1= سیر تاریخی هرمنوتیک (تاویل )در قرائت متون مقدس و انواع روشهای دیگر


سیر تاریخی تاویل (هرمنوتیک) در فهم متون دینی و اصول راهنمای آن (1)

۲۴,۰۷,۱۳۸۹

از زمانی که انسان  آنچه را که  از سخن ها و گفتار ها یا وقایع  را   می خواست  برای حفظ  و رساندن به نسلهای  بعدی یا برای انتقال  آنها به دیگران  استفاده  کند   - نوشتن را بکار برده است و می برد   قبل از اینکه قلم به نوشتن شروع کند  برای نویسند ه  این امر یقینی است که خواننده متن صد در صد متن او را همانطور که او نوشته است- می خواند و معنا  و مفهوم نهفته در ان را   همانطور که نویسنده می خواهد می فهمد اگر این امر بدیهی وجود نداشت نوشتن  عبث  می بود و کار نوشتن  جاهلانه  می بود    و تا به امروز هم این امر بدیهی  ادامه دارد
از طرف دیگر ضبط صدا ها و  فیلمها  نیز همان کار نوشتن را می کنند  وامروز خیلی ها در انترنت و از طریق وبلاگها  همان هدف را دنبال می کنند   بنا  بر این هر صاحب قلمی یقین دارد که خواننده  نوشته او  –متن نوشته شده  او را می فهمد همانطور که او می خواهد  به همین  دلیل است که خداوند به قلم سوگند یاد می کند تا اهمیت آن را بیان کند  ن والقلم وما یسطرون  ( ن به عنوان یکی از حروف الفبا ء  که قلم کارش با حروف است  و سوگند به قلم و آنچه را که می نویسد )  این آیه اوج ارزش گذاری برای چیزی است که مبداء تمدن بشری محسوب می شود  مثلا نامه ای که یک رئیس جمهور کشوری برای  رئیس جمهور کشور دیگر می نویسد   و از مسائل روز سخن می گوید  و دیگری ان را می خواند   کاملا می فهمد  یا مثلا یک متن قردادی راکه  بین دو کشور نوشته  و امضاء می شود  هر دو طرف به یک معنا می فهمند  اما ممکن است در همین قرار داد - حق یک  کشوری ضایع شده باشد اما رئیس جمهور کشوری که  حقش ضایع شده  آن رابه دلایل شخصی  (با اتکا به خارجی برای بقاء در حکومت ) امضاء کرده باشد  اما نسلهای بعدی این قرداد را  به پرسش می گیرند  و نسبت به ان معترض می شوند  مثل همه قرار داد های  دیکتاتور ها که با کشور های سلطه گر  خارجی  امضاء می کنند  در نتیجه هر متنی که نوشته می شود ممکن است  آگاهانه یا از روی غفلت  مخلوطی از حق و باطل باشد  در اینجاست که خواننده  در مقابل متنی قرار می گیرد که   با خواندن آن   دچار بحران  فهم می شود  در این زمینه می توان کتابهای تاریخی و ادبی و شعر و.... و کتابهای دینی را به یاد آورد  که ممکن است به علت غفلت ویا به قصد و یا بر اثر حوادث تاریخی   این کتاب ها دچار انواع  دگرگونی ها  شده باشند  .و خواننده  حق جو باید  بتواند قسمت های حق را ازقسمت های  باطل جدا کند  وبرای قسمت های باطل پیشنهاد ها ی حقیقی بدهد   در اینجاست که اصول راهنمای حق لازم است تا انسان حقجو را راهنمائی کند  - مثالی را  می آوریم  راننده ای در یک جاده از شهری به شهر دیگری برای اولین بار  می رود  او راننده  عالم به قوانین  است   و جاده هم روبری اوست   راننده به منزله خواننده و جاده به منزله متن کتاب است  اگر این جاده دارای علامت های  راهنمایی و رانندگی  نباشد  که راننده از ان برای رانندگی استفاده کند - رانندگی در این جاده نمی تواند بی خطر  باشد و ممکن است راننده و سر نشینان جان خودشان را هم از دست بدهند   برای اینکه یک خواننده متن بتواند  به سلامت متنی را بخواند و به سلامت ان را بفهمد   و فهمش   صد در صد  آن چیزی باشد که متن بیانگر ان است و در میان  متن حق و باطل را بتواند جداکند   احتیاج به اصول راهنمای حق دارد  که متن را باید به اصول راهنما ی حق  تاویل (برگشت و بر آورد   ) کند تا اصول راهنما به او بگوید که این متن در کجا بیانگر حق است و در کجا بیانگر باطل است    در اینجا  یاد آوری می کنیم سخنی که حق باشد با گذشت زمان باطل نمی شود  حتی اگر میلیاردها سال از ان گذشته باشد   و سخنی که باطل باشد با گذشت زمان حق نمیشود  و به محض دانسته شدن که باطل بوده است از میان می رود  بنا بر این عمر حق بینهایت  و عمر باطل  صفر است   در نتیجه  اگر متن کتابی حق باشد تا جهان هست حقانیت او هم باقی  خواهد ماند  به همین دلیل است که  قوانین علمی ثابت شده  هم - حق است  پس مشخصه حق این است که همه زمانی و همه مکانی است  کتاب های دینی  مثل ریگ ودا – اوستا – تورات – انجیل  و قران ادعای حق بودن را دارند   و باید مثل جاده  دارای اصول راهنما باشند که بتوان به سلامت آن کتاب ها را خواند  و به سلامت آنها را فهمید  و اگر هم در طی زمانها  دچار تحریفها و دگر گونی ها شده اند بوسیله اصول راهنما   انها را شناخت و معالجه کرد و سئوال اساسی این است آیا این کتاب ها دارای اصول راهنما بوده اند    یا نبوده اند
شلایر ماخر و هرمنوتیک (تاویل ) متن
در اروپا شلایر ماخر اولین کسی بود که بطور جدی بحث هرمنوتیک (تاویل به وحدت جوئی ) را مطرح کرد  او درد فهم دینی داشت او می دید بسیاری از ایات  کتاب مقدس  ظاهرش با حق سازگاری ندارد  برای اینکه  از تعارض رهائی یابد  هرمنوتیک (تاویل به وحدت جوئی ) را مطرح کرد  تا از ظاهر سخن به باطن آن گذر کند  و معنای موافق حق را از باطن آیات بیرون بکشد از اینرودر اینجا  خلاصه ای از انچه که در مورد هرمنوتیک شلایر ماخر نوشته شده است را می آوریم  سپس به نقد آن خواهیم پرداخت پدر این دانش در غرب  «فردریش ارنست دانیل شلایرماخر» (۱۷۶۸-۱۸۳۴م)  است او درجستجوی قواعدی عمومی برای تفسیر متن بود «هرمنوتیک متن» را بنیان نهاد. شلایرماخر که یک متأله و متکلم مسیحی بود، وقتی با تفاسیر مختلف کتاب مقدس و تفاوت و پراکندگی این برداشت ها مواجه شد، تحت تأثیر اندیشه های کانت به جستجوی قواعد عمومی تفسیر بر آمد؛ قواعدی که وابسته به متن خاصی نباشد و همه متون را تفسیر کند هرچند شلایرماخر درجستجوی قواعد عمومی تفسیر، هرمنوتیک خود را سامان داد، ولی حاصل کار او جز مقداری توضیح در باب دو اصطلاح که وی بر آن دو پای می فشرد، چیز دیگری نبود، آن دو اصطلاح تفسیر دستوری  و تفسیر مولف شناسی  بود.شلایر ماخرگفت:«هدف واقعی هرمنوتیک تفسیر مولف شناسی است، زیرا مقصد اصلی تفسیر، رسیدن به اهداف خاص نویسنده می باشد. » ولی به اعتقاد شلایرماخر معنای نهایی متن به آنچه درمتن بیان شده و درحد عبارات متن قابل فهم است. محدود نمی شود، بلکه معنای نهایی متن چیزی است که مؤلف در آن متن در جستجوی آن است و آن همان تمام زندگی مؤلف است  ( اما اگر مولف کتاب  مثل کتاب های دینی خداوند باشد  شناخت هستی خدا چگونه ممکن است  مگر اینکه خود خداوند اصول  فهم کتاب خود را هم داده باشد که البته داده است  کمی بعد به آن خواهیم پرداخت)شلایرماخر معتقد است نویسنده در هنگام خلق یک اثر تمام توانایی ها و همه هستی خود را به ظهور می رساند و مفسر برای دستیابی به معنای نهایی متن باید تمام هستی او را بازشناسی کندشلایرماخر به دنبال قواعد عمومی تفسیر بود اما ، هیچ گونه قاعده مشخصی در آثار او برای تفسیر نمی توان یافت. حتی در بیان او ترجیح واضحی برای نوعی تفسیر بر نوع دیگر مشاهده نمی شود. معنای نهایی متن نیز چون به تمام هستی نویسنده گره می خورد، هرگز به نهایتی منتهی نمی شود و در دایره هرمنوتیکی «تمام هستی نویسنده، تمام آثار او» سرگردان باقی می مانداز نظر بنیانگذار هرمنوتیک، تفسیر صحیح هر متن، محتاج فهم بافت یا زمینه های فرهنگی و تاریخی خاص مؤلف است و باید به ذهنیت ویژه او راه یافت. این کار تنها از طریق نوعی «عمل پیشگویی» یا «کشف شهودی» می تواند انجام پذیرد که مفسر از طریق نوعی «عمل پیشگویی» یا «کشف شهودی ، در واقع اهداف مؤلف را از درون متن بیرون می کشد به عقیده «شلایرماخر»، در پرتو این کشف و دریافت شهودی، مفسر می تواند به فهمی بهتر از فهم خود مؤلف نسبت به عقاید او نایل شود انچه بیان شد خلاصه ای از نظر شلایر ماخر بود  
