بنام خداوند متعال
اصول عقل خود بنیان (خرد گرا ) و شناخت و رابطه ان دو تنها راه نجات انسان است
قبل از همه معنی
کلمه عقل را باید بدانیم
عقل =به معنی اتصال
– ارتباط – و پیو ستگی است
1=اما معنی هستی عقل خود بنیان چیست ؟
هستی قانون مند است و عقل هم خود بخشی از هستی است پس قانونمندی عقل را باید مورد برسی قرار دهیم بنابر جهان بینی توحیدی - عقل هم از همان قانونی فرمان می برد که کل هستی بر ان پایه استوار است
هستی قانون مند است و عقل هم خود بخشی از هستی است پس قانونمندی عقل را باید مورد برسی قرار دهیم بنابر جهان بینی توحیدی - عقل هم از همان قانونی فرمان می برد که کل هستی بر ان پایه استوار است
ذات عقل هستی یگانه
نسبی فعال (توحید ) دارای نظام(بعثت ) و رهبری(امامت
) ودر مسیر(عدالت ) و در جهت(معاد = مرحله به مرحله و هدف داری ) در خود است
و از صفات عقل- اختیار و توانائی به معرفت و پیش بینی و تصمیم گیری است .
و از صفات عقل- اختیار و توانائی به معرفت و پیش بینی و تصمیم گیری است .
2= تعقل - عقل نسبت به درون خود چیست؟
شاعر در پرسشی می گوید
نخست از عقل خویشم در تحیر چه چیز است انکه خوانندش تعقل
چه بوداغاز تعقل را نشانی سر انجام تعقل را چه دانی
عقل نسبت به خود
علم حضوری دارد یعنی نسبت به خود معرفت دارد یعنی عقل و معرفت هوهویه است
و در توحید اند یعنی معرفت خود عقل
است و عقل خود معرفت است یعنی به بیان فلسفی در عقل حامل و محمول و حمل در توحید ند
معنی عرفانی ان این است که درعقل عارف و معروف و عرف در توحیدند
بنا براین هستی عقل توحید نسبی است که در این توحید نمی توان توحید عارف ومعروف و عرف را از هم جدا کرد در نتیجه در تعریف عقل می توان گفت عقل ایه خداوند است همانطور که خداوند نسبت به هستی خود در توحید مطلق عارف و معروف وعرف است عقل
هم بطور نسبی چنین است
شاعر می گوید
من وتوجمله از توحید
هستیم - من نسبی و تو مطلق حائل از رتبت هستیم
به همین دلیل انسان
خلیفه خداوند است انسان در درجه نازله نسبی همان قانونی را در هستی خود دارد که خداوند در درجه مطلقه
ان است قران می فرماید فطرت الله الذی فطر الناس علیها بنا براین خداوند درجه لیس کمثله شی یعنی توحید و بعثت و امامت
و عدالت و معاد صفات ذاتی الله است که با نفی صفات عنه یعنی واحد الاحد ا=الله است از اینرو انسان هم درجه مقدر = نسبی از توحید و بعثت و امامت و
عدالت و معاد است که ایه و نشانه الله است
=3 تعقل - عقل نسبت به امور بیرونی
در معرفت امور بیرونی عقل تا مرحله حس پائین می ایدو حس تا مرحله
عقل بالا می رود و بین عقل و حس هوهویه = توحید بوجود می اید تا عقل به امر بیرونی معرفت یابد در این رابطه پدیده بیرونی
معروف و عقل عارف و توحید همان معرفت
است که پس از حاصل شدن معرفت بقاء معرفت در
طول زمان را حافظه می گویند اما اگر همین معنی را به زبان فلسفی بخواهیم
بیان کنیم می توانیم بگوئیم
حامل(عارف
) محمول(معروف ) است که عقل ان را با خود حمل می کند و تا وقتی این حمل ادامه دارد که عارف و معروف در توحید هستند اما چون این توحید هستی خود عقل نیست بلکه در رابطه
باپدیده بیرونی کسب شده و حصولی است در
اثر غفلت یا فراموشی
را بطه توحیدی عارف و معروف حاصل شده