نقد هرمنوتیک شلایر ماخر
۱= اولا شلایر ماخر می خواست به قواعدی دست یابد که به متن خاصی  وابسته نباشد اما تمام متون را بتواند تفسیر کند  این فرضیه در اساس خود درست است و می تواند قواعدی وجود داشته باشد که همه متون را تفسیر کند   همانطور که در هر رشته از علوم  قواعد عمومی برای  سنجش  کارهای که در   حیطه آن علم انجام می گیرد  وجود دارد   که ان قواعد  به منزله معیار و میزان شناخت  صحیح و خطا  بودن ان کارها است  مثلا برای سنجش  طول  متر وجود دارد برای سنجش مساحت متر مربع وجود دارد  برای سنجش حجم متر مکعب وجود دارد  یا برای سنجش وزن گیلو گرم وجود دارد و  برای سنجش مایعات  لیتر وجود دارد  و  ..و ..و   دیگر امور اگر  کتاب و متن در رابطه با زندگی جمعی  انسان باشد برای زندگی جمعی انسان  موازین  حق  وحقوق انسان   وجود دارد  مخصوصا کتب دینی که  ادعای هدایت جمعی  بشر را دارند  پس موازینی در این کتب حتما می باید بوده باشد تا بتوانند  حقوق فرد و جمع را  تبیین کنند تا  تزاحمی  میان حقوق فرد و جمع  در همه زمینه های زندگی بوجود نیاید  ناگفته نماند هر کتابی چه بشری  وچه الهی  نتواند حقوق انسان را تبیین کند  کلا باطل است  چون انسان ذاتا حقوقمند خلق شده است و حقوق امر ذاتی انسان  است  چون اگر حقوق انسان  ذاتی نباشد  یکی می دهد و دیگری می گیرد  و انسانها ملعبه دست  همدیگر می شوند  کسی که مقام مطلقه   داشته باشد صاحب  جان و مال و ناموس دیگران هم می شود بنابراین حقوق انسان را  پیشرفت چند قرن اخیر انسان بوجود نیاورده است   بلکه بی توجهی وغفلت انسانها    فهم و درک ان را به تاخیر  انداخته است  و الا  انبیاء  از نوح تا به محمد  این شعار را تبلیغ کردند ای انسان ایمان بیاور  فقط خداوند مقام مطلقه دارد  وبا نفی مقام مطلقه از انسان  - همه انسانها نسبی و د ر نتیجه برابر  می شوند (مبداء توحید )  و این همان مبداء حقوق انسان و مردم سالاری است  متاسفانه شلایر ماخر نتوانست اصول راهنمای  تاویل (هرمنوتیک = وحدت جوئی )  را کشف کند
۲= قواعد دستوری – هر زبانی قواعد مخصوص خود را دارد  و برای خوب  فهمیدن معانی کلمات  دانستن قواعد مفید است  اما بچه ای که  در محیط یک زبان متولد می شود بدون اینکه به مدرسه برود  و بدن اینکه قواعد یاد بگیرد  باندازه کافی بطور شفاهی زبان مادری را می آموزد  و می تواند با دیگری رابطه گفت و شنود بر قرار کند و انچه  را که می شنود می فهمد و جواب هم می دهد  اما  برای شناخت حق  و باطل  کافی نیست  حتی اگر قواعد ان زبان را هم یاد بگیرد باز در شناخت حق و باطل کافی نخواهد بود  چرا که  شناخت حق و باطل را اصول راهنمای دیگری لازم است  به همین دلیل بود و هست  تمام کسانی که  متون  دینی را خوانده اند و به قواعد زبان هم اشنا بودند  ولی تفسیر های که  از متن داده اند که ضد حقوق انسان شده است  از فقیهان  بودائی تا زردشتی و یهودی و مسیحیت تا اسلام فقاهتی  ملا های ایران  بنا براین  توصیه به  قواعد دستوری  لازم است اما کافی برای شناخت حقوق  نبوده و  نیست و تاریخ گواه عملی ان است
۳= شناخت همه زندگی مولف – در شناختن هر متنی تا اندازه ای  اگر خواننده  از  زندگی نویسنده آگاه باشد در فهم متن  مفید واقع می شود یعنی فهمیدن  شان نزول متن   در فهم متن مفید است اما همه  معانی متن را بیان نمی کند  چرا که امرهای اجتمائی   با حفظ محتوی  در طی زمان شکل عوض می کنند  و انسان  فاقد اصول راهنمای حق را  همین تغییر اشکال دچار غفلت و خطا ء می کنند  بنابرای ما چندان نیازی برای فهم متن به شناخت زندگی مولف نداریم  اگر بنا را براین بگذاریم که با شناخت زندگی مولف  متن فهمیده می شود  این فرض خود به اصلی سر باز می کند که معیار باطلی در سنجش  و ارزیابی  است و ان  این است که حق را به شخص نمی سنجند بلکه شخص را به حق می سنجند  از اینرو حتی متون دینی را هم نباید به اعتبار اینکه  خداوند گفته است حق تصور کرد باید گفت چون حق است خداوند گفته است بنا براین  در شناختن متن  فارق از مولف ان باید متن را  خواند به قول امام علی (ع) اعرف حق تعرف من اتاه(بشناس حق را می شناسی  اورنده اش را  )  انظر ما قال و لا تنظر من قال ( نگاه کن  چه چیزی را می گوید نگاه نکن چه کسی می گوید )   و پیامبر فرمود  خذ الحق من اهل الباطل  ولا تاخذ الباطل من اهل الحق کونوا  نقاد الکلام ( بگیرید حق را از اهل باطل و نگیرید باطل را از اهل حق   وباشید نقد کننده کلام ) بنا براین   شناختن مولف شرط فهمیدن متن نیست  ممکن است مولف کلام حق را در نوشته هایش آورده باشد ولی خود عامل به آن  نبوده باشد  و یا بر عکس  در نتیجه متون دینی را هم باید فارغ از اینکه   وحی است از طرف خدا یا پیامبران از خود گفته اند باید خواند   آنچه که ضروری است داشتن اصول راهنما حق است    کسی که فاقد اصول راهنما باشد هرگز نمی تواند  معنای حقیقی   متن را به فهمد  اگر هم بر فرض بفهمد  دو انسان پیدا نمی شود   یک نوع فهمیده باشند در صورتی که  حق یکی است  و دیگران هم  چگونه و با چه میزانی بسنجند کدامیکه  صحیح و کدام یک غلط است  اما اگر متر باشد همه می توانند زمین را متر کنند  و به یک نتیجه هم می رسند  مثلا منشور حقوق بشر یک متن است  چگونه می توان به یک فهم مشترکی از ان رسید  و اگر فهم ها مختلف ویا متعارض  یا متضاد باشند  این اینجور گفت و ان  انطور گفت و...  بود و نبو د آن چه فرقی می کند و هر گز عملی نمی شود   متون دینی هم همینطور است   حق را به اصول حق می سنجند نه - به اشخاس   و این عین مطلق العنانی انسا ن است  ومبداء  شرک  و ثنویت و تضاد می باشد
۴= عمل پیشگویی» یا «کشف شهودی- شلایر ماخر  به دلیل عجز خود در دستیابی به هدف خود که همان  قواعد عمومی تفسیر  بود به اینجا می رسد که پیشگوئی را طرح  می کند   اما غفلت می کند که هیچ پیشگوئی نمی تواند بدون  تکیه بر  سنجش بوجود آید  چه از زندگی مولف و چه از خود متن   بنا براین اگر  نظر اور ا پس و پیش کنیم یعنی   کشف و پیشگوئی  بنامیم  او باید ابتداء اصول راهنمای حق را   کشف می کرد سپس می توانست  با تکیه بر اصول راهنما  هم زندگی مولف را پیشگوئی کند وهم   معانی حقیقی متن را پیش گوئی کند  اما چون به این امر نائل نشد در واقع در   تفسیر به رای  باقی ماند  و او که می خواست  وحدت جوئی  را در فهم متون بوجود اوردی  اما اگر توانا به کشف اصول راهنمای خود متون دینی از درون کتاب مقدس می شد   به هدف خود رسیده بود اما کوشش او برای یافتن قواعد عمومی برای تفسیر متون دینی ارزشمند است هر چند که مقداری در ایجاد وحدت معانی برای ایجاد زمینه هائی برای دموکراسی موفق شد و در نهایت به توافق دادن دموکراسی با دیناز بعد او شد اما نتوانست  قواعد عمومی مورد هدف خود را تبیین کند بدنبال او کسانی راه او را ادامه دادند که   تطابق دین با دموکراسی در اروپا  نتیجه ان است اما  امروز که ما به  همت دانشمندانی چون اقبال و  شریعتی و بنی صدر به اصول راهنمای حق دست یافته ایم    کوشش او را ارج می نهیم    در دنباله این نوشته  به هرمنوتیک از دیدگاه ویلهلم   گادامر و ریکورو دریدا     و پیروان انها خواهیم پرداخت  ودر آخر به تاویل (هرمنوتیک ) نزد انبیاء خواهیم پرداخت
۲۰ مهر  
۱۳۸۹
 ۲-سیر تاریخی تاویل (هرمنوتیک) در فهم متون دینی و اصول راهنمای آن

۰۳,۰۸,۱۳۸۹
بنام خداوند جان و خرد
  
تاویل  (هرمنوتیک)  نزد  ویلهلم دیلتای
ویلهلم دیلتای (۱۸۳۳-۱۹۱۱م) شیفته شلایرماخر بود او به پیروی از ماخر  هرمنوتیک را گسترش داد  برای فهم نظریه دیلتای درباره هرمنوتیک، باید تمایزی که او میان دو گونه شناخت علمی، یعنی علوم طبیعی و علوم معنوی یا انسانی، قایل بود، توجه شود.
به اعتقاد دیلتای، روش شناخت در علوم طبیعی آن است که به توصیف مناسبات علت و معلولی، میان پدید ه ها می پردازد. موضوع علوم طبیعی امری خارجی است که هیچ مصداقی در درون انسان ندارد. از این رو، معرفت ما نسبت به آن تنها به ظاهر منحصر می گردد. اما در علوم معنوی یا انسانی، خود انسان موضوع شناخت است از نگاه شلایرماخر حوزه تفسیر فقط به متن کتاب مقدس  محدود بود، اما در اندیشه دیلتای به روشی عام برای علوم انسانی تبدیل شد و هرمنوتیک متن به هرمنوتیک روشمند  بدل گردید.
هدف اصلی تلاش هرمنوتیکی او بالا بردن فهم انسانی  از متون و همطراز کردن آن با علوم تجربی بود. او بر تمایز «فهمیدن» و «تبیین» تکیه داشت  تبیین حوادث طبیعی بر استخدام قوانین کلی تکیه دارد، دیلتای معنای حقیقی متن را « نیت مولف  یا  جهان بینی مؤلف» می داند و آن را به «معنایی که مؤلف در سر داشته و تلاش کرده در اثر خود بیان کند.» تفسیر کرد. پس شناخت کاملتر مؤلف هدف اصلی هرمنوتیک در حوزه متن است با این وصف اومعتقد بود  فهمیدن یعنی «کشف من در تو» و این به دلیل اشتراکات زندگی  بشری ممکن است.  مثلا اگر من بتوانم فضای تاریخی‌ای را که عیسی (ع) در آن زندگی می
کرده است، بازسازی کنم، هر‌چقدر در این بازسازی دقیق‌تر‌باشم، یعنی بتوانم اوضاع سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی؛ حتی معماری، نحوهی سلوک طبیعی مردم و پوشش مردم و هرچقدر من بتوانم به زمان عیسی نزدیک‌تر بشوم و مشخصهها و مؤلفههای تاریخی روزگار عیسی را تشخیص بدهم، بهتر میتوانم عیسی  را بشناسیم.
روش عمومی دیلتای
بر پایه نظر دیلتای ما اگر  برای این‌که یک متن را بشناسیم، باید فاصله‌ی تاریخی ما با متن از بین برود. اگر یک متن مثل قر آن  هزار و چهارصد سال پیش نوشته شده باشد،ما باید این تاریخ هزارو  چهارصد ساله را پشت سر بگذاریم، خودمان را به آنجا برسانم، فضای تاریخی آن روزگار را بیابیم و آن‌موقع به تفسیر متن بپردازیم". یعنی دیلتای معتقد  بودد . که، متن معنایی دارد که، مفسر وظیفه
ی کشف این معنا را بر عهده گرفته است و در واقع مفسر، کاشف معنا است؛ نه خالق معنا.
نقد  هرمنوتیک(تاویل )  دیلتا ی
۱- در نظر دیلتای خود  انسان موضوع شناخت است 
و این سخن درستی است  اگر تا به امروز این راه از طرف دانشمندان علوم انسانی پیگیری می شد به نتایج خوبی می رسید  اما نشد  همانطور که  علی بن ابی طالب ۱۴۰۰ سال قبل این سخن را گفته است (من عرفه نفسه فقد عرفه ربه - هر کس خود را شناخت  پس بدرستیکه شناخت او  پروردگارش را )  یعنی  همه راهها به خود شناسی انسان منتهی می شود حتی خداوند  که هستی مطلق است راه شناخته شدنس از درون خود انسان می گذرد  چه رسد به شناخت جهان  طبیعی  و پدیده های موجود در جهان از جمله متون  کتاب های دینی و این به این معنی است که جهان بزرگتر  در وجود انسان  کوچکتر  خلاصه شده است و اصولی که بر کل جهان حاکم است در درون انسان هم حاکم است  باز این امام علی بود که فرمود
اتزعم انک جرم صغیر                              و فیک انطوی العلم الکبیر
آیا مى پندارى همانا تو جرم کوچکى هستى و در تو پیچیده شده است عالم بزرگتر 
و انت الکتاب المبین الذی               با حرفه تظهر المضمر
و تو کتاب مبین هستى که             با حروفش ظاهرمى شود باطن
خود شناسی جهان شناسی است  و جهان شناسی راه خدا شناسی است  تفسیر هر انچه که هستی دارد از اصول قانون هستی  پیروی می کند از جمله متن هم از این قانون خارج نیست  بنابراین تفسیر جهان با تفسیر متن  هماهنگی دارد  نظر دیلتای در این مورد  درست بود اما خود او هم نتوانست  اصول راهنمای  شناخت انسان را  پیدا کند  این اصول را انبیاء قبلا بیان کرده بودند اما  انسانهای معتقد به انبیاء هم  این راه را پیگیری نکردند  و به راه تحریف دین رفتند