گسسته می شود و ان معرفت از عقل محو می شود پس این معرفت هرگزاز
هستی خود عقل نمی شود چون عقل نسبت
به خود معرفت حضوری دارد و هر گز معرفت حضوری از عقل محو نمی شود و معرفت حضوری خود
عقل است اما معرفت حصولی بیرونی
-معرفتی است حملی تا عقل ان را حمل می کند یعنی دچار فراموشی یا غفلت نشده
با عقل است به محض غفلت یا فراموش کردن از عقل محو می شود که با ذکر
ممکن است اعاده(معاد= قیامت ) شود یا اصلا اعاده نشود
4= اما معرفت چگونه به امور بیرونی حاصل می
شود و چه مراحلی دارد عقل پنج ورودی و خروجی
دارد که همان حواس پنجگانه است حواس پنجگانه همه می شناسند اما در عقل هفت عمل انجام می شود تا به مرحله معرفت برسد
5=نام های عقل و عمل های انها
1- قلب – بر گردان گرفته ها از بیرون با حواس
به عقل است انسان دو قلب دارد یکی قلب جسمی و دیگری قلب روحی عقل قلب روح انسان است همانطور که تلمبه خون گرداننده
- قلب جسمی است
-2 لب – که معنی ان مرکز است قرار دادن گرفته ها از محیط در مرکز از کارهای عقل است
-2 لب – که معنی ان مرکز است قرار دادن گرفته ها از محیط در مرکز از کارهای عقل است
3-تفکر –بررسی و تحلیل گرفته ها از محیط گویند
4-شعور - اگاهی یافتن براجزاء اطلاعات گرفته شده از از محیط
5-تفقه - فهمیدن
هر جزء در مجموعه اطلاعات و رابطه انها با همدیگر
6-درک – تعمیق فهمیده ها در و تبدیل انها به معلومات
-7 فواد – یعنی ترجیح - ترجیح امور در الویت و تقدم و تاخر انها در مجموعه معلومات - همه این مراحل در واقع یک عمل هماهنگ و همسو است که تا رسیدن به صدور حکم طی می شود اما برای صدور حکم - حکمیت و موازین حکمت برای سنجش لازم است این موازین همان قانون هستی خود بنیان عقل است انچه که با قانون هستی عقل تطابق = توحید بدهد عقل ان را حق می نامد چرا - چون تحقق هستی خود عقل به توحید است و ان را سالم می یابد . انچه را که با قانون هستی عقل - توحید نیابد ان را باطل می نامد چون د ر ان انواع تقابل تضایف تضاد و تناقض می یابد و چون این امور در عقل وجود ندارد عقل انها را رد می کند و ان پدیده را مریض می بیند که باید معالجه شود
-7 فواد – یعنی ترجیح - ترجیح امور در الویت و تقدم و تاخر انها در مجموعه معلومات - همه این مراحل در واقع یک عمل هماهنگ و همسو است که تا رسیدن به صدور حکم طی می شود اما برای صدور حکم - حکمیت و موازین حکمت برای سنجش لازم است این موازین همان قانون هستی خود بنیان عقل است انچه که با قانون هستی عقل تطابق = توحید بدهد عقل ان را حق می نامد چرا - چون تحقق هستی خود عقل به توحید است و ان را سالم می یابد . انچه را که با قانون هستی عقل - توحید نیابد ان را باطل می نامد چون د ر ان انواع تقابل تضایف تضاد و تناقض می یابد و چون این امور در عقل وجود ندارد عقل انها را رد می کند و ان پدیده را مریض می بیند که باید معالجه شود
معرفت عقل به امور
بیرونی با حکمیت اصول راهنما حق انجام می گیرد :
عقل پنج نوع عمل
و عمل متقابل با محيط انجام مى دهد تا بر چيزى معرفت پيدا كند.
1. تصوير بردارى = كه توسط حواس پنج گانه از
امر واقع خارجى انجام مى شود .
2. انعكاس = امر واقع خارجى در عقل انعكاس
مى يابد و عقل آنها را تبديل به علائم مى كند.