۲- دیلتای روش عام برای فهمیدن تمام متون را پیشنهاد می داد
بنا بر پیشنهاد وی روش عام فهم متون علاوه بر اینکه متون دینی را تفسیر می  کند بلکه تمام  متون نوشته شده را نیزمی تواند تفسیر کند  ولی بیان یک نظر آسان است اما یافتن  روش عملی آن مشکل است به همین دلیل دیلتای هم نتوانست  روش عملی بیابد که تمام متون را بتوان به آن تاویل نموده و تفسیر صحیح از ان گرفت  و در ضمن او به جدائی روش تفسیر متن از  طبیعت هم قائل بود  اما این بیان وی صحیح نیست چون هستی قانونمند است  و این قانون عام است و  تبعیضی در قانون هستی وجود ندارد    قوانین هستی که عبات از  توحید –بعثت –امامت – عدالت -.و معاد است هستی شمول است  هم متون وهم طبیعت را هم در بر می گیرد  اما   دیلتای نتوانست  روش عامی را که پیشنهاد می دا د برای فهم متون ارائه بدهد
۳ در هرمنوتیک (تاویل به وحدت جوئی  ) دیلتای فهمیدن متون متفاوت  با تبیین طبیعت است
درست است که دوکلمه  فهمیدن و تبیین از نظر  ظاهر متفاوت هستند اما   از اصول مشترکی  فرمان می برند  چون  دو مظهری از هستی هستند  اگر قرار باشد به تعداد پدیده ها  قوانین هستی وجود داشته باشد تفسیر پدیده ها   برای انسان بسیار مشکل بلکه غیر ممکن می شود  درست است که هر پدیده ای به دلیل اینکه این – آن  نیست  قوانین خاصی هم دارد اما در هستی از قانون عامی هم تبعیت می کنند  از اینرو گفته اند  طبیعت کتاب تکوینی خداوند و کتب دینی کتاب تدوینی خداوند است  چون در اصول مشترک هستند  همانطور که توحید –بعثت –امامت – عدالت -.و معاد قوانین تکوینی است قوانین تدوینی هم می باشد  بنا براین بیان دیلتای در این مورد که فهم متون با تبیین طبیعت  متفاوت است صحیح نیست  این تفاوت در فروع است و در اصول مشتر ک هستند   بنابراین  تاویل چه در طبیعت  چه در متون  از اصول مشترکی  فرمان می برد
۴- دیلتای به  کشف من (مفسر ) در تو  (مولف ) معتقد بود
دیلتای معنای حقیقی متن را « نیت مولف  یا  جهان بینی مؤلف» می داند و آن را به «معنایی که مؤلف در سر داشته و تلاش کرده در اثر خود بیان کند. می داند  از اینرو دیلتای  شناخت  مولف را اساس هرمنوتیک خود قرار داده بود  با اینکه می گوید مولف  نیت یا افق دید یا به معنی  وسیعتر جهان بینی خود را در متن  بیان کرده است   و بنا بر این می توان با خواندن دقیق متن   جهان بینی در نتیجه معنی صحیح متن را فهمید   همان کاری که   آقای  شریعتی   در فهم جهان بینی توحیدی از  قران انجام داد و آقای بنی صدر  در بدست آوردن   اصول  راهنمای تاویل خود قران یعنی  توحید –بعثت – امامت – عدالت ومعاد را از خود قرآن بدست  آورد  اصولی که  با تاویل متشابهات قران به آن که محکمات (داوری کننده ) قرآن است معنی  دقیق آیات بدست می آید   معنی که   قرآن را  نمی توان  جز  کتاب   حقوق بشر نامید   بله مولف قرآن   چه خدا و چه پیامبر  باشد  فرقی نمیکند   قبل از همه چیز  باید جهان بینی موجود در کتاب را بدست آورد بدون بدست آوردن جهان بینی موجود در کتاب فهمیدن متن غیر ممکن است بسیاری از کسانی که  می گویند قران کتاب تجربه  پیامبر است  و می خواهند از این راه به فهم آن برسند  بدون اینکه جهان بینی قران را بدست آورند  کار ی به پیش نمی برند  و جهان بینی خودشان راکه   بر خلاف جهان بینی قرآن  است  و بر پایه شرک عملی یعنی ثنویت  تک محوری است بر قرآن تحمیل می کنند و   قرآن را  کتابی پر از تناقض می یابند  و برای رهائی از این تناقضات که خود  بر قر آن تحمیل کرده اند به انواع  حیله ها و کلک ها متوصل می شوند و در نهایت هم  قران متهم به  خرافی بودن می شود  در حالی که این خرافات در اصول راهنمای  اندیشه  خود خواننده متن است چرا که  خود را در موضع مطلق فعال و قرآن را در موضع مطلق منفعل  قرار می دهد  و این همان  ثنویت تک محوری است که نا دانسته  بر پایه شرک - کتاب توحید را می خواهد تفسیر کند   همان کاری که روحانیت منحرف حاکم بر ایران هم انجام دا ده و می دهد    اصول راهنما ی روحانیت هم بر پایه شرک عملی است که از فلسفه ومنطق صوری ارسطوئی  گرفته شده است فلسفه ومنطق صوری اساس برنامه درسی حوزه های علمیه  و دانشگاه های ایران است  در نتیجه آنچه را که روحانیت با  قرآن می کند   کسانی هم که به روش هرمنوتیکی  قران را می خواهند بفهمند  می کنند  چون  انچه که دیلتای گفته بود و خود او هم به آن عمل نکرد کشف  نیت مولف از خود متن باید می بود -  پیروان  هرمنوتیک  هم کور کورانه همان کار را می کنند که دیلتای در عمل کرد وبه جای فرض اولیه کشف مولف در متن  به کشف مولف در محیط تبدیل شد  چرا که فهم نیت مولف یا به معنی دقیقتر جهان بینی مولف باید از متن بدست بیاید  در حالی که متن را  رها کردند و برای فهم نیت مولف به محیط زندگی مولف پرداختند- در حالی که مولفی می تواند  در محیطی زندگی کند و بر خلاف  اندیشه غالب محیط   جهان بینی داشته باشد  تمام نابغه های تاریخ از همین نوع بوده اند  از جمله پیامبرا ن که به توحید دعوت می کردند در محیط شرک زندگی می کردند   پس اصول هرمنوتیک  هر متنی را  در خود متن  باید جستجو کرد  نه  در  اندیشه غالب  محیط شرک - و شرک را بر متون توحیدی تحمیل کرد   در آن صورت قران  یعنی کتاب توحید  پر از تضاد ها و تناقضات می شود بنا براین قران را  باید فارغ از محمد خواند -  قران اگر کتاب توحید = حق است   و حقانیتش = توحیدی بودنش  است این توحید  در درون خودش است پس اصل راهنمای قرآن توحید است و نباید   به هیچ کلمه ای یا آیه ای معنای  ثنوی داد و این ثنویت را  بیانگر  روابط حقوقی میان انسانها قرار داد   در نتیجه مفسر باید اصول راهنمای مولف را از متن کشف کند  و با اصول راهنمای خود متن  - متن را تفسیر کند در آن حالت است که به قول دیلتای  مفسر  خود را در مولف  کشف می  کند و این صحیحترین راه فهمیدن هر متن است   مثلا اگر ما بخواهیم منشور حقوق بشر را بفهمیم   نباید دنبال شناخت مولف باشیم مولف آن چند نفر بودند  کافی است که اصول  حق را کشف کنیم و بر پایه ان متن حقوق بشر را بخوانیم  کشف اصول راهنمای  کتب دینی آسانتر از کتب دیگر  است  چون خود انبیاء  هزاران بار می گفتند که  این کتاب- کتاب توحید است  البته  نه توحید نظری صرف  بلکه  توحید نظری و  عملی  و مهمتر از آن  توحید نظر و عمل  باهم  وبه هیچ وجه نباید  به شرک =ثنویت در فهم قرآن   میدان داد به محض  اینکه ثنویت وارد شود متن  قرآن تحریف می شود و بیان اسارت و ذلت و استبدا می شود  فرمول  ااستبدا ثنویت است و فرمول  آزادی و استقلال و حقوقمداری توحید است  و شما می توانید  رابطه یک زن و شوهر را در نظر بگیرید  اگر بر پایه  ثنویت باشد چه می شود و اگر بر پایه توحید باشد چه می شود در همین جا  باید گفت تمام تفسیر هایی که  زن سالاری یا مرد سالاری است اصل راهنمایش    شرک عملی = ثنویت   است  و این تحریف   قران  است  چون  اصل راهنمای قران توحید است و آیات بیانگروابط توحیدی در همه زمینه ها می باشد  در یک کلمه نفی خداوند   درنظر و  عمل استبداد  است  چون به محض نفی خداوند مطلق فعال  انسان خود یا گروه خود را در موضع مطلق فعال قرار می دهد و دیگران را در موضع مطلق منفعل تصور می کند و اطاعت مطلقه طلب می کند  ایا ولایت مطلقه فقیه غیر از این است  ایا همه دیکتاتور ها   همین طور  نبودند  به همین دلیل هم   بود که پیامبر می گفت قولوا لا اله الا الله تفلحوا ( بگوئید نسیت اله (مطلقی) مگر الله  رستگار شوید ( یعنی به آزادی و استقلال و حقوقمداری برسید )  و به همین دلیل هم ما در ایران  شعار الله اکبر را عمومی کردیم  تا به خامنه ای بفهمانیم که تو خدا نیستی و ادعای مطلقیت نکن   تا وقتی که انسان مطلقیت را  از جهان مخلوقات نفی نکند  و به خدا ندهد  استبداد همواره  ممکن است   و کسی که خدای مطلق فعال  را نفی می کند  یا  خود را مطلق فعال  می کند و مستبد می شود یا چیز دیگری مثل ماده بی شعور  را مطلق می کند  مثل مارکسیسم  که نتیجه اش باز استبداد است  به همین دلیل بود که در شوروی سابق  صحبت از  کشف نسبیت انیشتن  ممنوع بود  و نیز نمی توان توجیه کرد ماده بی شعور چگونه انسان با شعور را بوجود اورد ه است  بقول شاعر
ذات نایافته از هستی بخش                               کی تواند که شود هستی بخش
صحبت ما با دوستانی است که  بیان روحانیت از قرآن را عین اسلام تصور می کنند  و به کتب درسی روحانیت  در حوزه ها مراجعه نمی کنند تا ببینند که  اصول راهنمای  روحانیت بر پایه فلسفه ومنطق صوری ارسطوئی است و ان هم  بر پایه  شرک عملی = ثنویت تک محوری است   و به یقین بدانند که روحانیت نه از  امروز بلکه از ابتداء  تحریف کننده قران بوده است هر روحانی اگر بخواهد  حد اقل با خود صادق باشد باید توبه کند و به اصول راهنمای خود قران بر گردد  و شما  دوستان خودتان قران را بر پایه اصول پنجگانه   توحید –بعثت –امامت – عدالت و معاد  بخوانید خواهید دید که قران کتاب حقوق بشر است به این در و آن در نزنید قران خود اصول تاویل (هرمنوتیک ) دارد و خود قران جدائی دین از دولت را تبیین می کند  که اساس مردم سالاری  است
۵ –  به  عقیده دیلتای مفسر کاشف معناست نه خالق ان
- این سخن دیلتای صحیح است  اما همانطو ر که بیان شد قبل از کشف معنا ی متن کشف افق دید یا جهان بینی مولف ضروری است بدون کشف افق دید مولف کشف معانی متن محال است  و معانیی  را هم که  به متن  نسبت می  دهیم معنی متن نبوده و مفسر آن معانی را  بر پایه افق دید خودش  خلق می کند و به متن تحمیل می کند  برای اینکه کشف جهان بینی مولف در کتب  الهی آسانتر  باشد خود انبیاء مکرر تذکر می دادند  که ما شما را به توحید دعوت می کنیم   و کتاب ما کتاب توحید است  اما بشر با کنار گذاشتن  اصل توحید تمام کتب دینی را  بر پایه شرک  عملی = ثنویت تک محوری تفسیر  کرده است به همین دلیل هم است که تمام  تفاسیر بجای اینکه بیانگر حقوق بشر باشند    بیان گر تکلیف برای بشر شدند  و ضد بشری شدند  آیا خداوند بشر را خلق می کند و کتابی هم بر ضد او می فرستد  حاشا لالله  خداوند ی که خود  توحید است -   و بشر را به توحید دعوت می کند چگونه  قانون زندگی را برای بشر بر پایه شرک قرار می دهد  ایما ن به اینکه فقط خداوند مطلق فعال است  و اوست که فقط ولایت و حاکمیت مطلق بر انسان را  دارد  نفی ولایت و حاکمیت  مطلق  بعضی از انسان ها بر بعضی دیگر است  که خودشان را شریک خداوند قرار می دهند و نمونه عملی آن در قران  فرعون است اما  بشر هموار ه شرک ( رای فردی ) را بر توحید (رای جمعی ) غلبه داده است و انسانهای چون  قیصر و کسری و سزار و چنگیر و هیتلر و خمینی و خامنه ای ادعای ولایت و حاکمتی مطلقه کرده اند و می کنند  تاوقتی که بشر متون دینی را  بر پایه  اصول راهنمای تاویل خود متون دینی    یعنی  توحید –بعثت – امامت – عدالت  ومعاد   تفسیر نکنند   این چنین انسانهای هم پیدا خواهند شد و با تفاسیری بر پایه شرک یعنی ثنویت   و با مردم فریبی استبداد را بر مردم تحمیل خواهند کرد   بنا براین هشدار به همه کسانی که  بر دین هجوم می اورند  و خوراک تبلیغاتی به مستبدان می دهند و آنها را مسلح به مقدسات می کنند   گناه شما کمتر خود مستبداان نیست    شما خادمان بی جیره و مواجب استبداد هستید  دین امری است فطری ودر ذات انسانهاست   همانطور که توحید و بعثت و امامت و عدالت و معاد- در   وجود  هر انسان است  وتمایل به دین هرگز از میان نمی رود  پس بیائید کاری کنیم که دین ابزار استبدا نباشد  و این ممکن نیست مگر اینکه دین را بر پایه اصول خود دین تفسیر کنیم  و به عنوان بیان آزادی و استقلال و حقوق مداری به  مردم عرضه کنیم  و با این کار فرعونیان حاکم بر  بخش وسیعی از جهان  را  خلع سلاح کرده ایم و ولایت جمهور مردم را  بر پایه حقوق بشر که ذاتی انسان است و  فارغ از هر دین و مرام و عقیده و مذهب بر وطن مان  حاکم کنیم   به هر حال با تمام کوششی که دیلتای به عمل آورد  نتوانست  اصول راهنمائی برای  فهم متون  کشف کند ولی باید به کوششهای او ارزش نهاد چون  در لازم بودن   اصول عام برای فهم متون  - حق با اوست  انسان بدون داشتن اصول راهنمای عام در تفسیر متون نمی تواند  خیالی  متون را تفسیر کند   نتیجه چنین  تفسیر ی هر چه که  باشد  بدون معیار است -و دیگران هم نمی توانند تفسیر او را بسنجند و ارزش گذاری کنند و کشف معنا از متن نیست بلکه  خلق معنای جدید است که دیلتای  مخالف آن بود  در دنباله بحث به هرمنوتیک گادامر خواهیم پرداخت
۲ آبان  ۱۳۸۹