3. عرضه = عقل امر واقع علائم دار را به اصول
راهنماى عقل (يعنى منطق عقل یعنی توحید و
بعثت و امامت وعدالت و معاد ) عرضه مى دارد.
4. استقرار = امر واقع خارجى در جاهاى كه اصول
راهنما در تعيين جاى آن دخالت دارد استقرار مى يابد.
5. توحيد = يعنى امر واقع خارجى در آنچه كه
در مجموعه نظام و رهبرى و مسير و جهتش با اصول راهنمای (پنج گانه ) به توحيد مى رسد
معرفت ( و پدیده خارجی را حق ) و در انچه که به توحید نمی رسد
معرفت ( و پدیده خارجی باطل ) نامیده
می شود
.
بدينقرار تصويربردارى
- انعكاس -عرضه -استقرار تا توحيد= معرفت - در يك جريان كه در ان مراحل هفتگانه را
طی می کند به نتيجه ختم مى شود يعنى پیش بینی
و تصمیم گیری در نتیجه ارائه يك نظر ویا
اقدام به يك عمل از ميان اين پنج عمل دو عمل يكى استقرار و ديگرى توحيد- يعنى
علم یافتن با افزايش محتوى اگاهی عقل همراه
است با اين دو كار است كه عقل به تماس با محيط خارجى معنا مى دهد با توجه به جريان
علم پيدا كردن روشن مى شود كه وقتى محيط بسته (جو سانسور) باشد اصول راهنماى عقل (یعنی
منطق توحیدی ) ضعيف عمل مى كند در حقيقت دراین
محيط است كه حس به درجه تعقل ارتقاع نمى يابد و انسان دچار - تخيل مى شود و
از معرفت حقيقى پيدا كردن به امور عاجز مى شود هر اندازه محيط آزاد و انسان مستقل باشد و كسب اطلاعات آسانتر باشد كارآئي - اصول راهنما
ی (عقل و مراحل عمل و معرفت عقل ) بيشتر و بيشتر مى شود از اينرو مبارزه براى آزادى
و استقلال معناى منطقى خود را پيدا مى كند.
شاعر ما جواب می دهد
تعقل رفتن از باطل سوی حق -
به جزو اندر بدیدن کل مطلق
زوحدت سوی کثرت رو - زکثرت سوی وحدت آی
زروی وحدت و کثرت - ببین اسم و مسمی را
دل عارف شناسای وجود
است - وجود مطلق او را در شهود است
نماند در میانه هیچ
تمییز - شود معروف و عارف جمله یک چیز
در اينجا نظر ملاصدرا
را از كتاب لوامع العارفين مى آوريم كه نزديك به حکمت توحيدى است در آنجا كه مى فرمايد:
(نفس چون چيزى را تعقل نمود عين صورت عقلى
آن چيز مى گردد و تعقل عبارت است از اتحاد جوهر عاقل به معقول بلكه ادراك -عبارت است
از اتحاد جوهر مدرك (درك كننده) به مُدرَك (درك شونده) پس عقل بالفعل ما معقولات بالذات
را بخود آن معقولات اگر معقول بالفعل باشند ادراك مى نمايد پس دانسته شد كه هر عاقل
- عقل و معقول است هر معقول هم به حكم توحید
با عاقل - عقل و عاقل است و صورت معقول شىء كه مجرد از ماده باشد خواه او را
عاقلى از خارج تعقل بكند يا نكند معقول بالفعل است
يعنى در معرفت = عاقل -عقل - معقول به توحيد مى رسند يعنى معرفت همان توحيد است . از اينرو، در اصول پنج گانه دين