  سیر تاریخی تاویل (هرمنوتیک) در فهم متون دینی و اصول راهنمای آن (۳)

۳۰,۰۸,۱۳۸۹
بنام خداوند جان و خرد
هرمنوتیک (تاویل ) سنت گرای  گادامر
گئورک گادامر (متولد ۱۹۰۱) از جمله حاملان تفکرهرمنوتیکى است که به افراط در این باب شهرت دارد، و کاررا به جایى مى‏رساند که خطا و صواب در فهم متن را، بى‏معنا مى‏انگارد گادامر در ۱۹۶۰ م کتابی با عنوان «حقیقت و روش» منتشر کرد. این کتاب در تلاش است از  -حقیقت» ابزاری برای دستیابی به – روش- تهیه کند و کار ناتمام – دیلتای- را به انجام رساند.
در کتاب  خود  می گوید: «تفسیر یک متن نمی تواند ، فقط به بررسی قصد مؤلف یا درک عصر و روزگار مؤلف از وی، محدود شود. متن،  تنها تجلی یا بیانی از ذهنیت مؤلف نیست، بلکه تنها بر پایه گفت و گویی میان مفسر و متن هستی، و -  واقعیش را باز می یابد و وضعیت مفسر، شرط مهمی برای فهم متن است
و میگوید:
ازنگاه گادامر هر انسانی در بستر یک موقعیت فرهنگی به نام «سنت» متولد می شود و افکار و فهم خود را از طریق زبان از آن «سنت» می گیرد. ولی با شکل گیری فهم، او در تعاملی مستمر با این سنت قرار می گیرد و «سنت او» در تحولی دایم تعین می یابد. گادامر می نویسد: گذشته دیگری که آگاهی تاریخی ما به سوی آن نشانه رفته به کمک یکدیگر، این افق متحرک را که حیات آدمی همواره از آن می جوشد و «سنت» را تعین می بخشد، شکل می دهند. گادامر می گوید: در سنت، تفسیر شکل می گیرد و نسبت مفسر با سنت همچون دو فاعل  است. به نظر او، هرگونه تفسیر و شناخت، لحظه ای از یک سنت است، سنتی که تفسیر کننده و متن تابع آن هستند. سنت چیزی بر علیه ما نیست، بلکه امری است که بر آن می ایستیم و در خلال آن زندگی  می کنیم سنت آن قدر شفاف است که بسیاری از اوقات، مانند آب برای ماهی، از دید ما مخفی می ماند.هر کس براساس سنت خود دارای افق معنایی خاصی است و در هنگام تفسیر میان دو افق، افق معنایی متن و افق معنایی مفسر، مکالمه ای مستمر روی می دهد. هر چند افق محدود است، ولی در گوهر خود گشوده و باز است. پس هیچکس آنچه را دیگری می بیند به شکلی که او می بیند، نمی تواند ببیند، زیرا یکسانی در نگاه مستلزم یکسانی سنت است و سنت هیچ دو نفری یکسان نیست میگوید: و ما کاشف معنای متن نیستیم؛ ما خالق معنای متن‌ایم.
او همچنین در مباحثه ای که با – ریکور-داشته است ، صریحاً اظهار می دارد: -من راه حلی برای مسأله اختلاف تأویل ها ندارم
نقد هرمنوتیک سنت گرای  گادامر
۱- گادامر می گوید خطا و صواب در فهم متن بى‏معنا است  
نقد- سئوال می شود اگر خطا و صواب  در فهم متن  بی معنا است پس خود شما برای چه متن نوشتید  و اگر کسی نوشته شما را به خطا بفهمد  و دیگری به صواب بفهمد  و از شما بخواهند داوری کنید میان آن دو شما چه داوری می کنید  آیا می گوئید هر دو حقیقت متن مرا فهمیده اند  یا نه  و یا به یکی می گوئی   تو حقیقت متن را فهمیده ای و به دیگری می گوئی شما متاسفانه متن را و در نتیجه  هدف مرا از متن نفهمیده ای  و اگر قرار باشد هر کدام را  مطابق فهمش   تشویق و توبیخ بکنی   کدام را تشویق و کدام را توبیخ می کنی بسیاری از کسانی که  می خواهند  بروش هرمنوتیکی  متون را بخوانند  به این گفته گادامر تمسک می جویند و ان را برسمیت شناختن دگر اندیشی می دانند   و آن را آزادی می دانند   اما این هرمنوتیک نه تنها احترام به دگر اندیشی  یعنی آزادی نیست بلکه عین  استبداد اندیشی  است  فرضا حاکمی به قانون اساسی  معنای دلخواه خود را می دهد  مثل  خامنه ای و یارانش  که نظارت   شورای نگهبان را بر انتخابات استصوابی  تفسیر می کند در صورتی که اقای منتظری که رئیس مجلس خبرگانی بود که قانون اساسی را نوشتند  چندین بار گفت هدف ما این نبود   اقای خامنه ای می تواند بگوید  این تفسیر من از متن است شما می گوئید خطا است به نظر من کاملا صحیح است  و نتیجه ان را هم در جامعه می بینیم  بنا بر این هر متنی را مفسر ممکن است صحیح یا خطا تفسیر کند  باید بین خطا و صواب فرقی باشد  و اصول  راهنما حق میزانی برای  تمیز خطا از صواب  است اصول راهنما حق  اساسش  نسبی گرائی نسبی است     اما گادامر پایه را  برنسبی گرائی مطلق گذاشت و نسبی گرائی مطلق معیار باطل و استبداد است  هرمنوتیک شلایر ماخر و دیلتای  با اینکه اصولی را عرضه نکردند  اما  در پایه مومن به نسبی گرائی نسبی بودند  و بدنبال اصول راهنمائی برای فهم متون بودند اما    نسبی گرائی مطلق  یعنی در  خواندن  متن اصول راهنمائی لازم نیست  - به نظر گادامر  انسان هر چند که در هستی خود نسبی است اما در فهم خود  مطلق است   معنای نسبی گرائی مطلق همین است  که انسان حاکم مطلق العنان بر متن است   که فرمول استبداد است  متاسفانه  سابقه  بیان گادامررا در احادیث دینی هم می توان یافت انجا که  می گویند
از قول پیامبر در  صحیح البخاری امده  - الرقم: ۷۳۵۲
(إِذَا حَکَمَ الْحَاکِمُ فَاجْتَهَدَ ثُمَّ أَصَابَ فَلَهُ أَجْرَانِ ، وَإِذَا حَکَمَ فَاجْتَهَدَ ثُمَّ أَخْطَأَ فَلَهُ أَجْرٌ-  انگاه که حکم داد حاکم  پس اجتهاد کرد  سپس صواب شد  پس برای او دو مزد است و آنگاه که حکم کرد پس اجتهاد کرد  سپس خطا کرد پس برای او یک مزد است )
من از خواننده می پرسم بنظر شما این حدیث بدتر از  نظر گادامر نیست آیا امثال  خامنه ای  و طالبان و القائده که آدم کشی می کنند ودر جلوی دوربین انسانها را ذبح می کنند  کاری غیر از عمل به این حدیث می کنند    اینها همه انسان های خود مطلق بین هستند  و خود راحتی  فوق خداوند می دانند  در نتیجه اجتهادشان  اگر درست بود  دو ثواب می گیرند و اگر خطاهم بود  یک ثواب دارند  در هر دو حال  برنده اند  آیا این حدیث تشویق به جنایت کردن  نیست  آیا این حدیث موافق قرآن است  البته- نه تنها موافق قرآن  نیست بلکه ضد قرآن هم هست وبا  اصول راهنمای حق که همان سنت الله است هم تضاد دارد   اما اشتباه از جای دیگر نشات  می گیرد و آن این است که می گویند سنت قرآن را  تفسیر می کند  و نمی دانند  آن سنتی که اصول راهنمای قرآن است و قرآن را  تاویل و تفسیر می کند    سنت الله است   که همان اصول پنجگانه دین اسلام  یعنی توحید وبعثت و امامت و عدالت و معاد که قانون خلقت می باشد  نه احادیث که  خود پیامبر ممنوع کرد از نوشته  شدنش و فرمود
در مسند احمد ابن حنبل ج۳ ص ۱۲  (لا تکتبوا عنّی شیئاً الا القرآن و من کتب عنّی شیئاً غیر القرآن فلیمحه – و ننویسید از من چیزی مگر قرآن  و کسی که نوشت از من غیر قران را  پس محو کنیدش ) این حدیث را اگر بر قران عرضه کنیم  صحیح است  چوندین  در قران تکمیل شده است و اصول راهنمای تفسیرش هم سنت اله است که در درون خود قران است پس بشر هیچ نیازی به خارج از قران ندارد همچنانکه خود قراندر سوره النحل  آیه ۸۹ می گوید( و نزلنا علیک الکتاب تبیانا لکل شیئ-  و نازل کردیم بر تو کتاب را تبیین کننده برای همه چیز  )کتابی که خود مبین است و همه چیز را او تبیین می کند هیچ نیازی به خارج از خود ندارد  سنت تفسیر کننده  قران-  سنت الله است که در درون قران است و روح قران است  -   و ابوبکر و عمر و عثمان و علی و حسن و .... در زمان خودشان  نه تنها اجازه ندادند کسی حدیث بنویسد بلکه اگر کسی هم می نوشت می گرفتند و می سوزاندند   متاسفانه  بر خلاف دستور پیامبر  دیگرانی پیدا شدند و حدیث ها را نوشتند و سبب تقرقه مسلمانان شدند  در نتیجه باید گفت  مفسر بدون اصول راهنما حتما  در تفسیر متن -   متن را تحریف می کند  و مفسر دارای اصول هم باید توجه کند که از اصول راهنما منحرف نشود  که تفسیر به من مطلق شده  او  می شود  اساس هرمنوتیک  گادامر بر نسبی گرائی مطلق مفسر  است که استبداد محض است و این  اصل راهنما  و پایه استبدا سرمایه  در جهان شده است  طوری که  سبب شده است که  از  حقوق بشر  فهم مشترکی  در جهان نباشد   و به راحتی دولت ها آن را زیر پا می گذارند این  یکی از نتایج هرمنوتیک گادامر است
۲-بنا بر نظر گادامر حقیقت  ابزاری برای روش است  
نقد -از اینکه حقیقت ابزار فهم باشد سخن درستی  است  و بسیار ارجمند است  اما سئوال این است  حقیقت چیست  ومعیار آن چیست  ایا حقیقت امر  مستمری  است  یا نه مثلا  چیزی که امروز ممکن است حقیقت  تصور شود فردا ممکن  است باطل  شود یا چیزی که نزد شما حقیقت است نزد دیگران  حقیقت نیست – یا  حقیقت تابعی از انسانها و مکان ها  است و هر کسی ان را غیر از دیگری تصور می کند   اگر این طور باشد انچه که امروز  حقیقت پنداشته می شود در واقع حقیقت نیست بلکه باطل بوده که به اشتباه حقیقت پنداشته می  شده است     بنا براین اولین صفت حقیقت این است که همه زمانی و همه مکانی ودر نزد همه  یگانه  باشد  چون معنی خود کلمه حقیقت هم همین است یعنی ثابت بودن  در نتیجه حقیقت در اثر گذر زمان  و تغییر مکان  هر گز باطل  نمی شود  مثلا اب ترکیبی از اکسیژن و هیدروژن است  و این یک حقیقت علمی است  آیا ممکن است بعد از مدتی غیر از این باشد یا مثلا در آمریکا  چنین باشد ودر ژاپن چیز دیگری  باشد   عقل سالم می گوید اگر چیزی حقیقت باشد   مستمر  و ثابت خواهد بود در اینجا است که یاد آور شویم قران  خود را حقیقت معر فی می کنند   پس اگر حقیقت باشد  در همه زمانها ودر همه مکانها  و بطور مستمر باید حق باشد  بعضی ها می گویند   بله قران در زمان نزول برای زمان خود حقیقت بود و امروز دیگر حقیقتی را بیان نمی کند  و بدرد  بشر نمی خورد  این سخن  در دورن خود بطلان خود را دارد  چنانکه بیان شد  اگر حقیقت بوده پس امروز هم حقیقت است مگر این بگوییم از اول باطل بود ه است  اما چون گویندگان  این سخن جرات نمی کنند این سخن را بگویند  به حیله  گذشت زمان  و پیشرفت انسان تمسک می  جویند  و نمی دانند که سخن خودشان باطل است حق همه زمانی و همه مکانی است   یا مثلا منشور حقوق بشر  آیا در جائی صحیح است ودر جای دیگر غلط می شود  این سخنی است که رژیم ایران می گوید و یا در گذشته حق بوده و امروز  باطل شده است  در نتیجه کسانی چون گنجی و سروش و ملکیان و نیکفر و......  که در رابطه با ادیان و مخصوصا در رابطه با  قرآن چنین سخنانی را  می گویند  باید یا در نظر شان تجدید نظر کنند و یا اینکه این شجاعت  را داشته باشند   و بگویند که قرآن از روز اول باطل بوده است   همان طور که در مقاله قبلی بیان شد  مشکل اولا در نداشتن اصول راهنما  نزد این دوستان و یا  به فرض داشتن اصول راهنما -  باطل بودن اصولشان  است  و یا اینکه فهم روحانیت را  که بر پایه فلسفه ومنطق صوری ارسطوئی است  عین اسلام تصور می کنند  در حالی که باید دقت کرد ودید آیا روحانیت بر پایه اصول راهنمای خود قرآن متن قرآن را تفسیر می کنند یا نه    -و باز ما تکرار می کنیم اصول راهنمای قران در دورن خودش است و اصول پنجگانه  توحید و بعثت و امامت و عدالت و معاد است که اصول حق است  این اصول همان  افق دید مولف  قرآن  است  و این مولف هم چه خدا باشد و چه محمد باشد  فرقی نمی کند   واگر با اصولی غیر از اصول خود قرآن  ما قران را تفسیر کنیم  در واقع قرآن را  تحریف کرده ایم  پس اگر گادامر می خواست از حقیقت روشی برای فهم متون  بسازد   هدف خوبی بوده است اما به دلیل اینکه نتواسته است اصول حق  این روش را پیدا کند در واقع در کار خود ناکام مانده است   سنت هستی  که همان سنت الله و یا قوانین هستی  می باشد  و هم اوست که حقیقت است و جهان هستی بر پایه ان محقق شده است  و روش صحیح  برای فهم متون نیز  می باشد در نزد گادامر کشف نشد و  گادامر در  دست یابی به ان  موفق نبوده است و بجای آن  آدرس را اشتباهی رفته است   سنت  حاکم بر جامعه را بدون اینکه بتواند حق یا باطل بودن ان را تبیین کند به عنوان  سنت تفسیر و فهم متون  قبول کرده است  در حالیکه  جهان هستی یک سیستم (سامانه )  است  و این سامانه دارای اصولی است که همان قوانین هستی است  ومتون دینی و یا غیر دینی  هم تابع این سیستم می باشدو  اصلا معنی کلمه دین - قانون است
۳-  گادامر می گوید متن، تنها  تجلی یا بیانی از ذهنیت مؤلف نیست، بلکه تنها بر پایه گفت و گویی میان مفسر و متن هستی- و-  واقعیش را باز می یابد و وضعیت مفسر، شرط مهمی برای فهم متن است
نقد- باید پرسید وقتی که مولف اقدام به نوشتن متن می کرد مفسر در کجا تشریف داشت  که   در تجلی و بیان متن حالا  شریک می شود  این سخن همان اندازه دور از انصاف است که بگوئیم  حقوق بشر تجلی و بیان فهم نویسندگان آن  نیست   مثل این است بگوییم  امروز خوانندگان  متن حقوق بشر  در معنائی که  از آن می گیرند  حق دارند دخل و تصرف کنند  این نظریه ها همه بر خاسته از خود مطلق نگری  آقای گادامر است  وکسانی هم که  این نظریه را قبول می کنند  آنها هم  خود مطلق بین باشند و این خود مطلق بینی از انجا نشات می گیرد که  گمان می کنند اگر خدا را به عنوان وجود مطلق از صحنه اندیشه حذف کنند انسان به آزادی و استقلال  و مردم سالاری می رسد   غافل از اینکه در جا به دام اسارت و ذلت و استبداد می افتند   و اگر قرار باشد هر انسانی بر این پایه اندیشه و عمل کند   ایا از انسانهای مطلق شده می توان جامعه تشکیل داد    هرگز - بلکه جامعه به افراد تجزیه می شود و هیچ دو نفری نمی توانند به تفاهم برسند  در نتیجه این همان کاری است که دیکتاتور ها  در آرزوی آنند    جامعه تجزیه شده به افراد   چون فهم  مشترک و هدف مشترکی  ندارند   نمی توانند نیروی  دگرگون کننده باشند و   بهشت مستبدان است ودقیقا همان فرمول تفرفه بیانداز و حکومت کن می شود   در اروپا این حاکم مطلق العنان امروز   انسان نیست  این دیکتاتور سرمایه  است  که فضای  مطلق العنانی را در جامعه به اسم دگر اندیشی دامن می زند  تا افراد به بهانه آزادی  از اجتماع و ایجاد نیروی دگر کننده   باز بمانند  تا سیستم  استبدا سرمایه   بقاء  داشته باشد  متاسفانه بسیاری روشنفکران هم در خدمت  استبداد سرمایه داری  به این امر زینت می دهند   بنابر این باید گفت  برای اینکه انسان خود و جامعه خود را از این استبدا رهائی بخشد باد قبول کند هر متنی دارای  یک معنی حقیقی  بیشتر نیست   و برای فهم متن هم باید از اصول راهنمای حق در تفسیر آن استفاده شود  به جای خود مطلق بینی  و ایجاد استبدا  خود را هم  باید  تابع اصول  راهنمای حق کنیم بر مبای اصول حق هم  فهم ها به همدیگر نزدیک می شود وهم  اختلافات در طول همدیگر قرار می گیرد  هم  دگر اندیشی حفظ می شود وهم  تفاهم  اجتمائی بر سر موضوع بوجود می آید    وهم دیکتاتور زدائی می شود  گادامر برای اینکه بتواند خود را از این اتهام رها کند گفتگوی  میان مفسر و متن را به میان می آورد   در حالی که متن صامت است و گفتگوئی ندارد این مفسر است که متن را به سخن می آورد  اگر اصول راهنمای حق را در فهم متن دخالت بدهد  ان موقع است که مفسر  حاکم مطلق العنان بر متن نخواهد بود چون  هم متن و هم مفسر هر دو باید با یک معیار  باهمدگر روبرو شوند  و این باز مفسر است که بانسبی کردن خود  و نسبی دیدن متن میان خود و متن هماهنگی ایجاد می کند با این تفاوت که خود را ملتزم به تبعیت از اصول راهنمای حق می کند  آن موقع است که می توان گفت  میان متن و مفسر گفتگو می شود  و همانطور گادامر خود می گوید  در این حالت است  که وضعیت مفسر  شرط مهم  برای فهم متن می شود
۴ ازنگاه گادامر هر انسانی در بستر یک موقعیت فرهنگی به نام «سنت» متولد می شود و افکار و فهم خود را از طریق زبان از آن «سنت» می گیرد گادامر می گوید سنت در تحول است - وافق دید مفسر است- پس هیچکس آنچه را دیگری می بیند به شکلی که او می بیند، نمی تواند ببیند، زیرا یکسانی در نگاه مستلزم یکسانی سنت است و سنت هیچ دو نفری یکسان نیست میگوید: و ما کاشف معنای متن نیستیم؛ ما خالق معنای متن‌ایم.
نقد -گادامر آنقدر مطلق گرائی می کند  که متوجه نمی شود سنت یک امر فردی نیست  بلکه امری اجتمائی است   وقتی می توان  امری را  سنت نامید که در یک جامعه ای  مردم از آن فهم مشترکی داشته باشند  مثلا نوروز یک سنت ایرانی است  آیا فرد – فرد - مردم ایران هر کدام  نوروز مختلفی با دیگری دارد  در آن حالت دیگر نمی توان گفت نوروز  سنت مردم ایران است آیا زمان نوروز هر فرد با دیگری فرق دارد -  اما با قسمت دیگر بیان گادامر می توان موافق بود و آن این است که شکل عمل به یک سنت ممکن است در طول زمان تحولاتی پیدا کند  ولی هر چقدر هم که تحول پیدا کرده باشد  آن تحول هم عمومی می شود  مثلا زمانی  استفاده از آتش در  چهار شنبه صوری  با امروز متفاوت بود   ولی آنچه که  امروز می شود باز هم عمومی است پس هر فردی سنت جداگانه از بقیه مردم ندارد   اما اگر سنت را به فهم متون بر گردانیم  باید گفت انچه که در فهم متون اهمیت دارد  حق و باطل بودن فهم است  در این جاست که معیار های حق بودن  یا باطل بودن  مطرح می شود   همانطور که قبلا بیان شد حق معیار های ثابتی دارد و در همه زمانها و مکانها   حق – حق است  و هر گز حق –باطل نمی شود و باطل-حق نمی شود  مثلا منشور حقوق بشر  -حق است و حقوق  ذاتی انسان است  آیا با گذشت زمان باطل می شود  و یا در زمان تدوین این منشور –اموری در نظر تدوین کنندگان  باطل بوده است ودر متن نیاورده اند  - آیا امروز تبدیل به حق شده اند  هر گز چنین نیست  امروز حقوق بشر به یک سنت زندگی بشر تبدیل شده است   و مردم جهان  همه از آن فهم مشترکی دارند  و در آرزوی زندگی در جامعه ای هستند  که حقوق بشر  در آن جامعه عملی می شود  از طرفی دیگر  اگر حقوق بشر را به عنوان یک معیار اندیشه  در نظر بگیریم   بر مبنای آن همه  می تواند هر متنی را بخواند  و آنچه موافق با حقوق بشر باشد  به فهم مشترکی هم از آن متن برسند  پس اگر معیار انسانها  اصول راهنمای حق باشد نه تنها در یک نسل بلکه نسلها می توانند  از یک امری فهم مشترکی داشته باشند    و در یک کلمه می توان گفت که اصول راهنمای حق سنت   فهم است   و این سنت  در نزد کسانی که آن را قبول کرده اند  یکسان است  ومی تواند معیار یکسان فهمی در میان مرد هم بشود  مثلا راست گوئی  در طول تاریخ بشر یک امر پسندیده   بوده است و خواهد بود و دروغ گوئی یک امر زشت  بوده و خواهد بود  آیا می شود روزی  جا بجا شوند بله ممکن  است  فقط در نزد انسانهای که مریض شده اند و باید خود شان را  معالجه کنند اما با این قسمت از سخنان ایشان می توان موافقت کرد که   سنت آن قدر شفاف است که بسیاری از اوقات، مانند آب برای ماهی، از دید ما مخفی می ماند  سنت های حق همینطور هستند  از جمله خود همین اصول راهنمای حق که ۱۴ قرن است در دسترس ما بوده ولی ما متوجه ان نبودیم  و هنوز هم حوزه های  علمیه  در ایران ودر نجف ودر مصر ودر سعودی و در ........ از آن غافلند  و ممکن است  انسان از بدیهی ترین حقوق خود  غفلت کند  برای همین هم تذکر و یاد آوری  برای انسان مفید است   و باید حقوق بشر و اصول راهنمای حق در مدارس تدریس شوند و از کودکی انسانها  با آن  تربیت شوند
گدامر با گرفتار شدن در نسبی گرائی مطلق  از مسیر و جهت علم خارج شده است  امروز دیگر  همه می دانند که این جهان و باهمه تبعاتش نسبی است و خود نسبیت هم نسبی است  که این از همه مهمتر  است  پس برای اینکه بتوان دگر اندیشی  و آزادی و استقلال و حقوقمداری انسان را تامین کرد   همه این امور را هم باید نسبی دید یعنی دارای اصول باید باشند   و اصول به انها  معنا بدهد   و برای اینکه آزادی و استقلال و حقوق مدار ی انسان حفظ شود  از نسبیت نباید خارج شد به محض خروج از نسبیت  - نسبی  انسان گرفتار مطلق العنانی می شود که عین استبدا و دیکتاتوری است و  این سخن گادامر که می گوید  ما کاشف معنای متن نیستیم؛ ما خالق معنای متن‌ایم این بیان او  اوج مطلق گرائی  و دیکتاتوری ا ست و باید از گادامر پرسید برای چه این همه زحمت کشیدی و کتاب نوشتی طبق گفته خودت  خوانند ه هدف شما را  نمی خواهد کشف کند بلکه یک  معنای جدید به متن  شما می  خواهد بدهد  پس زحمات شما چه می شود که کتاب را نوشتی  چه چیزی را می خواستی به خواننده انتقال بدهی   و این خواننده  مطلق گرا  هر چه بخواهد به متن شما تحمیل خواهد کرد   و  در این صورت حقیقت آن چیزی می شود که خواننده  می گوید  نه آن چیزی که شما نوشته اید  آیا با نظر خودت – خودت را نفی نمی کنی  که به مفسر و خواننده متن اختیار مطلق می دهی  ایا مفسر را به درجه  خدا ئی رساندن  فاجعه نیست بنا بر کشف انیشتن  در جهان  هیچ پدیده ای   مطلق نیست و نفی مطلقیت از جهان و دادن آن به خداوند تنها راه آزادی و استقلال و حقوق مدار شدن جامعه انسانها است  و بر این اساس هستی و انسان و اندیشه انسان  قانونمند می شود  و این قانون اصول راهنما  در فهم و تفسیر متون نیز می شودبرای  شناخت طبیعت و متون دینی و غیر دینی معیاری لازم  است   و بدون معیار  یعنی هرج ومرج - وبا   معیار  است که اختلاف  فهم ها در طول همدیگر قرار می گیرند  و قابل سنجش می شوند  و با تکمیل کردن  همدیگر به مرور زمان به توحید می رسند  در یک کلام در جهان  پدیده ها   نسبیت حق است و مطلقیت باطل است   وحق امر ثابتی است  نسبی - مطلق نمی شود مگر ما انسانها آن را در ذهن خود تصور کنیم  که خیال است ونه واقعیت - گادامر به همین دلیل  با همه تلاشی که کرد هیچ اصول و معیاری  برای تاویل و تفسیر متون ارائه نداد
۵- گادامر به ریکور می گوید  من راه حلی برای مسأله اختلاف تأویل ها ندارم
نقد-  گادامر به ریکور درست  گفته است همانطور که شرح شد با اندیشه مطلق گرائی که گادامر عرضه کرده است نه او ونه هیچ کس دیگری نمی تواند  اختلاف تاویل ها را  به اشتراک تاویلها  بدل کند   اندیشه ای که می خواست در جهان خدا را بی محل کند تاانسان به آزادی و استقلال و حقومداری برسد   به تعداد انسانها خدا درست کرده است   بجای یک مطلق که خدا باشد همه را مطلق کرده است  تنها راه رسیدن انسان به آزادی و استقلال و حقومداری   پذیرش  خدای مطلق فعال است  و پل ریکور (۱۹۱۳ میلادی ۲۰۰۵ میلادی) دوست گادامر- فیلسوف و ادیب فرانسوی است او  مى گوید هیچ گونه هرمنوتیک کلى یا قاعده و قانون کلى براى شرح و تفسیر وجود ندارد. تنها چیزى که هست، نظریه هاى پراکنده و مخالف در باره قواعد و قوانین تفسیر مى باشد. قران به ریکور جواب می دهد سوره یونس آیه ۳۹  ( بل کذبوا بما لم یحیطوا بعلمه - بلکه تکذیب کردند بآنچه احاطه  علمی نیافتند  به او )قواعد وقوانین کلی برای تفسیر و تاویل وجود دارد   این جنابان چون  بدان دست نیافته اند  آن را نفی می کنند  اصول پنجگانه دین خداوند همان قوانین تاویل است که  در کتب دینی از نوح و ابراهیم و موسی و عیسی  تا محمد  آن را  بیان یا عرضه کرده اند هر چند بشر آن را دیر فهمیده است  خدائی که مطلق فعال است  قادر بوده است با دادن کتاب دینی اصول فهم آن را هم بدهد البته نه خدائی که  بعضی مفسران  ادیان  معرفی می کنند که نسبی ومحدود است و در زمان ومکان و در حرکت و آمد شد است  و حتی شکل انسانی پیدا کرده است    و دارای دست و پا و چشم و گوش است  و تنهاچیزی که برایش قائل نیستند  آلت تناسلی است این خدا  اولا خدا نیست ثانیا  مخلوق ذهن  بشر است وثالثا  عامل استبداد  و دیکتاتوری و  تروریسم است  خدای مطلق فعال  (بی نهایت ) که در درون انسان حضور دارد نه به یگانگی با انسان-  ودر بیرون انسان حضور دارد نه به بیگانگی از انسان-- خدای  بی نیازاز زور گوئی است و ایمان آورندگان به این خدا تروریست و دیکتاتور و انسان کش نمی شوند  این است خدای حق
۱۷ آبان ۱۳۸۹  