اسلام چون اصل پايه آن توحيد است، و علم و حكمت بالغه اى است كه منطق انديشه و عمل
است به آن معرفت توحيدى گفته مى شود و معرفت توحيدى – معرفت فطرت است (آقاي مطهرى در كتاب مشخصات اسلام ص
22 آورده كه (فطرت ام المسائل معارف اسلامی
است )و ما می گو ئيم
معرفت فقط بر پايه
فطرت عقل كه همان اصول پنج گانه دين خدا بدست
مى آيد و اصول فطرت عقل همان ام المسائل انديشه سالم است اما
براینکه انسان بتواند مهارت در بکار گیری
حکمت توحیدی داشته باشد باید دانش اموز
حکمت توحید ی شود وقتی حکیم شد می تواند حکم
بدهد و حکم همان معرفت است و هر انسانی در زندگی خود درجه ای از حکمت توحیدی را دارد
شاعر می گوید
چون طالب ره شدی
به تدبیر - در یاب نخست صحبت پیر
پیری كه نه در
فروع ماند - پیری كه اصول دين
داند
اصول دین علم و حکمت
است که بوسیله ان انسان معرفت کسب می کند
و باز شاعر می گوید
اصول دين سِلْم
را پايه در توحيد است- از او بعثت امامت را عدالت هم معاد است
همه اركان ديني
بود پنهان - حقایق را حقيقت كرد نمايان
شريعت از حقيقت
گشت بنيان - طريقت از شريعت شد عنوان
صراط اندر طريقت
شد پيدا - سبيل اندر صراطش شد هويدا
همه مجموع راهها
راه دين است - ره عرفان شناخت راه دين است
علم و حکمت کاشتن
و کوشیدن است - معرفت محصول را بر داشتن است
افت را ه بود فقر
و غنا - اتق الله می کند زان دو رها
چو حاصل گشت اشنائی
را ه - می روی و می رسی قرب اله
تقابل عرفاء و فقهاء در طول تاریخ
شیخ محمود شبسترى:
علم حكمت ز انبياء
برخاست - حكمت كژ نه حكمت راست
حكمت اول كه بود
آب زلا - مختلط شد به جهل و شرك و ضلال
فلسفه چيست نزد اهل
ملل -
شرك و خودرائى و ضلال و حيل
راى اشراقيان افلاطون -
مختلط شد به كفر گوناگون
راى مشائيان به فكر
خسيس - شد مدون به سعى رسطاليس
ساخت آلت ولى در
استعمال - غلط افتادش از ضلال خيال
شكل منطق بدان خيال
پرداخت - كه خدا دان شود ذهى پنداشت
به قياسات عقل يونانى - نرسد كس به قرب ايمانى
ابلهى باصفا و قلب
سليم - بهتر از زيركى و راى سقيم
شيخ بهائی نيز در مزمت فلسفه و منطق يونانی
شعری دارد که با کمی تصرف آن را می آوريم:
چند و چند از حكمت يونانيان -
حكمت ايمانيان را هم بخوان
ای کرده به علم خرافی
خوی - نشنيده ز علم حقيقی بوی
سرگرم به حکمت يونانی - بی بهره زحکمت قرانی
بر علم رسوم چو دل
بست - بر اوجت اگر ببَرد پستی!
يک در نگشود ز مفتاحش -
اشکال افزود ز ايضاحش!
سور قرآن فرموده
نبی - از سورارسطو چه می طلبی؟!
نی برده زعلم فروع
و اصول - شرمت باد از خدا و رسول!