                              بنام خداوند جان و خرد



       4- سیر تاریخی  تاویل (هرمنوتیک) در فهم متون  دینی  و  اصول راهنمای آن
                             هرمنوتیک  ساختار شکن ژاک دِریدا 
  ژاک دريدا (۱۹۳۰ -  ۲۰۰۴) افراطي تر از همه  کسانی که راجع به هر منوتیک متن  و تفسير سخن گفته است  چکیده نظر او چنین است -  او می گوید  
حقيقتي وراي ديدگاهها، رويكردها و تأويلهاي خود ما وجود ندارد. به همين جهت است كه نمي توان متن را داراي حقيقت و معناي واحدي دانست، زيرا كه حقيقت امر واحدي نيست
 هر كس به ديدگاه تأويل خاص خويش پايبند است. در اين صورت مي توان هر از چندگاهي اين ديدگاه را با مفهوم مخالف آن، جا به جا كرد و نشان داد كه مي توان به گونه اي غير از وضع موجود انديشيد به همين سبب بوده كه هرمنوتیک دریدا را  - ساختار شكن  ناميده شده است
. به نظر او، معنا در خود لفظ، حضور ندارد و ميان لفظ و معنا، وحدت و دلالت در كار نيست، بلكه تمايز و تفاوت است. وي در كتاب (نوشتار و تمايز) اين مطلب تصريح مي كند و مسألة كلام و زبان را بر پاية همين غيريت يا ديگربودگي لفظ و معنا، مورد بحث قرار مي دهد. دریدا عصر حاضر را «دوران گريز از مركز» مي نامد كه در آن، دلالتها به حالت شناور در آمده اند.- شناوري دلالتهاي متن- و -سياليت معناها و فهم ها- از مسائل مهم هرمنوتیک است.  دريدا متن را صريحا موجودی   مستقل از مولف  مي نامد. يعني رهائی  اين متن  به مناسبت آن، با نويسنده اش محدود نمي شود. بلكه از مخاطب خود نيز رها مي شود. يك پيام مكتوب، قبل و بعد از آنكه مخاطب، آن را قرائت نمايد داراي معنايي مستقل است. دريدا به -استقلال كامل متن از مولف - معتقد است،
 او مي گويد- متن مي تواند به تعداد مخاطبان و مفسران، مؤلف داشته باشد كه هر يك قرائت خاص خود را دارند  او مي گويد: -در اين صورت در خواهيم يافت كه هيچ تأويلي، قطعي و نهايي نيست و نبايد هيچ تفسيري را بي رقيب فرض كنيم، بلكه بايد شگرد عدم حتميت را در مورد آنها اعمال نماييم. به ديگر سخن، اين هماني حاكم بر مناسبت دال و مدلول را واژگون نموده، دگرساني و اين نه آني را در مورد آنها به كار گيريم. همين روش را ميان فاعل گفتار و نشانة آوايي به كار گيريم. يعني به جاي هويت، وحدت و حقيقت، به ديگر بودگي، كثرت و مجاز بينديشيم
 نقد هرمنوتیک دریدا
1- حقيقتي وراي ديدگاهها، رويكردها و تأويلهاي خود ما وجود ندارد حقیقت معنای واحدی ندارد
 نقد-دریدا متوجه نیست که دارد متناقض سخن می گوید اگر حقیقتی  خارج از دیدگاه و یا تاویل انسان وجود نداشته باشد - ان چیزی را که او حقیقت می نامد از کجا  در دیدگاه او  وارد می شود یا بهتر بگوئیم او چه چیزی را تاویل می کند و از او حقیتقت را  می فهمد  پس چیزی وجود دارد که حقیقت در اوست  و او با تاویل خود ان را می فهمد  پس این سخن که حقیقتی ورای  دیدگاه ما  و تاویل ما وجود ندارد  باطل است  بلکه حقیتقی وجود دارد چه ما ان را بفهمیم و چه نفهمیم و ا ز حقیقت بودن او هم   چیزی  کاسته نمی شود  اگر وجود نمی داشت انسان با  دیدگاه یا تاویل خود  ان را  نمی فهمد   پس حقیتقت به ذات خود وجود دارد اما انسان ممکن است ان را  همانطور که هست بفهمد یا نفهمد  این مربوط می شود  به انسان که نسبت به  ان موضوعی که حقیقت در اوست  با چه اصول و معیاری نگاه می کند  در اینجاست که اصول راهنما نقش اساسی  پیدا می کند  اگر انسان اصول راهنمای حق را نداشته باشد  نمی تواند از امور و پدیده ها فهمی بر اساس سنجش و داوری  بحق   پیدا کند   دیدگاه او نسبت به امور  دو حالت  می شود   که هر دو حالت  خود بر دو نوع است
 در حالت اول نوع اول این است  یا در مقابل امور و پدیده ها  ومتن در موضع مطلقا منفعل واقع می شود  هر چه شود او ان را  بدون چون وچرا می پذیرد  و این همان سلطه پذیری  و استبداد ستائی است   و در نوع دوم خود را در حالت مطلق فعال قرار می دهد  و رای و نظر خود را بر پدیده ها و امر های واقع  و متن   بدون اینکه معیاری برای  سنجش داشته باشد بر اساس من مطلق شده و منافع من ایجاب می کند   بر امور و بر متنها  تحمیل می کند   و این  خود فرعونی و استبداد است
در حالت دوم   در نوع اول انسان خو د را نسبی و فعال می کند اما اگر اصول راهنما ی حق را نداشته باشد کوشش بسیار میکند اما  نتیجه کمتر می گیرد چون اصولی ندارد تا او را راهنمائی کند که از کوتاهترین  و سریعترین راه به  شناخت حقیقت نائل شود
 اما در حالت دوم و نوع دوم علاوه بر اینکه  انسان خود را نسبی و فعال می کند دارای اصول راهنما هم می  باشد   خیلی  سریع و از کوتاهترین را ه حقیقت را در می یابد  علاوه بر اینکه حقیقت را می یابد توانائی پیش گوئی  حقایق دیگری را که در اینده نزدیک رخ می دهد را نیز  دارا می شود  و اگر انسانهائی دارای اصول راهنمای مشترک باشند  از حقیقت  فهم مشترکی می یابند که  از نظر کم و زیادی   در طول هم واقع می شوند  یکی کمتر و یکی بیشتر اما  در شناخت حقیقت هم سو و هم جهت می شوند  اقای دریدا  اولا با انکار  وجود خداوند مطلق فعال - خود را مطلق العنان کرده است و ثانیا به هیچ گونه اصول راهنمائی بر ای شناخت  حقیقت دست نیافته است  از اینرو  دست یافتن به حقیقت را  منکر شده   و جهالت می کند اگر  حقیقت امر واحدی نباشد-  چگونه انسانها بر سر  امر واحدی توافق می کنند  چون او را امر حق  - و  واحدی می یابند  اگر فهم انسانها از یک امر واحد متکثر در عرض هم و متضاد  باشد هر گز اجتماع  و جامعه تشکیل نمی شود  و برای هدف جمعی همکاری نمی کنند
2-هر كس به ديدگاه تأويل خاص خويش پايبند است. در اين صورت مي توان هر از چندگاهي اين ديدگاه را با مفهوم مخالف آن، جا به جا كرد
 نقد- به نظر دریدا به تعداد انسانها  اصول تاویل هم وجود دارد از این رو چون در اصول متفاوت هستند پس شناخت شان هم از یک امری واحدی  غیر هم خواهد بود در نتیجه  هر گز  به شناخت  حقیقت واحدی نمی رسند  غافل از اینکه در جهان فقط سه نوع اصول تاویل وجود دارد  و لا غیر 
1-  اصولی که بر پایه توحید  و شورا    است که اصول راهنمای شناخت حق است  و توحید خو معیار حق است
2- اصولی که بر پایه  شرک و ثنویت است  که اصول راهنمای باطل است  و هر گز حقیقت را همان طور که هست نمی شناسد و تا حقیقت را وارونه نکند وا و را  به باطل  تبدیل نکند  به هدف خود که رسیدن با باطل است  نمی رسد
3- دسته دیگر  اصلا دارای اصول مشخصی نیستند  گاهی بسوی حق و گاهی به سوی باطل نوسان می کنند  این طور انسانها  در غفلت هستند و خیال می کنند که حقیقت را یافته اند  انها  در میان حق و باطل سر گردان هستند  و اگر اموزش ببینند به  شناخت حقیقت توانا می شوند
 بنا براین دریدا   به علت نداشتن اصول راهنما در میان حق و باطل سر گردان بوده است با قیاس به نفس حکم عام صادر کرده است  کسی که حق را بشناسد  هر گز به اختیار خو  باطل را جایگزین  حق نمی کند و در راه مستقیم پایدار می ماند  و شناخت چنین کسی از یک متن  هم شناخت حقیقت ان متن خواهد بود


3-معنا در خود لفظ، حضور ندارد و ميان لفظ و معنا، وحدت و دلالت در كار نيست
نقد – اگر سخن دریدا حقیقت باشد  که او فهمیده است پس حقیقت قابل فهم هست و این تکذیب  نظریه خود اوست   و اگر خواننده متنی  را که او نوشته است  نیز مانند خود او به فهمد  اولا شناخت واحد از حقیت  واحد اثبات می شود  ثانیا   خواننده متن او  بسبب الفاظی که او نوشته است  به  معنی بیان او پی برده است  پس  معنا در خود  لفظ   حضور داشته است  که دریدا بوسیله  الفاظ ان معنا را به خوانند ه انتقال داده است  و این بطلان نظر دریدا است
4- دريدا به -استقلال كامل متن از مولف - معتقد است،
نقد -متن تا وقتی که نوشته نشده است در درون خود نویسنده است  و وابسته به او است اما وقتی که نویسنده ان را بر روی کاغذ اورد  مانند فرزندی است که مادر ان را  زاییده است  کم-کم از نویسنده مستقل می شود اما تا وقتی که نویسنده زنده است  می تواند در متن دست کاری کند اما به محض فوت نویسند متن به استقلال کامل می رسد    اما این به این معنا نیست که متن چیز دیگری می شود غیر از انکه نویسند نوشته است  بلکه  در هستی خود همانطور که نویسنده در مغز داشت   حال  بدون حضور نویسنده استمرار می یابد  ولی همواره معنای را که نویسند اراده کرده بود در متن حمل  می شود  و اگر کسی بخواهد ان متن را بخواند و بفهمد دیگر نیازی نیست که نویسند ه را از قبر صدا بزنند چون لفظ و  معنا  باهم حضور دارند  و نیت نویسنده و اصول راهنمائی  را که نویسند ه در متن بکار برده است  در دسترس است اگر اینطور نبود با مردن نویسنده متن هم می مرد این است ان استقلالی که متن دارد
5-متن مي تواند به تعداد مخاطبان و مفسران، مؤلف داشته باشد در اين نگرش، حق، تابع ديدگاه و برداشت مخاطب است
 نقد- برای اینکه متنی درست  فهمدیده شود خواننده باید به اصول راهنمای که متن را برپایه  ان نوشته اند   علم داشته  باشد از این رو هر متنی بر پایه یک اصول راهنمائی نوشته شده است مثلا قران اصل راهنمایش توحید است و اگر کسی بر پایه ثنویت قران را بخواند و بخواهد بفهمد هرگز  حقیقت قران را  نمی فهمد   اما ممکن است فهم خود را به قران نسبت دهد و ان را کتابی پر از خطا بداند     ولی این خطا در قران نبوده بلکه  خواننده انها را بر قران تحمیل کرده است و اگر میلیونها انسان این متن را بر پایه ثنویت  بخوانند ممکن است میلیونها بر داشت داشته باشند که هیچ کدام   تفسیر حقیقی قران نبوده است  کاری که مجاهین خلق با قران کردند که با اصول راهنمای مارکسیتی  قران را می خواندند  و یا روحانیت بر پایه فلسفه ومنطق ارسطوئی  با قران می کند به هرتعداد هم  تفسیر  بر پایه فلسفه ومنطق ارسطوئی  بنویسند  حقیقت قران نخواهد بود اما اگر اصول راهنمای خودشان را توحیدی بکنند همچنانکه گفتیم  در درجه فهم و تفسیر ممکن است   کم و زیاد داشته  باشند اما در یک جهت و همسو می شوند     تفاوت از نظر درجه فهم می شود نه  از جهت ضد و نقیض بودن  تفسیر و فهم شان -  و با مبادل معلومات خیلی سریع به وحدت فهم هم می رسند  پس   سخن دریدا از یک جهت صحیح است اگر اصول راهنمای  مخاطبان بیشمار و متفاوت باشد   به تعداد مخاطبان مو لف خواهد داشت اما هیچ کدام  حقیقت ان را نخواهد فهمید و از جهت دیگر  سخن دریدا  باطل است  اگر از اصول راهنمای  خود متن پیروی کنند و  هر متنی یک اصول راهنما دارد که مولف در متن  ان را گنجانده  است  و در واقع روح ان متن است   اما اینکه هیچ تفسیری حر ف اخر نیست کاملا صحیح است   و الا باب اجتهاد را باید می بستند  باز بودن باب اجتهاد برای همین است که نسل های بعدی ممکن است با پیش رفت علمی  از متن درک بیشتری داشته با شند  خود پیامران هم وقتی از متن سخن می گفتند به قدر عقول مردم   صحبت می کردند  و قران این بشارت داده است که عالمان به حقانیت قران پی خواهند برد  هرمنوتیک دریدا  بر مبنای محوریت مفسر است   تا جائی که مفسر خود را مطلق فعال می بیند  و هر انچه را که می خواهد بر متن تحمیل می کند و در واقع استبداد  مفسر  بر متن است به این دلیل است که به  هر منوتیک دریدا گريز از مركز یا ساختار شکن می گویند  ولی درست ان است که  گفته شود  هرمنوتیک جلاد  -که متن را محکوم به مرگ می کند و گردن او را می زند  ودر کلمه هرمنوتیک نسبی گرائی مطلق است-   هرمنوتیک نسبی گرائی مطلق - که معتقدان ان بر این باورند که   خداوند ساخته ذهن انسان است  و وجود خداوند عامل تمام بد  بختی ها ی بشر است  در این هرمنوتیک این انسان است که در  مقام خدائی  - مطلقیت  قرار دارد  از اینرو حتی دو نفر پیدا نمی شود که تفسیر مشترکی از یک موضوع داشته باشند و به تعداد انسانها از یک موضوع می توانند   تفسیر داشته باشند   چرا که معیار تفسیر هر انسانی با انسان دیگر  مختلف است  یا به معنی دیگر اصلا معیاری وجود ندارد  پس به هیچ وجه دو انسان یافته نمی شود که تفسیر مشترکی از یک موضوع داشته باشند  و این مطلق گرائی نتایج فاجعه آمیزی از  دیکتاتوریها و جنایت و  فساد بوجود می اورد   هرمنوتیک مطلق گرا  اصل راهنمای  دلخواه استبداد سرمایه داری  است   سیستم  استبداد  سرمایداری  بر پایه تجزیه  جامعه به افراد   با استفاده از فلسفه و منطق صوری  ارسطوئی   و پوشاند آن  بنام آزادی و استقلال فرد ی انسان را  در واقع اسیر و ذلیل  سرمایه می کند  و هرمنوتیک  نسبی گرا ئی مطلق-  گادامر و دریدا بهترین توجیه را   برای  گمراه کردن  انسانها  در اختیار استبداد سر مایه داری قرار داده است و کسانی که دانسته یا نا دانسته  به هرمنوتیک  نسبیت گرا ئی مطلق دامن می زنند خادمان  استبداد سرمایه داری هستند  امروز انسان  غربی زیر استبدا سرمایه  له و لورده شده است  و فریادش بلند است و فریاد رسی نیست  و روشنفکرانش  می گویند غرب در اندیشه  راهنما برای نجات انسان از استبداد سرمایه  عقیم شده است وگراهام فولر می گوید امید ما به شرق است  بلکه  اصول راهنمائی را کشف کند تا بشریت را نجات دهد  و هم او می گوید که محتملا  این اندیشه ممکن است  در هند یا مصر یا در ایران پدید آید و  شانس ایران بیشتر از همه است  بدلیل وجود علائمی که از خود نشان می دهد   از جمله  جنبش مسالمت آمیز مردم  ایران که  اهسته ولی پیوسته می رود



5-سیر تاریخی  تاویل (هرمنوتیک) در فهم متون  دینی  و  اصول راهنمای آن


هرمنوتیک بديهيات پايه اثر   الوين پلنتينجا
ديدگاههاى معرفت‏شناختىِ فيلسوف دين‏شناس امريكايى معاصر، آلوين پلنتينجا (1932م) است
پلنتينجا در «معرفت شناسي اصلاح شده» صريحاً از « بديهيات پايه» دفاع مي كند و به اين وسيله، با پذيرش بديهيات پايه و بنياني، راه به  تفاهم مشترک انسانها باز می کند
چکیده ای  هرمنوتیک  الوين پلنتينجا
انسانها، برغم تفاوتهاي فردي، در عمق، داراي ذهنيت و عواطف مشترك، ساختار رواني و وجودي مشترك، دغدغه هاي وجودي و انسانیت  مشترك، زبان و فهم مشترك و . . . . هستند كه وحدت و پيوندي بنيادي ميان آنها به وجود آورده و چنين نيست كه پديده هاي مستقل، مجزا، بي ارتباط و گسيخته اي باشند كه هر يك فهم خاص خود را داشته و هيچ گونه زمينة مشتركي با ديگر ابناي نوع و موجودات انساني نداشته باشند. اگر زمينه هاي مشترك را از انسانها بگيريم و هرگونه فهم مشترك، تجربه ها و افقهاي تفسيري مشترك ميان انسانها را نفي كنيم، در واقع باب تفكر، تفاهم، انتقال فرهنگي، تبادل فكري و تمدني را يكسره بسته و نفي كرده ايم و به انسداد فهم و تفاهم و تفكر قائل شده ايم. در حاليكه واقعيت مشهود، خلاف اين است و عملاً انسانها امكان فهم يكديگر و برقراري ارتباط و تفاهم را دارند
فهم مشترك زمينه اي براي فهم تاریخ  گذشته و برنامه ریزی  برای آینده
مجموع آنچه در بارة پيچيدگي ها و معضلات تفسير و فهم متون گفته شد، به حق اين پرسش اساسي را پيش مي آورد كه انسانهاي متعلق به افقهاي تاريخي متفاوت، چگونه يكديگر را مي فهمند؟ مثلاً همين امروز مغرب زمينيان كه افق تاريخي شان متفاوت با اهل شرق است، انسانهاي شرقي را چگونه مي فهمند و بالعكس  ؟
سپس پاسخ مي دهد:  اگر تحولات تاريخي شرايط زندگي و افق تجربه انسانها در طول تاريخ به كلي دگرگون مي شد، مسلماً انسانهاي متعلق به افقهاي تاريخي متفاوت، اصلاً همديگر را نمي فهميدند و متون به جا مانده از اعصار پيشين براي انسان اين عصر، مفهوم نمي گرديد و معلوم نمي شد كه پديد آورندگان آن متون چه هدفي داشتند و چه مي خواستند بگويند و بفهمانند. در اين صورت انسانهاي اين عصر كه از انسان و جهان، تجربه هاي ويژة خود را دارند؛ در تصوري كه خود، از انسانيت دارند زنداني مي شدند و راهي براي شناخت انسانيت گذشتگان كه در متون اعصار پيشين سخن مي گويد، نداشتند. در اين صورت، تفسير آن متون، چيزي غير از اين نمي توانست باشد كه مفسر، معنايي را انتخاب كند و به حساب متن بگذارد و البته اين، يعني نفهميدن متن و تطبيق دانسته هاي خود برآن.

براي اين كه بتوانيم فهميدن متون گذشته را واقعي و با معنا بدانيم ـ كه همين طور هم هست ـ بايد اين مقدمه را بپذيريم كه ما و انسانهاي گذشته، يك انسانيت مشترك داريم ، بايد بپذيريم كه با وجود همة تحولات عظيم تاريخي كه تجربه هاي ما و انسانهاي گذشته را متفاوت ساخته است، تجربه هايي پايدار كه به اصل و اساس انسانيت مربوط مي شود، ميان ما و آنها مشترك است. در ساية اين مشتركات است كه ما پرسشهاي خود را در پرسشهاي آنها باز مي شناسيم و مي توانيم پاسخهايي را كه آنها داده اند، با پرسشهاي خودمان مرتبط بيابيم.

خلاصه 
1 – بديهيات پايه و بنياني، راه به  تفاهم مشترک انسانها باز می کند

2- فهم مشترك زمينه اي براي فهم تاریخ گذشته وبرنامه ریزی برای آینده  مشترک است
3- اگر تحولات تاريخي شرايط زندگي و افق تجربه انسانها در طول تاريخ به كلي دگرگون مي شد، مسلماً انسانهاي متعلق به افقهاي تاريخي متفاوت، اصلاً همديگر را نمي فهميدند و متون به جا مانده از اعصار پيشين براي انسان اين عصر، مفهوم نمي گرديد
4- ما و انسانهاي گذشته، يك انسانيت مشترك داريم
در نتیجه بطور کلی امروز ما با  دو نظریه  در هرمنوتیک   روبرو هستیم
هرمنوتیک بر پایه خدا باوری و هرمنوتیک بر پایه بی خدائی که انحراف از بنیان گذارهرمنوتیک یعنی از  شلایر ماخر است بنا براین 

1-هرمنوتیک نسبی گرائی نسبی  – که این  را می توان به کسانی نسبت داد که  اعتقاد به وجود خداوند دارند  و معقد هستند که فقط خداوند وجودش مطلق است و در جهان مخلوقات موجود مطلقی وجود ندارد  بنا بر این با توجه به این که انسانها هم  نسبت به همدیگر متفاوت هستند اما بدلیل مشترک بودن در نسبییت  پس  مشترکات بسیاری می توانند داشته باشند از جمله می توانند از یک موضوع  تفسیر مشترکی داشته باشند  و برای اینکه یک موضوع را انسان بتواند تفسیر کند باید  برای تفسیر موضوع معیار مشترکی داشته باشند  تا از ان موضوع تفسیر مشترکی هم داشته باشند    

2-هرمنوتیک نسبی گرائی مطلق - که معتقدان ان بر این باورند که   خداوند ساخته ذهن انسان است  و وجود خداوند عامل تمام بد  بختی ها ی بشر است  در این هرمنوتیک این انسان است که در  مقام خدائی  - مطلقیت قرار دارد  از اینرو حتی دو نفر پیدا نمی شود که تفسیر مشترکی از یک موضوع داشته باشند و به تعداد انسانها از یک موضوع می توانند   تفسیر داشته باشند   چرا که معیار تفسیر هر انسانی با انسان دیگر  مختلف است  یا به معنی دیگر اصلا معیاری وجود ندارد  پس به هیچ وجه دو انسان یافته نمی شود که تفسیر مشترکی از یک موضوع داشته باشند  و این مطلق گرائی نتایج فاجعه آمیزی از  دیکتاتوریها و جنایت و  فساد بوجود می اورد   هرمنوتیک مطلق گرا  ایدئو لوژی دلخواه استبداد سرمایه داری  است   سیستم  استبداد  سرمایداری  بر پایه تجزیه  جامعه به افراد   با استفاده از فلسفه و منطق صوری  ارسطوئی   و پوشاند آن  بنام آزادی و استقلال فرد ی انسان در واقع انسان را  اسیر و ذلیل  سرمایه می کند  و هرمنوتیک  نسبیت مطلق گرا ی گادامر و دریدا بهترین توجیه را   برای  گمراه کردن  انسانها  در اختیار استبداد سر مایه داری قرار داده است و کسانی که دانسته یا نا دانسته  به هرمنوتیک  نسبیت مطلق گرا دامن می زنند خادمان  استبداد سرمایه داری هستند  امروز انسان  غربی زیر استبدا سرمایه  له و لورده شده است  و فریاد ش بلند است و فریاد رسی نیست  و روشنفکرانش  می گویند غرب در اندیشه  راهنما برای نجات انسان از استبداد سرمایه   عقیم شده است وگراهام فولر می  گوید  امید ما به شرق است  بلکه  اصول راهنمائی را کشف کند تا بشریت را نجات دهد  و هم او می گوید که محتملا  این اندیشه ممکن است  در هند یا مصر یا در ایران پدید اید و   شانس ایران بیشتر از همه است  بدلیل وجود اعلائمی که از خود نشان می دهد