علمی بطلب که به
دل نور است - سينه زتجلی آن طور است
علمی بطلب که صوری
نيست - فطری است و خيالی نيست
علمی بطلب که جدالی
نيست - تکوينی است و اوهامی نيست
علمی که دهد به تو جان نو
علم اصول دین است زمن بشنو
اقبال لاهوری چه
می گوید
ز تأويلات ملايان
نكوتر نشستن با خود آگاهي
دمي چند
معني قرآن، ز قرآن
پرس و بس وز كسي كاتش زده، اندر هوس
در اینجا عرض می
شود عقل توحیدی بر پایه حکمت و ملکوت توحیدی حکم میدهد یعنی معرفت کسب می کند که فلان امر ی
باطل است یعنی در درونش توحید ساری و جاری نیست و مریض است
سئوال ایا معرفتش حق است یا باطل ؟
جواب- معرفتش بر امر باطل حق است چون ان
امربیرونی در خود دارای تضاد است پس باطل است چرا - چون با معیار
هستی عقل که توحید است توحید نمی دهد اما
اگر امر بیرونی هم در توحید بود و با عقل توحیدی به توحید بر سد حکمت عقل توحیدی حکم می دهد که این امر حق است چرا چون با خود عقل که توحیدی است توحید
یافته است پس عقل توحیدی به امر توحیدی بیرون
از خود حق می گوید اما به امر تضادی- باطل
می گوید یعنی سالم نیست و مریض است و در پی معالجه ان بر می اید
اما اگر عقل تضاد
را معیار اختیار کند که معیار هستی خود عقل نمی باشد این معیار باطل
است چرا چون معیار حق توحید است و لا غیر اما عقلی که معیارش تضاد است
با هر امرمتضاد بیرونی - توحید می دهد و ان را حق می داند و اگرامر توحیدی
بیرونی با معیارعقل تضادی - توحید نداد ان را باطل می داند در نتیجه عقلی هم که معیارش تضاد است در لحظه معرفت توحید بین خود و بیرون را جستجو می
کند یعنی حتی عقل تضادی هم در معرفت-- اصل را
بر توحید می داند اما توحید بین تضاد درون با تضاد
بیرون - و چون دو تضاد با هم به توحید می رسند یعنی باطل با باطل به توحید می رسند در نتیجه صاحب اصول عقل تضادی که خود باطل است باتضاد بیرونی که او هم باطل است
به توحید می رسد و به دلیل این به توحید رسیدن باطل بیرونی را حق می شناسد
و امر توحیدی که در بیرون عقل تضادی است چون با عقل تضادی به توحید نمی رسد عقل تضادی امر توحیدی بیرونی را باطل می داند و برای نابودی امر توحیدی تلاش می کند در نتیجه عاشقانه در راه باطل حاضر به جان دادن
هم می شود مثل کمونیست ها که اصول بر گزیده عقلشان تضاد بود و تضاد را حق می دانستند و با امور توحیدی مثل ازادی و استقلال و انتخابات و مردم سالاری و مطبوعات
منتقد و غیره را مخالفت می کردند و انها را
امور سر مایه داری و امپریالیستی می دانستند
ایا همه انسانها معیار عقلشان توحید است چه
بهتر اما اگر معیار عقل تضاد باشد امور توحیدی را باطل و امور تضادی را حق می شناسد در نتیجه همیشه جهان را وارونه می بیند حق را باطل
و باطل را حق می شناسد مثل روحانیت حاکم در
قرون گذشته در اروپا و امروز در ایران که معیار
عقلشان تضاد است که بیان دینی ان شرک ثنویت و تثلیث
است
بنابر این هر متدی از یک جهان بینی استخراج می شود متد دیالکتیک تضاد از جهان بینی
شرک و ثنویت و تثلیث- پایه می گیرد که متد
خرافه گری و زور گوئی و سلطه گری و است و متد دیالکتیک توحید ی هم از جهان بینی توحید ی
و شورا پایه می گیرد که متد معرفت
و ایجاد جامعه انسان سالاری است با متد دیالکتیک شرک و تضاد انسان هر گز به عرفان یعنی معرفت بر مشکلات جامعه و پیدا کردن راه
حل توانا نمی شود با حل هر تضادی منجر به تضاد بزرگتری می شود و انسان در گرداب ازلی
و ابدی شرک و تضاد اسیر و ذلیل و زیر سلطه
باقی می ماند تنها را نجات بشر اعتقاد به جهان بینی توحیدی و وعمل به متد دیاکتیک توحید
است که در این روش چون شرک وتضاد به عنوان مرض و افت و ضد حرکت و
تکامل شناخته می شود و توحید به عنوان
سلامتی و قانون حرکت و تکامل است انسان توانا
می شود انواع تضاد های عارض شده بر جامعه را بشناسد و و برای حل تضاد از دیالکتیک توحیدی
به عنوان نسخه شفا بخش که اصل پایه و قانون
هستی است استفاده کند و انسان را به برابری
و ازادی و استقلال و حقوق مداری و جدائی دین از دولت راهنمائی کند توحید و چهار اصل دیگر ان بر روی هم اصول راهنمای
حق هستند و وجهان هستی در خلقت و حرکت و از ان فرمان می بر د اگاهی بر تضاد و نابود کردن ان و رسیدن به جامعه
توحیدی بدون تضاد طبقاتی فقط با متد دیالکتیک
توحیدی امکان دارد و لا بس و با متد دیاکتیک تضاد هر گز نمی توان تضاد را از جامعه انسانی زدود چرا که در این متد
فرض بر این است که دیالکتیک تضاد قانون هستی و حرکت است به محض نبود تضاد یعنی
رابطه زور و سلطه گری جامعه دچار سکون و عدم
حرکت می شود و این متد کاملا باطل است متد دیالکتیک توحیدی قانون هستی و حرکت است به محض نابود شدن تضاد جامعه
در صراط مستیم عدالت با شتاب و جهش رو به تکامل حرکت می کند
در بسيارى از آيات
خطاب به انسان مى گويد لعلّكم تَعقلون _ يا افلا تعقلون ← شايد تعقل كنيد يا آيا پس
تعقّل نمى كنيد .
سوره فرقان آيه
44:
اَم تَحْسَبُ اَنّ
اكثرهم يسمعون اَو يعقلون
يا مى پندارى همانا
اكثرشان مى شنوند يا تعقل مى كنند
اِنْ هم اِلاّ كَالانعام
بل هم اَضِّلُ سبيلا
نيستند ايشان مگر
مانند حيوانات (چهارپا) بلكه ايشان گمراه ترند از جهت (حق) .
به همين دليل حجّت
اكبر عقل است و حجّت اصغر نقل است
در نهج البلاغه
اول الدین معرفته
مَن عرف نفسهفقد
عَرَفرَبّه
فَلْيَنظُرِ الْإِنسَانُ
مِمَّ خُلِقَ ﴿5﴾
پس باید نگاه کند
انسان از چه خلق کرده شد
خُلِقَ مِن مَّاء
دَافِقٍ ﴿6﴾
خلق کرده شد از آبی جهنده
يَخْرُجُ مِن بَيْنِ
الصُّلْبِ وَالتَّرَائِبِ ﴿7﴾
خارج می شود از میان سفتی( ذکر ) و نرمیهای
(مهبل )
سورة غاشيه آيات
17 تا 22:
اَفلايَنظرون الي'
الاِبِلكَيْف خُلِقَت
آيا پس نگاه نميكنيد
به سوي شتر چگونه آفريده شد
و اِلي السّماءِ
كَيْف رُفَعَت
و بسوي آسمان چگونه
برافراشته شد
وَاِلَي الْجِبَالكَيْف
نُصِبَت
و بسوي كوهها چگونه
گماشته شد
وَاِلي الاَرض
كَيْف سُطِحَت
و بسوي زمين چگونه
گسترده شد
سورة ابراهيم
أَلَمْ تَرَ كَيْفَ
ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا
فِي السَّمَاء ﴿24﴾
24) آیا ندیدی چطور زد خدا مثلی را ( برای حق
) کلمه پاکیزه ای (علمی )که مانند درخت پاکیزه ای است اصلش ( اصول دین ) ثابت است و
فرعش( فروع دین ) در آسمان( در تحول است ) .
تُؤْتِي أُكُلَهَا
كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّهَا وَيَضْرِبُ
اللّهُ الأَمْثَالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ ﴿25﴾
25) می دهد خوردنیش را ( نتیجه اش را ) هر وقتی
با اجازه پروردگارش – و می زند خدا مثلها را برای مردم شاید ایشان متذکر شوند.
وَمَثلُ كَلِمَةٍ
خَبِيثَةٍ كَشَجَرَةٍ خَبِيثَةٍ اجْتُثَّتْ مِن فَوْقِ الأَرْضِ مَا لَهَا مِن قَرَارٍ
﴿26﴾
26) و مثل کلمه کثیف ( خرافات ) مانند درخت
کثیفی است که کنده شده است از روی زمین – نیست
برای او از استقراری.
يُثَبِّتُ اللّهُ
الَّذِينَ آمَنُواْ بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَفِي الآخِرَةِ
وَيُضِلُّ اللّهُ الظَّالِمِينَ وَيَفْعَلُ اللّهُ مَا يَشَاء ﴿27﴾
27) ثابت می کند خداوند آنان را که ایمان آوردند
به گفتار ثابت ( اصول دین حق ) در زندگانی
دنیا و در آخرت – و گمراه می کند خداوند ظالمان ( سلطه گران ) را - و می کند خدا آنچه را که می خواهد.
سوره آل عمران
آيه 7:
هُوَ الَّذِيَ أَنزَلَ
عَلَيْكَ الْكِتَابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُّحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ
فَأَمَّا الَّذِينَ في قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاء
الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاء تَأْوِيلِهِ وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ
فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِّنْ عِندِ رَبِّنَا وَمَا يَذَّكَّرُ
إِلاَّ أُوْلُواْ الألْبَابِ ﴿7﴾
7) اوست آن که نازل کرد بر تو کتاب را – از او ( از کتاب ) آیاتی محکمات
است – ایشان ( محکمات= داوری کننده ) پایه کتاب است و دیگر ( آیات ) متشابهاتند (تنه
و شاخه و برگ وگل ومیوه) پس اما آنان که در قلبهایشان میل ( به انحراف ) است پس پیروی
می کنند آنچه را که متشابه (تنه و شاخه و برگ وگل ومیوه) است از او (از کتاب) به جویای
فتنه ( گرفتاری) و جویای تاویلش ( برگرداندن به معنی دلخواهشان ) و علم ندارد به تاویلش
( برگرداندن به معنی صحیحش ) مگر خدا(بطور مطلق ) و رسوخ کنندگان در علم ( به طور نسبی)
می گویند ایمان آوردیم به او ( به کتاب) همگی از نزد پروردگار ما است – متذکر نمی شوند
مگر دارندگان خردها.
سوره الرحمن
1)
الشَّمْسُ وَالْقَمَرُ
بِحُسْبَانٍ ﴿5﴾
2) خورشید و ماه به حسابند
وَالنَّجْمُ وَالشَّجَرُ
يَسْجُدَانِ ﴿6﴾
3) و ستاره و درخت سجده می کنند ( به قبول
قانون هستی )
وَالسَّمَاء رَفَعَهَا
وَوَضَعَ الْمِيزَانَ ﴿7﴾
4) و آسمان را برافراشته کردش – و نهاد میزان
را (برای سنجش حق و باطل)
أَلَّا تَطْغَوْا
فِي الْمِيزَانِ ﴿8﴾
5) اینکه طغیان نکنید در میزان
وَأَقِيمُوا الْوَزْنَ
بِالْقِسْطِ وَلَا تُخْسِرُوا الْمِيزَانَ ﴿9﴾
6) و برپا دارید میزان را به انصاف ( به حقوق
و تکالیف) و خسارت نزنید در میزان
سوره الشوري آيه
17:
الله الذي اَنَزَل
الكِتاب بِالحق وَ الْميزان
خداست آنكه نازل
كرد كتاب را به حق و ميزان را
سوره الانعام آيه
88:
وَ لَوْ اَشْرَكوا
لَحبط عَنْهُم مَّا كانوا يَعْمَلون
و اگر شرك ورزيدند
البته هدر شد از ايشان آنچه بودند ميكردند
شرح- رابطه شرك
عملي يعني ثنويت تضاد محوري انسان را از سبيل الله يعني
از جهت حركت تكامليمنحرف ميكند و انسانهاي ديگر را نيز به گمراهي ميكشاند.
سوره الحج آيه
9:
ثَانِي عَطْفِه
لَيُضِل عَن سَبِيل اللهِ لَه فِي الدُّنيا خزْي وَ نَذيقه يَوْم الْقِي'مَة
عَذَاب الْحَرِيق
ثنويت كرد رابطهاش
را تا گمراه كند از جهت خدا براي اوست در دنيا خواري و ميچشانيمش روزقيامت
عذابي سوزاننده
شرح- بايد پرسيد
اين كساني كه ثنويت و تثلیث و ......ميكنند در روابطشان چه كساني هستند و چه
بر سر انسان اورده اند و می اورند
سوره روم
1)
فَأَقِمْ وَجْهَكَ
لِلدِّينِ حَنِيفًا فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لَا تَبْدِيلَ
لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ
﴿30﴾
2) پس بر پا دار جهتت را برای دین (قانون حق)صحیح
که هویت الهی است – آن که هویت داد مردم را بر او – نیست تبدیلی برای خلق خدا – آن
است دین ( قانون حق)پایدار – و لکن بیشتر مردم علم ندارند
مُنِيبِينَ إِلَيْهِ
وَاتَّقُوهُ وَأَقِيمُوا الصَّلَاةَ وَلَا تَكُونُوا مِنَ الْمُشْرِكِينَ ﴿31﴾
3) جانشین کنندگان (توحید) بسوی او- و متقی
شوید (با اصول راهنمای حق ) او را و برپا دارید
نماز را و نشوید از مشرکین
معرفت حق و حقوق
انسان
جریان اول: جریانی
معنوی است در رابطۀ انسان و ھستی; عرفان، که آن رابطۀ عظيم را در جھانبينی انسان مطرح
ميکند.
اصلاً پيغمبران برای
ایجاد بحث کردن آمدند، و الاّ مردم در خریتشان آرام ميچریدند.ھمۀ جریانات دیگر فرع
است
دوم عدالت مادی بين ملتھا و طبقات در رابطۀ استعماری و رابطۀ استثماری
داخلی
. و سوم اصالت وجود انسان به معنای تکيه کردن
و برگشتن به درون ذاتی و نوعی ارزشھای انسانی،
و اعطا کردن اختيارو انتخاب و آزادی و استقلال
به خود من" انسانی، برای رشد و
کمال آن، و چشم گشودن به خود ذات آدم، و گرایش
به آن "من وجودی" توحيد ملکوتی خود
، تنھا چیزی است که وجود انسان را در برابر
خدا، اثبات ميکند. ھيچ کس نيست که خدای هستی را آگاھانه و آن طوری که خود خدا معرفی کرده – نه
آن طوری که وراثت
احساس دینی در مسلمانی و در مسیحی و یهودی و زردشتی و ودائی و در ھمه ایجاد کرده است - بشناسد، و ایمانش را ازاصول ملکوت حق گرفته باشد.
معرفت = بر پایه
توحید - انسان را به خود سازی در تمام
ابعاد وجودی انسانی راه می نماید وحقوق مداری و ازادی و استقلال و کمال جوئی و در یک کلمه به انسانیت انسانها
رهنمود میدهدو نجات در دست خود انسان است کسی که در دنیا در حکومت شیطانی زندگی
کند و بدان راضی باشد در اخرت در جهنم مردگی جاودانه خواهد بود و کسی که بر پایه اصول ملکوتی توحیدی عقل -
مثل نوح کشتی نجات را در خشکی می سازد و دست از توحید بر نمی دارد بر اب طوفان روان می شود و نجات می یابد و مثل ابراهیم
بر اتش انداخته می شو د اما از اصول توحیدی دست بر نمی دارد اتش هم بر او گلستان می شود و نجات
می یابد . مثل موسی اگر در بن بست دریای غرق
کننده گیرمی کند اما دست از توحید بر نمی دارد دریا بر او شکافته و جاده هموار می شودو
نجات می یابد و مثل عیسی حاضر می شود تا بدار
اویخته شود اما از شیطان و شیطان پرستان پیروی نمی کند یعنی از توحید دست بر نمی دارد و مرگ بر او حرام می شود و در بالای دار و درون
قبر مثل یونس زنده می ماند و نجات می یابد و مثل محمد که اصول ملکوت خدا را توسط روح
القدس دریافت می کند و اصول راهنمای نجات او می شود و در اختیار همه انسانها قرار می
دهد تا همه مثل انبیاء مسلح بر حکمت و ملکوت اصول راهنمای عقل باشند و در همه حوادث
زندگی که شیطان بر انسان دام می گستراند با عقل خود بنیان خود و متکی فقط بر خود این
جاده بی پایات تکامل را طی کند و در بهشت دنیائی و در اخرت در بهشت
نهائی با حیات جاودانگی زندگی کند عقل -کلمه و نور خدا در انسان است تنها راه
نجات عقل توحیدی است
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر