20=علم اصول فقه حق و حقوق کتابی





                            بسم الله الرحمن الرحیم
                                      مقدمه  اول 
           ایا محمد و ال محمد  علم اصول فقه  را تعلیم داده اند  ؟

محمد و ال محمد علم اصول سنه الله را   تعلیم داده اند   اما به دلایل بسیاری  کنار گذاشته شد

با کنار گذاشته شدن علم اصول فقه بر پایه  اصول پنجگانه سنه الله(توحید – بعثت – امامت – عدالت – و معاد ) که محمد و ال محمد تعلیم داده بودند مسلمین از فهم قران عاجز شدند و گمراه شدند وجها نیان را  هم گمراه کردند و ایا به این دلیل نیست که تمام کشورهای جهان اسلام در همه امور از  عقب مانده ترین  کشور های جهان هستند و  از دین  حق و حقوق انسان و شورا ی عام و بیعت عام و استقلال و ازادی  و کمال جوئی هیچ خبری نیست واسلام تبدیل به اجرام شده است  و  شدید ترین فرعونیت در جهان مسلمین حاکم شده است – دلیل همه اینها  انحراف مسلمین از تعلیمات محمد و ال محمد بوده است  و علم  اصول فقه  را از محمد و ال محمد نگرفتند و بیراهه رفتند و دین را تحریف کردند  و منحرف شدند اولین کسی که از پیش خود علم  اصول فقه  را با استفاده از منطق صوری ارسطوئی  جعل کرد  شافعی  سنی بود  سپس بعضی علما ء  شیعه هم به تقلید از او  همان علم اصول فقه  را با  استفاده از فلسفه ومنطق صوری  ارسطو  تصحیح کردند   و  علم اصول  فقه بر پایه قیاس المنطقی البرهانی   که همان قیاس شیطان است   بوجود اوردند که مصیبت  عظمی   شد وبا  ترک علم اصول  که همان اصول دین می باشد و  محمد و ال محمد تعلیم داده بودند و تماما  تعلیمات محمد و ال محمد  در عمل وارنه شد و عقل مطلق العنان  خارج  از تحت حاکمیت سنه الله =اصول محکمات قران   شیطان  شد و اسلام را   تبدیل به اجرام کرد و شیعه محمد و ال محمد  منحرف به - شیعه  ارسطو   شد  و نقل علوم از  محمد و ال محمد مذموم و پیروی از  فلسفه ومنطق یونان ممدوح شد و این چاه ویلی  بود که بنی امیه کندند و علماء مسلمان  هم در ان افتادند  و تا به امروز هم  ادامه دارد در علم اصول فقه صوری  اثری  از اصول دین  اسلام 
نیست
علم اصول دین در قران  تقریبا 42 نام دارد یکی از نامهای ان کلمه  -  ذکر است در قران امده
فَسْئَلوا اهل الذكر اِن كنتم لاتعلمون

(پس بپرسيد از اهل ذكر اگر بوديد كه نمى دانستيد)
و اهل الذکر محمد و ال محمد هستند
و امام على (ع) مى فرمايد          
 سلونى قبل اَن تفقدونى (بپرسيد از من قبل از اين كه مرا از دست بدهيد)
در کتاب بصائر الدرجات‌ ص‌ 300 عن‌ جابر قال‌ ـ قال‌ ابو جعفر (ع‌) يا جابر لو كنا نفتي‌ الناس‌برأينا و هوانا لكنّا من‌ الهالكين‌ و لكنّا نفتيهم‌ بآثار من‌ رسول‌ الله (ص‌) و اصول‌ علم‌ عندنانتوارثها كابر عن‌ كابر نكنزها كما يكنز هولاء ذهبهم‌ و فضتهم‌
ترجمه‌:
از جابر گفت‌ ـ ابوجعفر (ع‌) ای جابر اگر بوديم‌ فتوادهنده‌ مردم‌ را به‌ رأيمان‌ و ميلمان‌ البته‌ بوديم‌ ازهلاك‌ شدگان‌ ولكن‌ ما فتوا مي‌دهيم‌ ايشان‌ را به‌ آثاري‌ از رسول‌ الله و اصول‌ علم‌ پيش‌ ماست‌ به‌ارث‌ مي‌بريمش‌ بزرگمان‌ از بزرگمان‌ گنجينه‌ مي‌كنيمش‌ همچنان‌ كه‌ اينها گنجينه‌ مي‌كنندطلايشان‌ و نقره‌يشان‌را

 کتاب ميزان الحكمه ، ج1 ، ص549
و امام صادق (ع) فرمودند:
انّما علينا ان نلقي اليكم الاصول و عليكم ان تفرعوا.
آنچه بر ماست اصول را به شما القاء نماييم و بر شماست (فهم )  فروعات.
و امام رضا (ع) فرمودند:
علينا القاء الاصول اليكم و عليكم التفريع .
 بر ماست القاء اصول به شما و بر شماست (فهم )فروعات

چرا اصول لازم  است

برای اینکه   عقل نمی تواند بدون داشتن  اصول   صحیح تفکر کند  و این اصول هم در طبیعت است و هم در وجود خود انسان است  و عقل وقتی عبد الله است که با اصول الهی  تفکر کند و الا  عقل بدون اصول الهی  با هر اصولی که تفکر کند   شیطان و مطلق العنان = مشرک  می شود
این اصول را محمد و ال محمد بیان کردند اما همانطور که گفته شد هم در طبیعت هست و هم در وجود خود انسان است
سوره ذاريات آيات 19و 20:
و فى الارض آيات لِلموقنين و فى انفسكم افلا تبصرون
و در زمين (طبيعت) آياتى براى يقين كنندگان است و در خودشان (انسانها) آيا پس بينش پيدا نمى كنيد
چگونه مى شود بينش پيدا كرد _ مگر راهى به غير از عقل و كار عقل يعنى تفكر وجود دارد و باز به شناخت خود انسان دعوت مى كند.
سوره طارق آيه 5و6و7:
فلينظر الانسان مما خُلق _ خلق من ماءدافق _ يخرج من بين الصلب و الترّائب
پس بايد كه بنگرد انسان از چه آفريده شد_ آفريده شد از آبى جهنده -كه بيرون مى آيد از سفتى (ذكر) و نرمى (مهبل) .
و نيز به شناخت حيوانات دعوت مى كنند و همراه آن باز به طبيعت نظر مى اندازد.
سوره غاشيه آيات 17و18 و 19 و 20 و 21:
افلا ينظرون الي الابل كيف خلقت _ و الى السماء کيف رفعت
آيا پس نمى نگريد به شتر چگونه آفريده شد _ و به آسمان چگونه برافراشته شد.
و الى الجبال كيف نصبت _ و الى الارض كيف سطحت _ فذكر انما انت مذكر
و به كوهها چگونه برپا شد _ و به زمين چگونه هموار شد _ پس يادآورى كن فقط تو ياد آورنده اى .
كاملاً درست است پيامبر فقط ياد آورنده است خود انسان بايد قوانين خلقت را بشناسد.
بايد زحمت كشيد و تجربه كرد و آنچه كه پيامبر به عنوان يادآورى در قرآن از قوانين خلقت به انسان عرضه مى كند خود انسان بايد در ميدان تجربه به حقانيت آن پى ببرد. و از اينرو باز قرآن مى گويد كه دانشمندان در تجربه به حقانيت قوانينى كه قرآن به عنوان قوانين خلقت بر بشر عرضه می کند خواهند رسید
  در اينجا احاديثى را از پيامبر (ص) مى آوريم كه انسان را به قوانينى راهنمائى مى كند و مصدر آن را نيز به مسلمانان مى آموزد كه بعد از پيامبر اين قوانين را از چه كسانى بگيريد.
تفسير قربطى ج 1 ص 453 _ قال رسول الله (ص)
اَثيرو القرآن فانه علم الاولين و الآخرين من اراد العلم فَليثور القرآن
زير و رو كنيد قرآن را (مطالعه كنيد) پس همانا اوست علم اولين و آخرين (علم اول و آخر در قرآن است)
كسى كه بخواهد علم را پس بايد زير و رو كند قرآن را (مطالعه عميق با عقل يعنى با تفكر) چرا كه قرآن تبيين كننده همه چير است همان طور كه خداوند مى فرمايد:

از كتاب صحيح بخارى _ به نقل از كتاب شماعل محمديه _ قال رسول الله (ص).
بينما انا نائم اوتيتُ بمفاتيح الارض ثلث فى ايدى
در حالى كه من خواب بودم داده شد كليدهاى زمين و گذاشته شد در دست من
كليد شناخت زمين همان قوانين خلقت است هر پديده اى را بايد در مجرای قوانين هستى آن بايد شناخت.
 تفسير ابن كثير ج 2 ص 112 _ قال رسول الله (ص)
انا محمد النبى الامى (ثلاث مرات) و لانبي بعدى اوتيتُ فواتح الكَلم و خواتمه فاذا ذهب بى فعليكم بكتاب الله
من محمد پيامبر مردمى هستم _ سه بار گفت _ ونيست پيامبرى بعد از من داده شده ام.كليدهاى سخن و پايان آن را پس آنگاه كه رفتم من- پس بر شماست (پيروى) از كتاب خدا
شرح:
پيامبر در اين حدیث مى گويد كليد شروع و پايان سخن به من داده شده و آن هم در قرآن است پس بعد از من به قرآن  مراجعه كنيد تا اين كليد را بتوانيد بشناسيد و بفهميد و از آن براى زندگى خود و شناخت حق و باطل استفاده كنيد.
قصص الانبياء _ ابن كثير ص 198 _  قال رسول الله (ص)
ايها الناس انى اوتيتُ جوامع الكلم و خواتمه و اختصر لى اختصاراً
اى مردم همانا به من داده شد جوامع سخن و پايانش و مختصر شد براى من اختصار شدنى
و قد اوتيتُ بها بيضاء نقيه فلا تتهوكوا _ و لايغرنكم المتهوكون
و البته داده شد آن سفيد و پاك _ پس حيران نشويد و فريب سرگردانها را نخوريد.
شرح:
و در معنى جوامع الكِلم گفته اند _ كلام اندك داراى معناى بسيار _ اين كلام اندك ولى داراى معناى بسيار در خود قرآن است و پيامبر هم در زمان خود به ائمه آن را تعلیم داد تا بعد از او مردم اين كليد و مجموعه اى كه شروع و پايان هر سخن و گفتارى است يعنى در واقع فلسفه و منطق مى باشد. سفيد و پاك و بدون هيچ نقص است و بايد با مطالعه قرآن و پيروى از ائمه آل محمد آن را شناخت و به كار برد كليد معرفت هستى ، هر پديده اى تا وقتى كه انسان ذات هستى آن را نشناخته است نسبت به انسان غيب است ولى به محض شناختن مشهود مى شود ، اين كليد مجموعه است يعنى جوامع الكِلم است.
تفسير ابن كثير ج 2 ص 272 _ قال رسول الله (ص)
مفاتيح الغيب خمس لايعلمهن اِلاّ الله
كليد غيب پنج تاست نمى داند (كسى) آنها را مگر خدا (مى داند چون خالق آن است و به پیامبر خود تعلیم داد )
شرح:
كليد غيب _ همان اصول پنجگانه دين اسلام است كه همان قوانين خلقت هر موجود است و قانون چون با چشم ديده نمى شود وفقط، با تفكر شناخته مى شود _ پس تا وقتى كه انسان با عقل ،تفكر نكرده باشد و آنها را در ميدان تجربه نشناخته باشد براى انسان آن قوانين غيب است وقتى مشهود مى شود كه عقل با تفكر به آن پى برده باشد.
خداوند اين قوانين را از ابتداى خلقت در هر مرحله اى از حيات انسان به انبياء ابلاغ نمود و انبياء به اوصياى خود آنها را مى آموختند تا در مرحله نهائى اين محمد (ص)پيامبر خاتم است كه اين قوانين را در آل خود بجا مى گذارد البته آن هم به امر خداوند متعال چرا كه خداوند هر كس را كه بخواهد به رحمت خود براى ماموريتي اختصاص مى دهد از اينرو مى فرمايد در قرآن:
سوره بقره آيه 105:
والله يختص برحمته من يشاء و الله ذوالفضل العظيم
و خداوند اختصاص مى دهد به رحمتش هر كسى را كه بخواهد و خدا داراى احسان بزرگ است.
شرح:
و اين علم چون در قرآن است پس پيامبر آل محمد را بعد از خود انتخاب كرد و علم الكتاب كه همان قوانين خلقت هستى مى باشد را به آنها داد ناگفته نماند قوانين هستى در قرآن به اسمهای بسيا ر آمده است كه در هر جائى از قرآن به يكى از اين اسمها نام برده شده است. پيامبر خاتم - قوانين هستى را در آل خود به ارث نهاد و به همين دليل آل محمد اوصياء هستند با اين تفاوت كه كتاب جديدى برايشان وحى نمى شود يعنى رسالتى را كه از آدم شروع شده با وجود ختم نبوت در محمد _ اين رسالت ختم نشده و در آل محمد ادامه يافته است به همين دليل است كه خداوند ختم رسالت را اعلام نكرده بلكه فقط ختم نبوت را اعلام كرده است.
سوره احزاب آيه 40:
ما كان محمد ابا احدٍ من رجالكم ولكن رسول الله و خاتم النبيين
نبود محمد پدر يكى از مردان شما (فرزند پسر از زنان هبه ای نداشت) ولى رسول خدا بود و خاتم پيامبران .
شرح:
اين آيه به  ما مى گويد كه اوصياى محمد _از فرزندان پسر و مستقيم او نبودند در نتيجه اوصياى محمد از راه دختر او و از نوادگان او مى باشد و على ابن ابى طالب هم كه پسر عموى پيامبر بوده است پس مى بينيم كه رسالت محمد در كسانى ادامه يافته كه از فرزندان پسر او نبوده اند و سئوال مهم اين است كه گفتيم آل محمد در ادامه رسالت مانند انبياء هستند ولى پيامبر نيستند و در تشهد نماز كه ستون دين است پيامبر دستور داد كه بگويند و هر روز تكرار كنند .



                                           مقدمه  دوم

اللهم صل على محمد و على آل محمد كما صليت على ابراهيم و على آل ابراهيم فى العالمين انك حميد و مجيد
خداوندا درود بفرست بر محمد و بر آل محمد همچنانكه درود فرستادى بر ابراهيم و آل ابراهيم در جهانيان همانا تو ستوده گرامى هستى.
و به همين دليل پيامبر فرمود:
قال رسول الله (ص) _ كافى ج 1 ص 34:
 اِن العلماء ورثه الانبياء                    
همانا علماء وارث پيامبرانند
و براى اين كه معنى اين حديث روشنتر شود و معلوم شود اين علماء چه كسانى هستند باز
 قال رسول الله (ص) بحارالانوار ج 1 ص 22:
 علماء امتى كانبياء بنى اسرائيل
علماء امت من مانند پيامبران بنى اسرائيلند.
شرح:
پيامبران بنى اسرائيل همان آل ابراهيم هستند و بنابراين علماء امت محمد كه مانند انبياء هستند همان آل محمد است كه مانند آل ابراهيم هستند يعنى نه تنها مانند انبياء بنى اسرائيل هستند بلكه افضلتر نيز مى باشند چرا كه دين در محمد كامل شده و كمال قوانين هستى را به ارث برده اند از اينرو قال رسول الله (ص). (بحار ج 2 ص 22)
 علماء امتى افضل من انبياء بنى سرائيل
علماء امت من افضلتر از پيامبران بنى سرائيل هستند.
و اين علماء همان آل محمد هستند كه در تشهد نماز قرار داده شده است و خداوند آنها را برگزيد و علم الكتاب را به ارث از محمد به آل محمد داد و به همين دليل صلوات و بركات ، و تحنن  و ترحم و سلام را بر آنان در نماز واجب كرد.
در اصول کافی امده  
امام الصادق  فرموده است
الأئمة بمنزلة رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم إلا أنهم ليسوا بأنبياء،
ایمه به منزله  رسول الله  هستند مگر  همانا ایشان  نیستند پیامبر

تفسير قربطى ج 2 ص 184:
قال رسول الله (ص) _ حدّثُ الناس بما يفهمون اَ تحبون اَن يكّذب الله و رسوله
گفت رسول خدا (ص)صحبت کنید مردم را بدانچه می فهمند آیا دوست دارید که تکذیب شود خدا ورسولش
کتاب بحار الانوار قال رسول الله (ص)
 انّا معاشر الانبياء اُمِرنا اَن نكلّم الناس على قدر عقولهم    (  گفت رسول خدا هماناما گروه انبياء امر کرده شد يم که صحبت کنيم مردم را به قدر  عقلشان)


گفتيم كه قوانين هستى _ به اسمهاى مختلف بر پيامبر نازل شده است كه در احاديث قبل بدانها اشاره شد از جمله فواتح الكلم _ جوامع الكلم و مفاتيح الغيب كه در قرآن به اصلها ثابتُ آمده است . ممكن است سئوال شود چرا امروز كه بيشتر از هزار و پانصد سال از زمان پيامبر مى گذرد ما آن را مى شناسيم ولى مسلمانانى كه هم عصر پيامبر بودند آن را نفهميده اند بايد گفت كه پيامبر اين علم را در درجه كامل در آل محمد به ارث گذاشت وآل محمد هم در هر فرصتى بدان اشاره مى كردند و براى مردم مى گفتند ولى اين كه مسلمانان آن زمان چرا در اين مورد بحث نكرده اند علتش در كمبود علم زمان آنها بود بيشتر مردم آن زمان كار عقلانى نمى كردند و ايمانشان بيشتر بر پايه فقط نقل بود و نقل را هم به دليل كمبود علم نمى توانستند درست درك كنند در صورتى كه درك امروز ما از نقل بهتر و بيشتر از آن زمان شده است به همين دليل بود كه پيامبر مرتب وصيّت مى كرد كه قرآن و آل محمد هميشه با هم هستند و تا روز قيامت از هم جدا نخواهند شد و مردم را تشويق به پيروى از اين علماء مى كردند كه علم را از ايشان ياد بگيريد افضليت آل محمد را همين را بس كه عيسى (ع) پشت سر مهدى (ع) نماز خواهد خواند از اينرو حديثى فرموده است از
 كتاب بحارالانوار
قال امام جعفر صادق (ع) اِن حديثنا صعبُ مستعصب خشن مخشوشن فانبذو الى الناس نبذاً فَمَنْ عَرَفَ فزيدوه و من انكر فامسكوا لايحتمله اِلاّ عبد مومن امتحن الله قلبه لِلايمان.
گفت امام صادق (ع) همانا حدیث ما سخت سخت است خشن خشن است پس بدهید به مردم کمی پس کسی که فهمید پس زیادش کنیدوکسی که نفهمید پس ندهید حمل نمی کندش مگر بنده مومن که امتحان کرد خداقلبش را به ایمان
 راوی می گوید قال امام رضا (ع) رحم الله عبداً اَحيا امرنا _ قلت كيف يحيى امركم قال يتعلّم علومنا و يُعلّم ها الناس لو علموا محاسن كلامنا لَاتبعونا.
گفت امامرضا(ع)رحم کند خدا بنده ای را که زنده کند امر ما را- گفتم چگو نه زنده کند امر شما را گفت یاد می گیرید علوم ما را و یاد می دهد مردم را اگر بدانند محاسن کلام ما را حتما پیروی می کنند ما را

كتاب شواهد تنزيل ص 29 حاكم الحسكانى
قال النبى (ص) على يعلم بعدى من تاويل القرآن ما لايعلمون و يخبرهم
گفت پیامبر (ص)علی یاد می دهد از بعد من تاویل قران را آنچه نمی دانند و خبر می دهد ایشان را
ابو داود _ قال رسول الله (ص)
 يا على انت تعلم الناس التاويل القرآن بما لايعلمون
(گفت رسول خدا (ص)ای علی تو یاد می دهی مردم را تاویل قرآن را بدانچه نمیدانند)
دوستان عزيز مامويت آل محمد همين است كه در اين احاديث آمده است اما متاسفانه خيلى ها مقصد آن را نفهميده اند و تفسير غلط در حكومت يعنی در اداره جا معه كرده اند.در صورتی که ارزش حکومت نزد امام علی (ع)از لعاب بينی بز کمتر است ودر جای ديگر می گويد از برگی که در دهان ملخ است کمتر است.
قال جعفر صادق (ع)
 اِن الله علّم نبيه التنزيل و التاويل فعلّم رسول الله (ص) علياً _ قال عُلِّمنا و الله (لارطب و لايابس الا فى كتاب مبين )
گفت جعفر صادق(ع)همانا خدا یاد داد پیامبرش تنزیل و تاویل پس یاد داد رسول خدا (ص)علی را گفت یاد گرفتیم بخدا سوگند( نیست تری وخشکی مگردر کتاب مبین)
 (بحار الانوار ج 2 ص 91)
 قال امام صادق (ع) _ ابى الله اَن يجرى الاشياء اِلاّ بالاسباب فجعل لِكل شىء سبباً وجعلَ لِكل سببٍ شرحاً و جَعَلَ لِكل شرحٍ مفتاحاً  وجعل لكل مفتاح علماً و جعل لِكل علمٍ باباً ناطقاً مَنْ عرفهُ _ عرف الله و من انكره انكر الله ذلك رسول الله و نَحن
گفت امام صادق(ص)ابا دارد خداوند  که جریان یابد اشیا مگر با سبب هایش پس قرار داد برای هر چیزی سببی قرار داد  برای هر سببی شرحی وقرار داد برای هر شرح کلیدی وقرارداد برای هر کلیدی علمی وقرار دادبرای هر علمی دربی سخنگو هر کس شنا خت او را شنا خت خدا را وهر کس  انکار  کردش  انکار کردخدا را آن رسول خدا وما هستیم                     
بنابراين علم الحكمه يعنى سنت الله در هستى را ائمه آل محمد به قدر عقول مردم بيان كرده اند و گفته اند كه اصول دين پنچ تاست و اصول فروع را تفسير و تاويل مى كند
و در مورد على (ع) كه اولين فرد از علماء آل محمد است بارها پيامبر فرمود.
قال رسول الله (ص) _ انا مدينه العلم و عليُ بابها فمن اراد مدينتى فليات من الباب
گفت رسول خدا (ص)من شهر علمم وعلی دربش است پس هر کس خواست شهرمرا پس بیاید از درب
          انا مدينه الحكمه و على بابها فمن اراد مدينتى فليات من الباب
من شهر حکمتم وعلی دربش پس هرکس خواست  شهرمراپس بیاید از دربش
از اينرو رسول الله (ص) مقياس معرفت حق و باطل و تاويل و اجتهاد را در آل محمد قرار داد و پيروى از آنها را هم به مردم سفارش كرد.قرآن كتابى است كه بدون داشتن مقياس و موازين معرفت آن فهم و برداشت از آن بسيار مشكل است و با مقياس و موازين خودش فهم و برداشت از آن بسيار آسان است و عامل پیشرفت  همه جانبه مسلمین می شود
تفسير قرطبى ج2/1 ص 171
 قال رسول الله (ص) ، خيرُ الناس قرنى ثم الذين يلونهم ثم الذين یلونهم
بهترين مردم قرن من است سپس آنان كه از پى مى آيندشان سپس آنان كه از پى مى آيندشان.
بعضى ها فكر كرده اند كه منظور پيامبر اين است كه بهترين مردم همان قرنى است كه پيامبر حضور داشته و بعد از پيامبر بدتر مى شود و سپس بدتر مى شود _ ولى معنى حديث درست بر عكس آن است به اين ترتيب كه :
بهترين مردم در قرنى است كه پيامبر حضور داشته يعنى قرنى كه پيامبر در آن حضور داشته بهتر از همه قرون گذشته بوده  است چون كه دين كامل شده است و علم قوانين هستى در محمد (ص) به اتمام رسيده است اما هر چه از زمان پيامبر مى گذرد مردم شناختشان از دين بهتر و بيشتر مى شود در نتيجه قرن بعد از پيامبر به دليل افزايش شناخت مردم از دين و دنيا بهتر از قرن پيامبر مى شود و قرن بعد باز بهتر از آن مى شود تا به امروز و امروز و قرن ما بهترين قرن از تمام قرون گذشته است و براى اثبات اين استدلال به احاديث ديگر مراجعه مى كنيم خواهيد ديد كه مردمان خلف بهتر از سلف خواهند بود.در نتیجه سلفی گری  غلط و خلفی گری  صیح است  اما در حال حاضر  هر دو غلط هستند چون سلفی ها  فقط  فروعات را که مناسب عقول مردم ان زمان بوده از  محمد و ال محمد می گیرند و اصول راکه راه  فهم  اینده را می گشاید  ترک کرده اند امام خلفی ها   انها هم اصول را از محمد وال محمد نگرفته اند و  از ارسطو گرفته اند و  فروع را هم  خودشان  بر پایه علم اصول فقه  ارسطوئی  اجتهاد می کنند که  انحرافی است  و بد عت گذاری می شود اما کسانی که اصول را از محمد و ال محمد گرفته اند و در فروع  هم انچه را که  محمد و ال محمد  گفته اند عمل می کنند  و  در باقی امور که  محمد و ال محمد سکوت کرده اند  چون  مناسب عقل مردم  ان زمان نبوده است  بر پایه اصول   الدین  اجتهاد می کنند اینها  اسلام  را اسلامی میفهمند و شیعه حقیقی هستند  و ان را تبدیل به اجرام نمی کنند  و شیعه ارسطوئی نیستند در بخش   علم اسرار حروف مرقم خواهید دید که در باطن قران نام هایشان  امده است اما  کسانی  علم اصول فقه  صوری را قبول کرده اند  شیعه ارسطو هستند و در باطن ایات  هم  ترقیم شده اند اما عده ای هم  هستند که  راه دیگری دارند  انچه از محمد و ال محمد رسیده است بدان عمل می کنند و  اجتهاد بر پایه علم اصول ارسطوئی نمی کنند اینها منتظران  امر مولای خود امام مهدی هستند  اینها هم  تعلیمات امام مهدی  باور و بدان عمل خواهند کرد
تفسير اين كثير ج 1 ص 41:
عن عبيده ابن الجراح فقال يا رسول الله هل احد خيرُ منا؟ اسلمنا معك و جاهدنا معك _ قال نعم قومُ من بعدكم يومنون بى و لم يرونى
ابوعبيده ابن الجراح پس گفت يا رسول الله آيا كسى بهتر از ما هست .كه اسلام آورديم با تو و جهاد كرديم با تو _ گفت (پيامبر) بله قومى از بعد شما ايمان مى آورند به من و نديده اند مرا.
شرح:
اين افرادى كه پيامبر را نديده اند و ايمان مى آورند بهتر از اصحاب رسول الله خواهند بود.
تفسير قربطى 2/2 ص 174 _ قلنا يا رسول الله هل احد خيرُ منا _ قال نعم قومُ  يجيون من بعدكم يجدون كتاباً بين لوحين فيومنون بما فيه و يومنون بى ولم يرونى
گفتند يارسول الله آيا كسى بهتر از ما (اصحاب) هست  گفت پيامبر بله قومی که مى آيند.از بعد شما مى يابند كتابى ميان دو لوح پس ايمان مى آورند به آنچه در اوست و به من و نديده اند مرا
تفسير ابن كثير ج 1 ص 41 _ قال رسول الله (ص)
قال ابوجمعه الانصارى كان معنا معاذ بن جبل عاشر عشره قلنا يا رسول الله هل من قومٍ اعظم اجراً ،منا آمنا بالله و اتبعناك _ قال ما يمنعكم من ذلك و رسول الله بين اظهر كم ياتيكم بالوحى من السماء بل قومُ بعدکم ياتيهم كتاب من بين لوحين يومنون به و يعملون بما فيه اولئك اعظم اجراً منكم
گفتيم يا رسول الله آيا از قومى بزرگتر در اجر ( از ما هست) ايمان آورديم بخدا و پيروى كرديمت _ گفت منع نكرد از آن (شما را) و رسول الله در ميان شما ظاهر بود _ مى آيد وحى از آسمان _ بلكه قومى از بعد شمامى آيدشان كتاب از ميان لوحين ايمان مى آورند به او و عمل مى كنند به آنچه در اوست آنها بزرگترند در اجر از شما.
تفسير قربطى 2/2 ص 171 _ قال رسول الله (ص) اَتدرون اَى خلق افضل ايماناً   قلنا الملائكه قال و حق لهم بل غيرهم قلنا الانبياء قال و حق لهم بل غيرهم ثم قال رسول الله (ص) : افضلُ الخلق ايماناً قوم فى اصلاب  الرجال يومنون بى و لم يرونى يجدون ورقاً فيعملون بما فيها فهم افضل الخلق ايماناً
گفت رسول خدا آيا مى دانيد كدام خلق افضل تر است در ايمان   _ گفتيم ملئكه گفت و حق براى ايشان است.بلكه غير از ايشان (منظور است) گفتيم پيامبران و گفت و حق براى ايشان است بلكه غيرشان سپس گفت :رسول الله (ص)  افضلترين خلق در ايمان قومى است  که در صلبهاى مردان است  ايمان مى آورند به من و نديده اند مرا مى يابند ورقى (كتاب الله) پس عمل مى كنند به آنچه در اوست پس ايشان افضلترين خلق اند در ايمان.
شرح:
اين چهار حديثى كه از پيامبر نقل كرديم معنى حديث خيرالناس را به ما مى آموزد و تاييد مى كند كه ثم الذين يلونهم _ بهتر از قرن رسول الله خواهند بود و ثم الذين يلونهم _ بهتر از آنها در نتيجه بايد گفت.
خير الناس كسانى هستند كه پيامبر در جواب سه سئوال زير مشخص مى كند كه من بعدكم هستند
1.    من هو خيرُ منا (چه کسی بهتر از ماست )
2.    من هو اعظم اجراًمنا(چه کسی است آن که بزگتر است اجرش از ما )
3.    من هو افضل الخلق ايماناً( چه کسی است آن که افضلترین خلق است در ایمان  )
و چون اين سه مورد هر سه بعد از قرن رسول الله (ص) مى باشد پس قرنهاى بعد از رسول (ص) بهتر از قرن رسول الله مى باشند در نتيجه در قرن ما امروز خيرالناس _ در درجه اعلى هستند پس امت اسلام در تقدم است نه در تاخّر.
و قرآن نيز مىفرمايد :
بل يريد الانسان لِيفجر اَمامه (سوره قيامت آيه 5)
بلكه مى خواهد انسان بشکافد  جلويش را(یعنی رشد کند )
و امروز اگر ما قوانين خلقت را فهميده ايم به دليل تقدم اين امت است و در گذشته به دليل كمبود علم انسانها قادر به شناختن اصول دين به اين صورتى كه ما مى شناسيم نبودند.
و باز قرآن مىفرمايد:
و يری الذين اوتوالعلم الذي انزل اليك من ربك هو الحق(سوره سباء ايه 6 )
(و مى بينند آنان كه داده شدند علم را بدان چه فرو فرستاده شد به سوى تو (اى پيامبر) او حق است
  يعنى علماء در نهايت ثابت خواهند كرد كه اصول دين حق است و قرآن حق است و هر چه علم تقدم يابد اين حقانيت آشكارتر مى شود.
و علم همواره در پيشرفت خواهد بود با پيشرفت علم فهم دين نيز تقدم خواهد يافت
فوق كل ذى علم عليم __ و الذين اوتوالعلم درجات
 فوق هر صاحب علمی عالمتری است-و انانکه داده شدند علم  رادرجاتی دارند
هر اندازه علم افزايش يابد شناخت مسلمان از دين بيشتر مى شود و ايمانشان قوى تر  مى شود زيرا  فعلم انه لا اله الا الله _ پس بدان همانااوکه نیست مطلقی مگر خدا- معرفت  بر خدا با علم حاصل مى شود و اصول دين علم حكمت متعاليه است. علم اصول فقه حق و حقوق بوسیله  محمد و ال محمد  بیان شد
و هر اندازه  عقل و علم بشر  کاملتر شود لیاقت دریافت تعلیمات از امام مهد ی را  بیشتر خواهیم داشت و حکمت زنده ماندن امام مهدی  هم همین  است تا    ثقلین  یعنی  قران و عترت اهل البیت  هر گز از هم جدا نشوند تا قران ناطق  - قران صامت  را بیان کند

            


                                  مقدمه سوم 
                                   لغت =   زبان
1 – واضع  لغات و الفاظ  و حروف
 حروف و  الفاظ  و جملات  لغت را برای معانی و مفاهیم   مقصود  -  خداوند وضع  کرده است -همانطور که خداوند طبیعت را هم خلق کرده است -  اما انسان هم  می تواند از همین طبیعت استفاده کرده و  ماشین و هواپیما و کامپیوتر را  از ان بسازد از اینرو انسان باز  می تواند با استفاده  ازلغت ها و الفاظ  و حروف موجود  الهی - لغت و الفاظ و حروف دیگری را بسازد  مثلا لغت اسپرانتو و الفاظ بسیاری در همه لغات  به همین ترتیب ساخته   شده است بنا براین انسان توانائی  صنع لغت و  الفاظ  و حروف را از  لغات و الفاظ و حروفی  که خداوند خلق کرده است  دارد  تا زمان طوفان  نوح  بشر  فقط یک  لغت و الفاظ انرا داشته است و ان علم الاسماء بوده است  و  تعدد لغات و الفاظ و حروف را خداوند  به درخواست نوح بعد  از طوفان  بوجود اورد تا انسانها  در دنیا پخش شوند  و هر لغتی با الفاظ و حروفش  نیز  خود  به  شاخه های   چندی  منشعب شده است  تنها لغتی  که در اصالت خود باقی مانده است لغت  عربی است  که لغت  قران  است از اینرو   علم  بر قواعد لغت و  ضوابط الفاظ  و حروف این لغت  برای  استنباط و اجتهاد احکام فقه حق و حقوق  ضروری  است و دانشجو  می تواند  با استفاده از کتب  مخصوص   در این مورد انها را  بیاموزد  در نتیجه   احاطه علمی  داشتن برقواعد لغت و ضوابط الفاظ و مفاهیم جملات ضروری است  همچنین علم اصول فقه حق و حقوق در خود قران امده است و کسی نمی تواند  بدون  ان از ایات قران  استنباط و  در  امور دیگر اجتهاد کند و  به این دلیل است که 1400 سال است  که افکار  بعضی از  فقهاء  عقیم شده است  چون از علم اصول فقه   که در خود قران وجود دارد  اگاهی ندارند و انچه به نام علم اصول فقه  در بعضی از دانشگاه ها و حوزه های دینی تدریس می شود فقط  علم قواعد لغت  و ضوابط  الفاظ  و مفاهیم جملات  عربی است که البته  تعلیم  ان ضروری است    علم  اصول فقه   باید از محمد و ال محمد تعلیم گرفته شود  و انچه که امروز به نام علم اصول فقه صوری معروف است   نوشته های بر گرفته شده از   شافعی در  کتاب الرساله و نوشته های غزالی در  کتاب المستصفی   است  و ارتباطی به محمد و ال محمد ندارد علم اصول فقه  در قران هست و ان   اصول  پنجگانه سنه الله  یعنی  التوحید  البعثه   الامامه  العداله  و  المعاد  است که محمد و ال محمد فرمودند اصول علم عندنا  که امروز در ابعاد کتابی و حسابی  ان با  تعلیمات امام مهدی در دسترس  است  و در اینجا عرضه خواهد شد
سوره   2  ایه  31 اولین لغت  - علم الاسماء
وَعَلَّمَ ءَادَمَ ٱلۡأَسۡمَآءَ كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمۡ عَلَى ٱلۡمَلَٰٓئِكَةِ فَقَالَ أَنۢبِ‍ُٔونِي بِأَسۡمَآءِ هَٰٓؤُلَآءِ إِن كُنتُمۡ صَٰدِقِينَ ٣١
سوره 30   ایه 22  بعد از طوفان نوح  لغتها  و رنگهای مختلف در مردم  بوجود امد
وَمِنۡ ءَايَٰتِهِۦ خَلۡقُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِ وَٱخۡتِلَٰفُ أَلۡسِنَتِكُمۡ وَأَلۡوَٰنِكُمۡۚ إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَأٓيَٰتٖ لِّلۡعَٰلِمِينَ ٢٢

2 =  قواعد لغت عربی را صرف و نحو می گویند  که مجتهد باید   بر ان  عالم باشد که می توان ان را  از کتب صرف و نحو تعلیم گرفت 
3 = ضوابط  الفاظ وحروف و  جملات عربی  
الفاظ هر لغتی ضوابط مخصوص خود را   دارد و الفاظ  لغت عربی هم همینطور است و مجتهد باید  بر  ضوابط الفاظ  لغت  عربی  احاطه  علمی داشته باشد تا بتواند  بر مفاهیم جملات عربی  اگاه  شود

1-هر لغتی   از جملات  تشکیل شده  است و جملات از الفاظ  تشکیل شده است و الفاظ  از  حروف  تشکیل شده است
2- معنی حروف -  همان  لحن  صوتی حروف  است که از دهان خارج می شود و از ترکیب این حروف و الالحان لفظ  بوجود می اید که عبارتند از  اسم  -  فعل و لاصق  است   
3- اسم مانند – حسن
4- فعل مانند  یذهب 
5-  لاصق   =ربط دهنده و چسباننده  است   مانند   من -  فی –    علی
6- معنی لفظ یا ادامه معنی  ریشه مصدری ان  است و یا معنای دیگری در اثر تکرار بر ان لفظ  مصطلح  شده است  در علم اصول فقه  حق و حقوق همیشه معنی مصدری  لفظ و ادامه ان در مشتقات ان  مورد نظر  است . معانی اصطلاحی  بی اعتبار است  و بیشترین  تحریفات  در فهم  قران  به دلیل  گرفتار شدن در  اصطلاحات  است
7- اما  لفظ   یا  واقعی است  و  یا مجازی است
1-اگر لفظ  بر معنی  خود حمل  شود  لفظ واقعی   است 
مانند (  اضرب رقبته )که در اینجا لفظ رقبه  برمعنی خود یعنی گردن   محمول است در نتیجه  لفظ رقبه  واقعی است  
2-اگر  لفظ  بر معنی خود حمل نشود  لفظ مجازی  است
مانند  ید الله     معنی واقعی دست را  نسبت به  خداوند به تجسیم  الله منجر می شود در نتیجه لفظ ید نسبت به خدا باید مجازی  باشد 

8 – معنی الفاظ  لاصق -  عین ربط  طرفین  است     رایت حسن  فی  طهران 

9- ترادف و اشتراک
1-  دویا چند لفظ متفاوت ممکن است  ترادف داشته و در یک معنی مشترک باشند
مثلا  (اسد، زیغم، غضنفر- اصلان  )که در  معنی – شیر-   مشترک هستند
2-و یا یک لفظ مشترک  چند معنی متفاوت داشته باشد 
مثلا -  لفظ  ( عین  ) دارای معانی متفاوت -  چشم  و  چشمه   است
                                  
                        
 4=  معانی و مفاهیم در زبان عربی  - هر جمله ای متشکل از چند  لفظ  است که این الفاظ به تنهائی معنی   خود را دارند اما وقتی که از این الفاظ  بر پایه قواعد  صرف و نحو جمله ای  تشکیل  می شود   این جمله  در ضمن اینکه مجموع معانی  ان  الفاظ  را در خود  دارد  یک معنی دیگری  از الفاظ بوجود می اید که در تک تک  ان  الفاظ  نیست  این معنی  جمعی  را که از مجموعه  توحید  یافته الفاظ  است واضع   لغت و الفاظ  ان را مفهوم  می نامد که انسانها ان را می فهمند   و می توانند باهمدیگر مفاهمه کنند  قران کتابی است که برای اینکه معانی   خودرا به مردم   تفهیم کند  از  مفاهیمی که در  زندگی روز مره کار برد دارد برای فهماندن معانی  خود استفاده می کند از اینرو  ایات  قران پر است از  مفاهیمی  که مردم  برای مفاهمه همدیگر از انها  استفاده می کنند  و از اینرو   بود ه است که فرمود 
سوره 14 ايه  4  رسول  با لغت مردم فهم  سخن می گوید  
وَمَآ أَرۡسَلۡنَا مِن رَّسُولٍ إِلَّا بِلِسَانِ قَوۡمِهِۦ لِيُبَيِّنَ لَهُمۡۖ ...... ٤
و نفرستادیم از رسولی مگر به  زبان قومش تا تبیین کند برای ایشان  (تا تفهیم شوند )

اول - معانی و مفاهیم محاوره ای را در زبان عربی 

1- معنی و مفهوم  اثباتی  -  مثلا  نعم  ادری  = بله می دانم – هر کسی  این معنی را می فهمد
2- معنی و مفهوم  وصفی – مثل  وصف حال و تمایز چیزی   از دیگر چیز ها و...
3-معنی و مفهوم غایه  -  مثل   الی – حتی  ..... ذهب حسن الی طهران 
4-معنی و مفهوم حصر – مثل الا   که در  سخن گفتن می اید ...جاء القوم الا زیدا
5- معنی و مفهوم  عدد – مثل  5 -6 و 9 و...
6- معنی و مفهوم   لقب  - مثل  عبارت های که دارای  ذم و مدح  هست
7-معنی و مفهوم  کنیه مثل ابو تراب  -  ابو زینب  و  ابو ابراهیم و...
8 – معنی و مفهوم  نفی  مثل  ما  ...... ماذهبت – نرفتم

 9- معنی و مفهوم تاسیسی – مثل  موبایل  - کامپیوتر و....   و  در دین مسائلی که   قبلا نبوده و اسلام انها را  بوجود اورده است  مثل   ماه های حرام  -عقود -  ایقاعات – نکاح و......... که برای همه  در هر  لغتی و لفظی  قابل فهم  است
10-معنی و مفهوم امری  - مثلا اگر گفته شود اذهب = برو - هر کسی این معنی را می فهمد و می رود
11- معنی و مفهوم نهیی- مثلا  لا تذهب = نرو-  هر کسی این معنی  را می فهمد و نمی رود
12- معنی و مفهوم  شرطی  - مثلا  ان تذهب  کذا  و کیت  = اگر بروی  چنین و چنان  -هرکسی این معنی را می فهمد و نسبت به جواب شرط  موضع می گیرد
13- معنی و مفهوم  استفهامی   - مثلا هل تذهب  - ایا می روی ؟ و هر کسی  معنی  ان را می فهمد و جواب می دهد
14- معنی و مفهوم اخباری – مثلا ذهب حسن الی طهران  = حسن  به تهران رفت و هر کسی این معنی را می فهمد 
ووووو........


دوم - فهرست  معانی و مفاهیم تفقیهی در زبان قران

این معانی و مفاهیم کمک  می کنند تا انسان  با تدقیق در ایات  قران معانی  عمیق  از ایات  قرن کریم را بدست اورد  از اینرو  فقه را فهم عمیق  می گویند
سوره 8  ایه  122
وَمَا كَانَ ٱلۡمُؤۡمِنُونَ لِيَنفِرُواْ كَآفَّةٗۚ فَلَوۡلَا نَفَرَ مِن كُلِّ فِرۡقَةٖ مِّنۡهُمۡ طَآئِفَةٞ لِّيَتَفَقَّهُواْ فِي ٱلدِّينِ وَلِيُنذِرُواْ قَوۡمَهُمۡ إِذَا رَجَعُوٓاْ إِلَيۡهِمۡ لَعَلَّهُمۡ يَحۡذَرُونَ ١٢٢

و نبود ایمان آورندگان را تا رهسپار شوند همگی ( به جهاد  ) پس چرا رهسپار نشود از هر مجموعه ای از ایشان طائفه ای تا فهمیده شوند در دین (سامانه  حق) و تا اخطار کنند قومشان را آنگاه که مراجعت کردند به سوی ایشان ( به سوی فهمیدگان ) شاید ایشان حذر کنند ( از گمراهی ) .






                                    مقدمه  چهارم  

معانی و مفاهیم تفقیهی = قران كتاب  سبعا من المثانی  است  یعنی 7 دو تائی  که  14 می شود بر پایه علم اصول فقه کتابی و حسابی  مفاهیم فقهی  حق و حقوق از عمق  ایات  قران اجتهاد و استنباط می شود 

سوره 15 ایه 87
و لقد اتینک سبعا من المثانی و القران العظیم
 و بدرستیکه دادیم تو را  هفت دوتائی  و قران  عظیم

قران کتابی است که از 28 حرف تکوین  یافته است 
1-  14  حرف  شمسی است
2- 14 حرف  قمری است
3- و 14 حرف  از میان انها  حروف مقطعه است
4-ابراهیم و ال ابراهیم در قران 14 نفر هستند
5- کما محمد و ال امحمد هم 14 نفر هستند
 6-  رموز  قران  هم 14 تاست
7- و باطن و ظاهر قران  7 دوتائی یعنی 14 تاست


از فهرست بالا  فقط معانی و  مفاهیم تفقیهی -  باطن و ظاهر قران  را  کمی شرح  می دهیم بقیه  را هم در اینده شرح خواهیم داد

حلية‌ الاولياء ابي‌ نعيم‌ ج‌ 1 ص‌ 65

عن‌ ابن‌ مسعود قال‌ نزل‌ القران‌ علي‌ سبعه‌ احرف‌(= التوحيد =7) له‌ ظهر و بطن‌ و ان‌ عند علي‌ (ع‌)علم‌ القرآن‌ ظاهره‌ و باطنه‌ 


         باطن            ><       ظاهر

1 ـ مطلق(سرمدی )    -   و مقید (مقدر= نسبی = محدود  )

مطلق =  یعنی سرمد -     فقط الله است جهان هستی بر طبق ایات  قران و کشف انیشتن مقدر=  نسبی =   و  مقید یعنی محدود   است و هیچ موجود  سرمدی  = مطلق  در این جهان وجود ندارد مثلا می گویند حاکمیت مطلقه در حالی حاکمیت مطلقه  فقط بر وجودی تعلق می تواند داشته باشد که او خود مطلق = سرمدی باشد و ان فقط الله  است  یعنی فقط  الله مطلق=  سرمد ی است اما موجودات  مقدر =  نسبی = مقید = محدود  هرگز  نمی توانند حاکمیت مطلقه داشته باشد  حتی این شخص  خود پیامبر باشد  و  اگر هم  تصور شود  با فلسفه ومنطق صوری -  تصور می شود و  مطلق ذهنی  است و عینیت ندارد  به همین دلیل نسبت  به انسان مقام مطلقیت  باطل است در ضمن  موجود مقدر = مقید نمی تواند اختیار مطلق هم  داشته باشد و اینها همه  شرک   است اما در موردلغات و الفاظ   در قران  هیچ  معنی و مفهوم مطلقی   برای مخلوقات در قران   وجود ندارد   بلکه  همانطور که گفته شد اگر هم تصور  شود  بر پایه فلسفه ومنطق  صوری   - تصور شده و  امر ذهنی است  در نتیجه  هیچ حکم  دینی مطلق در رابطه با مخلوقات هم وجود ندارد  مگر اینکه معنی و مفهومی باشد که  متعلق  به خدا باشد بقیه مفاهیم  قرانی همه  مقدر = نسبی = محدود  هستند چون بر موجودات مقدر و نسبی تعلق  دارند و هر امری در جهان مخلوقات مطلق تصور شود  باطل  است و قران امده است  تا  فرق   حق و باطل  را  تبیین کند  تا در تشابه  حق و باطل انسان گمراه نشود حتی  اصول  سنه الله که قانون هستی  است مطلق نیست چون بر جهانی تعلق دارد که مقدر=مقید  و نسبی  است و محدود می باشد اگر جهان هستی و قانون  ان را مطلق تصور کنیم  به  فلسفه ومنطق وحدت وجود و موجود  سقوط می کنیم که انهم شرک  است اما اگر حکمی باشد که بدون استثناء شامل کل اجزای موضوع خود شود  به ان عام می گویند نه مطلق  و در زیر خواهد امد
  
سوره 15 ایه 21  هر انچه در جهان هست قدری =  نسبی  = محدود و مقید است  

وَإِن مِّن شَيۡءٍ إِلَّا عِندَنَا خَزَآئِنُهُۥ وَمَا نُنَزِّلُهُۥٓ إِلَّا بِقَدَرٖ مَّعۡلُومٖ ٢١




2= عام‌                         وخاص‌

قران کتابی است که در اصول -  قانون کل هستی را ارائه داده است و این قوانین عام  است  و بر همه اجزای  اجزاء هستی هم  حاکم است فقط ممکن است  در هر موردی درجه و مراتب داشته باشد به دلیل این درجه و مراتب هر عامی -  خاص هم دارد که در درجه متعالی تری  است   در  جامعه انسانی هم همینطور  است  ممکن است  حکمی عام  باشد و شامل کل  جامعه  شود و همان حکم ممکن است  در درجه عالی تری در جزئی حاکم باشد که به ان خاص می گویند  مثلا  امامت  = هر موجودی رهبریش در درون خود است    اما  چون در  انبیاء  در درجه عالی تری است نسبت به انها خاص   هستند حتی در رسالت هم عام و خاص وجود دارد  عموم انسانها رسالت تعلیم  نسلهای اینده را بر عهده دارند اما در هر زمان یک  رسول خاص هم وجود دارد  که  معصوم از خطا ست و  رسالت را تعلیم می دهد و بطون قران   را که  دیگران نمی دانند اشکار می کند  حکمت  غیبت  امام مهدی هم در همین  است و او رسول  خاص خداوند در ادامه رسالت است و در غدیر خم  امام علی ع به عنوان رسول الله و نقطه  وصل  پیامبر به رسولان   بعد از پیامبر  از طرف خداوند منصوب شد  قبلا عرض شد که فرق رسول با نبی چیست  بر نبی  وحی کتاب می شود اما بر  رسول - وحی کتاب نمی شود و کتاب  نبی   را که قبل از او بوده است بر جهانیان تعلیم می دهد از اینرو هر نبی - رسول هم هست اما هر رسولی  نبی نیست  در نتیجه   هر حکمی  می تواند خاص و عام  داشته باشد امروز هم در هر رشته  علمی عام و خاص وجود دارد

سوره 3 ايه 74  
يَخۡتَصُّ بِرَحۡمَتِهِۦ مَن يَشَآءُۗ ........ ٧٤

اختصاص می دهد برحمتش کسی را که می خواهد.



3ـ غیب            -          و  شهود

جهانی که ما در ان زندگی می کنیم جهان مشهود  است  اما اموری در این جهان وجود دارد که از دید انسان غایب  است   این  غیب ها  نسبی  هستند و امکان مشهود شدن انها هست اما غیب مطلق = سرمدی  مربوط  به  عالم الهی  است و کسی نمی تواند  بر ان اگاهی یابد حتی  عالم فرشتگان هم  غیب مقدر = نسبی  است همانطور که پیامبر  جبریل را   دید حضور داشتن در عالم غیب  برای  انسانها هم ممکن است  مثلا  امام مهدی و عیسی در عالم  غیب هستند  -و نیز   همانطور که  می دانیم قران ظاهری دارد و باطنی دارد و این بطون قران تا وقتی که  اشکار  نشده است  نسبت به انسان  غایب  است حتی خود اصول سنه الله هم غایب است انسان فقط با عقل ان را می فهمد و امور غیبی بسیاری در باطن  قران نهفته است و امروز  ما با تعلیمات امام مهدی  از بطون قران   درجه ای اگاه شده ایم و نام های  محمد و ال محمد و مذهب شیعه و  ......از ان برای ما مشهود شده است .و قران 14  رمز دارد  و 70000  بطون دارد  که برای ما غایب هستند و در اینده با تعلیمات امام مهدی  مشهود خواهند شد  در ضمن در قران ما با الفاظ  سر و کار داریم در حالی که مفاهیم  ایات  هم  با  چشم  سر دیده نمی شود و  برای چشم  سر غایب است و این چشم عقل است که انها  را  می بیند و برای عقل مشهود است  

سوره 72 ایه 26
عَٰلِم  ٱلۡغَيۡبِ فَلَا يُظۡهِرُ عَلَىٰ غَيۡبِهِۦٓ  أَحَدًا ٢٦

خداوند به عالم غیب مطلق هیچ کس را اگاه نمی کند اما عالم غیب مقدر  را  برای انسان  مشهود میکند و انچه که محمد و ال محمد از باطن قران علم دارند مربوط به غیب  مقدر  = نسبی است و فهمیدن اموری که در اینده اتفاق خواهد افتاد مربوط به عالم غیب مقدر است و به همین دلیل انبیاء از بعضی امور غیبی مقدر از قبل خبر دادند حضرت  یوسف  ع که از قضیه  قحطی  و نتایج ان یا پیامبر از شهادت امام علی و یا از  صلح امام حسن و نیز از شهید شدن امام  حسین  و نیز از امدن مهدی خبر داد


4ـ مبین                        ومجمل

مبین یعنی   واضح  و مجمل یعنی مبهم  - بسیاری از چیز ها در جهان قبلا برای بشر مجمل بود ولی امروز  مبین  شده  است مثل وضع حاملگی زن تا وقتی که  بچه بدنیا نیامده بود کسی از ان  هیچ  اگاهی کامل نداشت تنها بطور مجمل می دانستند که بچه ای در شکم مادر است واز  مواصفات بچه بکلی  بی اطلاع بودند  اما با پیشرف علم این امور برای انسان  کاملا مبین  شده  است حتی جنسیت  بچه را هم  قبل از ولادت می فهمند   قران کتابی است که  تماما مطابق با   طبیعت  است طبیعت کتب تکوینی خداوند و  قران کتاب تدوینی خداوند است و در اصول مشترک هستند  بسیاری از ایات  برای  ا نسان هنوز مجمل  است  انچه که از مفاهیم ایات  فهمیده  شده  مبین شده   است    تاوقتی که  بشر نتوانسته است  70000  بطون قران را  بفهمد  برای انسان  بسیاری از ایات مجمل  خواهد ماند  امروز ما با تعلیمات امام مهدی  فهمیده ایم که اصول  سنه الله  از  ان بخش از قران  است که  مبین است و می دانیم که اصول دین  قانون هستی  است و  روح  ایات  قران است  نه تنها خود مبین  است تبیین کننده همه مجملات  قران  هم هست و رمز های چهاردهگانه قران که مبین کننده  همه قران برای ما خواهند بود از همین اصول سنه الله  بر خواهند امد و امروز بقدر  عقول مردم این زمان  بسیاری از احکام  مبین  شده اند و خواهند شد بنا براین  برای تبیین  ایات قران   - تبیین کننده ای هست و ان اصول  سنه الله  است که همه رطب و یابسی  را   که در قران امده  است  تبیین خواهند کرد


سوره 12 ايه 1

الر تلك ايت الكتب المبين



5ـ ناسخ‌                       ومنسوخ 


در لغت قران ناسخ بر وزن فاعل =  بر دارنده و منسوخ بر ورزن مفعول  =  بر داشته شده است قران کتابی است که علم اصول فقه  را خداوند در ان  مندرج کرده  است و علم اصول فقه بر دارنده  معانی و مفاهیم  از ایات  قران کریم است در نتیجه  علم  اصول فقه  ناسخ  معانی و مفاهیم از ایات قران می باشد  و انچه که از معانی و مفاهیم  از قران بر داشته می شود منسوخ = بر داشته شده نامیده می شود  که مناسب عقول مردم هر  زمان است و با پیشرف عقول مردم بر داشتها هم  از ایات قران کریم  تکامل یا تحول می یابد و چون  علم اصول فقه  میزان  عقل هم  است –  عقل بر پایه میزان خود از ایات معانی و مفاهیم  مناسبتر و کاملتر ی را  برای هر زمان و مکان  بر می دارد و از طرفی دیگر می دانیم که  ناسخ همان محکمات قران  است و با میزان محکمات است که عقل  معانی و مفاهیم =  احکام  کاملتری را از ایات قران بر داشت می کند
در نتیجه  از ایاتی  که قبلا محمد و ال محمد تعلیم داده اند و معانی و مفاهیمی  از انها بر داشت شده است  تا مدتی انها  برای عمل معتبر است تا وقتی که احکام جدیدتر و کاملتری بر پایه علیمات امام مهدی از انها بر داشته شود

و از ایاتی که  قبلا هیچ بر داشتی از انها نشده است و  به تاخیر انداخته شده  است= یعنی  ترک کرده شده است  در اینده از انها هم معانی و مفاهیم بر داشت خواهد شد  چون  بعضی از  ایات را هنوز عقل و علم بشر به ان درجه نرسیده است که بر پایه ناسخ = اصول دین از انها معانی و مفاهیمی  - منسوخ = یعنی برداشت کند

به همین دلیل است  که امروز با تعلیمات امام مهدی ما توانسته ایم  احکام جدیدتر و   متحولتر  و کاملتری  را از قران بر داشت کنیم از جمله وجود نامهای محمد و ال محمد  در ایات قران است که بر پایه  تعلیمات امام مهدی  بر پایه ناسخ  - منسوخ  می شود وشده است


  سوره 2 ایه  106

مَا نَنسَخۡ مِنۡ ءَايَةٍ أَوۡ نُنسِهَا نَأۡتِ بِخَيۡرٖ مِّنۡهَآ أَوۡ مِثۡلِهَآۗ ..... ١٠٦
هر آنچه برداشت کنیم از آیه ای(معانی و مفاهیمی را    )  یا ترک کنیمش (تا مدتی   ) بیآوریم بهتر از او (کاملتر )یا مانند او(  مناسبتری )  را
هَٰذَا كِتَٰبُنَا يَنطِقُ عَلَيۡكُم بِٱلۡحَقِّۚ إِنَّا كُنَّا نَسۡتَنسِخُ مَا كُنتُمۡ تَعۡمَلُونَ ٢٩
این است کتابی که سخن می گوید بر شما . همانا  ما بودیم که  برداشت  می کردیم انچه را که بودید می کردید
در  تفسیر علی ابن ابراهیم ج2 ص451امام باقر فرمود (ع)
الناسخات من المحکمات و المنسوخات من المتشابهات 
ناسخات از محکمات است  و منسوخات از متشابهات  است

 انما سمیت الشبهه شبهة - لانها تشبه الحق..... نهج البلاغه خطبه 38 

قطعا شبهه نامیده شبهه -  برای اینکه شبیه  حق  است (انسان باید  این شبهه را رفع کند و حق را از باطل جدا کند و احکام را بردارد  )
نسخ به معنی باطل شدن در قران نیست هم از قبل و هم  از بعد  نسخ بر پایه اصول دین به معنی  برداشت کردن است و اصول دین خود ناسخ= بر داشت کننده  است
سوره 41 ايه 42
لَّا يَأۡتِيهِ ٱلۡبَٰطِلُ مِنۢ بَيۡنِ يَدَيۡهِ وَلَا مِنۡ خَلۡفِهِۦۖ تَنزِيلٞ مِّنۡ حَكِيمٍ حَمِيدٖ ٤٢


6- محکم                     و متشابه  

قران کتابی است که تبیانا لکل شی  است
 ایا قران که تبیین کننده همه چیز است نمی تواند خود را تبیین کند؟   و اگر نتواند  خود را  تبیین کند  خود را نقض کرده است  چیزی که  نتواند خود را تبیین کند  هر گز نمی تواند  هیچ چیز دیگری  را تبیین کند  و کسانی که برای تبیین قران  با استعانت از فلسفه ومنطق  صوری ارسطو -  علم اصول فقه  درست کرده اند که اساس این علم اصول قیاس صوری است دچار اشتباه بزرگی شده اند در این علم اصول - ازاصول  قران در ان   هیچ اثری  نیست  در واقع  قران را کتاب پوچی  کرده اند  و انچه که هم بنام فقه  از قران  برداشت می کنند همه  تحریف  قران  می شود  به همین دلیل است که در عالم  اسلامی  در هیچ کشوری  اسلام بطور صحیح  حاکم نشده است  یعنی بسیاری از  قوانین حقوقی که از قران برداشت کرده اند  - بر خلاف محکمات قران است – اما  قران در تبیین خود محکماتش را که همان علم اصول فقه حق و حقوق است بر ایات حاکم می کند و  حکم می دهد و احکام را استنباط می کند   همه ایات قران  در ظاهر خود متشابهات هستند  یعنی   حق و باطل  را شرح می دهند اما برای اینکه این تشابهات رفع  شود و  حق از باطل  جدا شود  باید ایات بر محکمات تاویل شوند محکمات بر متشابهات  حاکم می شود  و داوری کرده و  حکم می دهد و  فرقان  حق از باطل می  شود و احکام حق و حقوق انسان را  از انها برداشت می کند  و این محکمات همان اصول سنه الله  است که روح  همه ایات قران  است و همه ایات قران نسبت به ظاهرش متشابهات هستند اما  نسبت به باطنش = روحش  محکمات هستند  از  اینرو قران در ظاهرش  کتاب  متشابها مثانی  است و نسبت به باطنش  محکم  است و این محکمات باطنی - تشابهات ظاهری را رفع می کند تا انسان بین حق و باطل  گرفتار نشود و انسان مومن مكلف به تاویل متشابهات به محکمات است و محکمات انسان را مکلف می کند تا عمل به حق  و  حقوق بر داشته شده از ایات  کند  

سوره  39 ايه 23

ٱللَّهُ نَزَّلَ أَحۡسَنَ ٱلۡحَدِيثِ كِتَٰبٗا
مُّتَشَٰبِهٗا مَّثَانِيَ تَقۡشَعِرُّ مِنۡهُ جُلُودُ ٱلَّذِينَ يَخۡشَوۡنَ رَبَّهُمۡ ثُمَّ تَلِينُ جُلُودُهُمۡ وَقُلُوبُهُمۡ إِلَىٰ ذِكۡرِ ٱللَّهِۚ ذَٰلِكَ هُدَى ٱللَّهِ يَهۡدِي بِهِۦ مَن يَشَآءُۚ وَمَن يُضۡلِلِ ٱللَّهُ فَمَا لَهُۥ مِنۡ هَادٍ ٢٣

(خداوند است که نازل کرد نیکوترین حدیث را کتابی که متشابه دوتائی ( تبیین حق و باطل ) است می لرزد از او پوستهای آنانکه می هراسند پروردگارشان را سپس نرم می شود پوستهایشان و دلهایشان بسوی ذکر خداوند – آن است هدایت خداوند که هدایت می کند بسبب او کسی را که می خواهد – و هرکس را گمراه کند -خداوند پس نیست برای او از هدایت کننده ای )
قال امام رضا (ع)
من ردّ متشابهات القرآن الى محكماته هدى التى صراط مستقيم
گفت امام رضا(ع)هر کس رد کند متشابهات قرآن را به محکماتش هدایت کرده شد به صراط مستقیم.
و اين حاكم و  رفع كننده تشابه  حق و باطل  محكمات قران  است

سوره 3 ایه 7
هُوَ ٱلَّذِيٓ أَنزَلَ عَلَيۡكَ ٱلۡكِتَٰبَ مِنۡهُ ءَايَٰتٞ مُّحۡكَمَٰتٌ هُنَّ أُمُّ ٱلۡكِتَٰبِ وَأُخَرُ مُتَشَٰبِهَٰتٞۖ فَأَمَّا ٱلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمۡ زَيۡغٞ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَٰبَهَ مِنۡهُ ٱبۡتِغَآءَ ٱلۡفِتۡنَةِ وَٱبۡتِغَآءَ تَأۡوِيلِهِۦۖ وَمَا يَعۡلَمُ تَأۡوِيلَهُۥٓ إِلَّا ٱللَّهُۗ وَٱلرَّٰسِخُونَ فِي ٱلۡعِلۡمِ يَقُولُونَ ءَامَنَّا بِهِۦ كُلّٞ مِّنۡ عِندِ رَبِّنَاۗ وَمَا يَذَّكَّرُ إِلَّآ أُوْلُواْ ٱلۡأَلۡبَٰبِ ٧
اوست آن که نازل کرد  بر تو کتاب را – از او ( از کتاب ) آیاتی محکمات است – ایشان ( محکمات= داوری کننده ) پایه کتاب است و دیگر ( آیات ) متشابهاتند (تشابه حق و باطل در تنه و شاخه و برگ وگل ومیوه ) پس اما آنان که در قلبهایشان میل ( به انحراف به باطل ) است پس پیروی می کنند آنچه را که متشابه  است (تنه و شاخه و برگ وگل ومیوه بدون اینکه تاویل به محکمات کنند )  از او (از کتاب) به جویای فتنه ( گرفتاری شرک و استبداد ) و جویای تاویلش ( برگرداندن به اصول باطلند ) و علم ندارد به تاویلش ( برگرداندن به اصول محکمات  ) مگر خداوند(بطور مطلق ) و رسوخ کنندگان در علم ( به طورمقدر =  نسبی) می گویند ایمان آوردیم به او ( به کتاب) همگی از نزد پروردگار ما است – متذکر نمی شوند مگر دارندگان خردها.
محکمات قران اصول الدین   است که  باطن  قران  است


7- اصول                     و فروع
اصول  تبيين و تفسير کننده  نه تنها ایات قران است بلکه  قانون هستی  همه مخلوقات هم است و  همه هستی  را تفسیر و تبیین می کند و  اصول دین سنه الله   در هستی است  از اینرو  فروع  قران را  اصول الدین تفسیر می کند چرا که علم اصول فقه  حق و حقوق انسان  اصول پنجگانه  التوحید  البعثه  الامامه العداله  المعاد  است   اصول سنه الله  هم    علم اصول  کتابی  قران است و هم علم اصول حسابی قران  است که در دنباله مطلب  هر دو  را خواهیم  اورد
سوره 14 ایه 24 و  ایه 25 وقف اول
أَلَمۡ تَرَ كَيۡفَ ضَرَبَ ٱللَّهُ مَثَلٗا كَلِمَةٗ طَيِّبَةٗ كَشَجَرَةٖ طَيِّبَةٍ أَصۡلُهَا ثَابِتٞ وَفَرۡعُهَا فِي ٱلسَّمَآءِ ٢٤
تُؤۡتِيٓ أُكُلَهَا كُلَّ حِينِۢ بِإِذۡنِ رَبِّهَاۗ ........٢٥
آیا ندیدی چطور زد خداوند مثلی را ( برای اسلام ) کلمه پاکیزه ای (علمی )که مانند درخت پاکیزه ای است اصلش ( اصول دین ) ثابت است و فرعش( فروع دین ) در آسمان( در تحول است ) ٢٤.
 می دهد خوردنیش را ( نتیجه اش را ) هر وقتی با اجازه پروردگارش........ ٢٥
این ایات را در  بخش  علم  اصول فقه  حسابی  با اعداد و ارقام  محاسبه  خواهیم کرد و با علم اسرار حروف مرقم وبا  رمز رقمی 7 = التوحید اثبات خواهیم کرد



                                     مقدمه  پنجم  

             کلیاتی از  مقدمات علم اصول فقه حق و حقوق کتابی                      

1=تعریف علم  اصول فقه = علم  قوانین حق است که بوسیله ان  استنباط  و اجتهاد احکام  حقوقی از ایات و احادیث و پدیده ها و وقایع  ممکن می شود علم اصول فقه – حق و حقوق – همان  محکمات قران می  باشد که برایات و احادیث و پدیده ها و وقایع   حاکم می شود  و  حکم می دهد و الا چیزی که خود محکمات نباشد قادر به حکم دادن نیست  و نمی تواند علم  اصول فقه  باشد  - محکمات = علم اصول فقه همان سنه الله  یعنی قانون هستی است  که   عبارتند از التوحید – البعثه –الامامه – العداله– المعاد  - که قوانین   استنیاط و اجتهاد حکم  هستند و در استنباط  و اجتهاد حکم  -عقل با میزان محکمات  الهی عمل می کند عقل فارغ از محکمات  عقل  مشرک  است  و  علم قواعد و ضوابط لغت  و الفاظ هم   تابع محکمات قران هستند  چون محکمات قانون هستی انها هم هست تکرار می  کنیم که  علم اصول فقه بر پایه  فلسفه ومنطق  صوری ارسطوئی الهی و قرانی و از محمد و ال محمد نیست  از اینرو  احکامی که  بوسیله ان استنباط یا اجتهاد می شود  صوری  است و به معانی حقوقی  و معانی  باطن  ایات ربطی ندارد  و یکی از مشکلات مسلمین   متکی بودن به این علم اصول بیگانه از قران و بیگانه از محمد و ال محمد است که هیچ ربطی  به اسلام و اصول قران ندارد و نوعی غرب زدگی و عوام زدگی  کهنه است و ایات قران را در واقع تحریف می کند و   امام المهدی  ان را اشتباه می داند و باید کنار گذاشته شود وپیروان ان را قران شیعه ارسطو نامیده است که در باطن قران  مستتر است و  علم اصول فقه همانطور که گفته شد  باید همان اصول سنه الله  باشد که محکمات قران می باشد  و  ایه وقتی که به  محکمات تاویل  می شود محکمات بر ایه حاکم می شود و حکم می دهد و حکم ایه را  تبیین میکند  روش  استنباط   حکم در قران بفرموده اما م   ع  چنین  است و جمع کلمه حکم هم  -احکام  می باشد در نتیجه  هر حکمی که از ایات قران و یا از احادیث  بر پایه  هر علم اصولی به غیر از اصول سنه الله  استنباط و یا اجتهاد شود   صحیح نیست    و ان  تفسیر به رای  است که قران ان را زیغ  می گوید 

2= موضوع – علم اصول فقه  = استنباط یا اجتهاد  احکام فقهی حق و حقوق از منابع ان است

3= و منابع استنباط حکم در  فقه حق و حقوق   دو تاست
1- قران  که کلام الهی است
2-تعلیمات محمد و ال محمد که  معلمان  محکمات یعنی علم اصول فقه حق  و حقوق هستند

4= وسیله استنباط حکم در فقه حق و حقوق هم دوتاست 
1-عقل -   عقلی که  با  میزان اصول سنه الله = محکمات = علم اصول فقه  تفکر می کند

2- شورا – عقل جمعی متخصصان  در همه موارد ی که زندگی انسان احتیاج  دارد 

5=  استنباط   احکام باعلم اصول  فقه حق و حقوق از دو راه  است

1-  استنباط  قرانی    -     که  با تاویل  ایات  به  محکمات  بدست  می اید
2-استنباط اجتهادی - که  در مورد  وقایع و پدیده هایی که در قران  اشاره ای بدان نشده  است مجتهد بر پایه اصول  محکمات  عقل  ان را  بدست می اورد 
  6=  - حجت -  معنای لغوی حجّت -دلیل است هر حکمی که موافق   علم اصول فقه  = محکمات  قران  باشد حجت  است – از اینرو حجیت احکام – منوط به  تاویل و تبیین   ایه و یا حدیث و یا وقایع و یا پدیده ها بر علم  اصول  محکمات قران  است که  سنه الله یعنی قانون هستی و  روح  قران  است  حکمی که به این ترتیب  بدست اید  -  حجت  است  
7=انواع  حکم 
 احکام دین بر دو نوع است  عبارتنداز

  1- حکم امر به حق= حلال و انسان مکلف است بر ان تمسک جوید   

2- وحکم نهی از  باطل = حرام که انسان مکلف است ان را  ترک کند  

و  اصول محکمات = اصول سنه الله   بین حق و باطل فارق می شود  و ان دو را تبیین می کند تا انسان تابع  حق و حلال  بتواند  در موضع  حق و حلال قرار گیرد و به   ان عمل کند در تمام ایات قران امربه حق  و نهی از باطل  اگر در ظاهر ایات هم نباشد در باطن  انها  مستتر  است

1 –حکم نهی از  باطل = که حرام  است و چون و چرا ندارد و انسان بالغ – عاقل  - قادر  مکلف به  ترک  ان است  الا در شرایط  اضطراری  که اگر  حیات انسان در خطر باشد  بطور موقت  می تواند  به ان تمسک جوید
2- حکم امر به حق = که حلال است    این حکم مناسب  جهان هستی که نسبی = مقدر است - دارای  مراتب و درجات  است و انسان  بالغ  - عاقل  - قادر - مکلف به تمسک به ان است اما  نسبت   به بلوغ  - عقل و قدرت هر انسانی یا هر جامعه ای  یکی از انها مناسب است و ان را عمل می کند
 
  در حکم  حق و حلال در هر موردی  چهار درجه و مراتب  وجود دارد 
1 – واجب =واجب به حکمی گفته می شودکه محکمات تمسک بر ان را حکم داده است  که حق و حقوق است که انجام آن ضروری   می باشد و از ترک آن نهی شده باشد.
2 – مستحب= به حکمی گفته می شود که موافق محکمات است و از حق و حقوق است  انجام آن لازم ولی  ضروری نمی باشد و از ترک آن نهی نشده باشد.
3 -  مکروه =حکمی  است که ترک آن مطلوب است  ثواب دارد  ولی انجامش عقاب ندارد. فارق ان دو-   اصول   محکمات است 
4 – مباح = حکمی  است که انجام و ترک آن بر مکلَف مساوی است؛ نه عقابی  دارد و نه ثوابی . مانند: راه رفتن  و شناخت اولویت  ان عرضه ان با مجموعه روابطی که دارد  بر اصول محکمات است

خود این  چهاردرجه   حکم -   هم دارای  درجات و مراتب هستند که به صورت فردی یا جمعی  عمل می شود  که نسبت به  عقل و قدرت  فرد و شرایط  زمانی و مکانی  متفات می شوند که اصول سنه الله  انها را تبیین می کند و احکام نام برده شده بالا  در هر زمان و مکان برای مردم  یکی از ان درجات و مراتب را  شامل می شود از شرایط برای فرد می توان علاوه بر زمان ومکان به  شرایط روحی و جسمی  - علمی و  تخصصی  - واز شرایط برای جمع  می توان به شرایط  سیاسی اجتماعی  اقتصادی فرهنگی و  و  و  .......اشاره کرد

   تشخیص  حکم – در متشابهاتی که  - در تضاد – تضارب – تزاحم –  و تماثل  هستند

1- تضاد  –مثل اجتماع  حق و باطل  یا حلال و حرام در  چیزی یا در موضوعی  است    فرقان و  رفع کننده تضاد  و حکم دهنده بین انها   علم اصول فقه حق و حقوق = محکمات  است 
2- تضارب  - چند چیز و یا چند موضوع ممکن است باهمدیگر تضارب داشته باشند برای اینکه متضاربها ناقص کننده همدیگر نباشند بلکه تکمیل کننده همدیگر شوند میزان  سنجش- چیز ها و موضوعات در روابط  و حکم کننده بین انها  علم اصول فقه حق و حقوق = محکمات  است
 3-تزاحم – چیزی یا موضوعی ممکن است  در دو جهت  صلاح یا فساد استفاده شود  برهان  و رفع کننده تزاحم  و حکم دهنده بین انها علم اصول فقه حق و حقوق  = محکمات  است

4- تماثل    -دو چیز  یا دو موضوع  ممکن است در همه موارد    مثل هم  به نظر  برسند اما چون در جهان  قدر = نسبیت هستیم  همانطور که همه چیز و موضوعات  اشتراکات دارند  دارای تفاوت ها  هم هستند  کاشف  و  رفع کننده تماثل   و حکم کننده بین  تفاوت ها - علم  اصول فقه حق و حقوق  = محکمات    است

 8= تمام احکام حق و حلال    در عمل  با  آسانگیری خداوند   درجات و مراتبی  پیدا کرده است که  از زمان  پیامبر بدست  ما رسیده است 

سوره 2 ايه 185 يريد الله بكم اليسر و لا يريد بكم العسر
 ونيز  تمام احکامی که بر پایه اصول سنه الله  از قران  استنباط و اجتهاد و برداشت  شده و  عمل می شود  از صغیر و کبیر  عبادت محسوب می شودو در تمام انها  قصد قربت و عبد الله  شدن هدف است  یعنی عمل به  حق و حقوق و  اختیار و انتخاب و  استقلال و ازادی    و کما جوئی  همه عبادت است   

سوره 51 ايه 56
وَمَا خَلَقۡتُ ٱلۡجِنَّ وَٱلۡإِنسَ إِلَّا لِيَعۡبُدُونِ ٥٦

9=  شک در عمل  به حکمی – مکلف  می کند انسان را  تا رسیدن به حکم  یقینی جدید قواعد عملی موقت  زیر  جاری را   کند

1- یقین  -  عمل را از نقطه ای که   یقین  هست با احتیاط باید ادامه   داد  بطوری که انسان دچار  باطل و حرام  نشود تا انسان به یقین دیگری متعالیتر برسد 
سوره  15 ایه 98 و 99
فَسَبِّحۡ بِحَمۡدِ رَبِّكَ وَكُن مِّنَ ٱلسَّٰجِدِينَ ٩٨
وَٱعۡبُدۡ رَبَّكَ حَتَّىٰ يَأۡتِيَكَ ٱلۡيَقِينُ ٩٩

2–تحسین   –   همواره مجتهد برای تحسین  احکام - موارد شک  را باید تاویل به  علم اصول فقه حق و حقوق  به محکمات  یعنی اصول سنه الله   کند اگرحکم احسنتری  را استنباط کرد ان را جای گزین حکم سابق کند  
سوره 7 ايه 145
وَأۡمُرۡ قَوۡمَكَ يَأۡخُذُواْ بِأَحۡسَنِهَاۚ.....١٤٥

سوره 39ایات  وقف اخر 17 و 18
فَبَشِّرۡ عِبَادِ ١٧
ٱلَّذِينَ يَسۡتَمِعُونَ ٱلۡقَوۡلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحۡسَنَهُۥٓۚ أُوْلَٰٓئِكَ ٱلَّذِينَ هَدَىٰهُمُ ٱللَّهُۖ وَأُوْلَٰٓئِكَ هُمۡ أُوْلُواْ ٱلۡأَلۡبَٰبِ ١٨



                                                   
  


                    7=  مقدمه ورود به بحث علم اصول فقه حق و حقوق انسان

1 ـ خداوند هستي‌ را قانونمند خلق‌ كرده‌ است‌ و اين‌ قوانين‌ را بايد در كتب‌ انبياء آورده‌ باشد وآخرين‌ آن‌ كتب‌ يعني‌ قرآن‌ بايد قانون‌ هستي‌ را در خود داشته‌ باشد از اينرو قرآن‌ كتاب‌ تدويني‌خداوند است‌ و طبيعت‌ كتاب‌ تكوين‌ است‌ بنابراين‌ ميان‌ قرآن‌ و طبيعت‌ مي‌توان‌ گفت‌ رابطه‌، رابطه‌ نظریه  و عمل‌ است‌. قانوني‌ هستی  كه‌ در طبيعت‌ است‌ در قرآن‌ نيز همان است‌. 
2 ـ همچنين‌ اجتماع‌ بشري‌ هم‌ بنابر بيان‌ قبلي‌ بايد قانونمند باشد از اينرو جامعه‌ هم‌ از قوانين‌تكويني‌ و تدويني‌ فرمان‌ مي‌برد.

3 ـ و چون‌ هم‌ طبيعت‌ و هم‌ جامعه‌ به‌ عنوان‌ آيات‌ خداوند (علامات‌ خداوند) محسوب‌ مي‌شوندبايد در اين‌ پديده‌ها و جامعه‌ها آيات‌ الهي‌ را شناسايي‌ كرد و آيات‌ الهي‌ چيزي‌ جز قوانين‌ عام‌ هستي‌كه‌ همه‌ موجودات‌ در تكوين‌ و حركت‌ از آن‌ فرمان‌ مي‌برند نيست‌ و آن‌ قوانين‌ نيز چيزي‌ جز اصول‌پنجگانه‌ دين‌ اسلام‌ نيست‌.

4 ـ آيا ممكن‌ است‌ خداوند قرآن‌ را داده‌ باشد اما محکمات  شناخت‌ و فهم‌ آن‌ را نداده‌ باشد يعني‌فلسفه‌ و منطقي‌ كه‌ بتوان‌ بوسيله‌ آن‌ آيات‌ قرآن‌ را تاویل  كرد. در دست‌ نباشد صد البته‌ هرگز، خداوندكليد فهم‌ قرآن‌ را نيز داده‌ است‌ و آن‌ اصول‌ پنجگانه‌ دين‌  و مله اسلام‌   حنیف است‌.
5 ـ بنابراين‌ نبايد در شناخت‌ علمي‌ از اصولي‌ غير از اصول‌ دين‌ و  مله  پيروي‌ كردکه علم اصول فقه حق و حقوق   است  در نتيجه‌كساني‌ كه‌ قرآن‌ را با فلسفه‌ و منطق‌ ارسطوئي‌ يا ماركسيستي‌ يا صوفي‌ تفسير مي‌كنند و از آن‌برداشت‌ مي‌كنند اشتباهی  بزرگ‌ مرتكب‌ مي‌شوند كه‌ يا آگاهانه‌ است‌ يا نه‌ ولي‌ در نتيجه‌ كار فرقي‌نمي‌كند هم‌ خود در زندگي‌ هدايت‌ نمي‌شوند و هم‌ جامعه‌ انساني‌ را نمي‌گذارند هدایت یابند

و از طرف‌ ديگر چيزي‌ را بنام‌ اسلام‌ به‌ خورد مردم‌ مي‌دهند كه‌ اجرام  است‌ به‌ همين‌ دليل‌است‌ كه‌ ما قادر نشده‌ايم‌ و نمي‌شويم‌ مردم‌ جامعه‌ خود و جوامع‌ ديگر را با ميل‌ و رغبت‌ جذب‌ اسلام‌نماييم‌ بلكه‌ مردم‌ را از اسلام‌ (يعني‌ از اجرامی  كه‌ به‌ خوردشان‌ مي‌دهيم‌)فراري‌ مي‌دهيم‌ چرا كه‌ بافطرت‌شان‌ سازگاري‌ ندارد چون‌ فطرت‌ همان‌ اصول‌ پنجگانه‌ دین و مله  است قانون هستی  و علم اصول فقه است
که عبارتند   از (توحيد ـ بعثت‌ ـ امامت‌ ـ عدالت‌ ـ معاد)
حال‌ كه‌ به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيديم‌ به‌ معرفي‌ اسلامي‌ مي‌پردازيم‌ كه‌ 14 قرن‌ است‌ به‌ فراموشي‌ سپرده‌شده‌ و بر پايه‌ قوانين‌ عام‌ فطرت‌ كه‌ با ذات‌ انسانها نيز سازگاري‌ دارد

خداوند فرمود:     فطرة‌ الله التي‌ فطر الناس‌ عليها
ذات‌ خداوندي‌ آنكه‌ ذات‌ مردم‌ نيز همان‌ است‌ (در درجه‌ نازل‌)
يعني‌ همان‌ قانوني‌ كه‌ در وجود خداوند به‌ طور مطلق‌ =سرمدی هست‌ يعني‌ در همه‌ پديده‌ها بطور نسبي‌ (مقدِّر) خداوند قرار داده‌ است‌.     به‌ همين‌ دليل‌ همه‌ پديده‌ها و مخلوقات‌ نشانه‌اي‌ از ذات‌ خداوند مي‌باشند.

           



     
                     8=   شرح کوتاهی از علم اصول فقه حق و حقوق کتابی


اصل‌ اول‌ توحيد: خداوند واحد - الاحد مطلق (سرمد ی)است‌، هستي‌ مطلق ‌ است‌، ، ثبات‌ مطلق است‌، و چون‌ نمی توان برای او - قدر تصور کرد  ـ جزء  ندارد تركيب‌ ندارد و در مخلوق حلول و اتحاد ندارد ـ زمان‌ و مكان‌ برای او نمی توان تصور کرد ـ و چون‌ مطلق(سرمدی  )است‌ زماني‌ و مكاني‌ خالي‌ از او نيست‌، درهمه‌ جا هست‌ و  در نتیجه ، اثرناپذير است‌، بنابراين‌ هستي‌ ازلي‌ و ابدي‌ دارد و مرگ‌ناپذيراست‌ اما هر مخلوقي‌ نشانه‌اي‌ از اوست‌، يعني‌ هر موجودي‌ در توحيد (مقدر ) نسبي‌ و فعال  خلق‌ شده‌ است‌، يعني‌ هرموجودي‌، هستي‌اش‌، مجموعه‌اي‌ از اجزاء است‌ كه‌ اين‌ اجزاء به‌ توحيد رسيده‌اند و اگر قانون‌ توحيدرا از داخل‌ آن‌ بر داريم‌ آن‌ موجود ديگر وجود نخواهد داشت‌ همان‌ طوري‌ كه‌ در مبداء خلقت‌ نيز همه‌مخلوقات‌ بر پايه‌ توحيد خلق‌ مي‌شوند مثلاً انسان‌ آنگاه‌ كه‌ اسپر از مرد و اوول‌ از زن‌ در رحم‌ مادر به‌توحيد رسيدند، نطفه‌ خلقت‌ بچه‌ به‌ وجود مي‌آيد حتي‌ موجودات‌ بي‌جان‌ مثل‌ اتم‌، كه‌ ذره‌اي‌ است  از سه‌ جزء الكترون‌، پروتون‌ و نوترون‌، كه‌ با هم‌ به‌ توحيد رسيده‌اند و اگر توحيد داخلي‌ آنها را بهم‌بزنيم‌ دنيايي‌ را خراب‌ مي‌كند  توحید داخلی وقتی بهم می خود که جزء  یا اجزائی  خود را در رابطه با خارج  نسبت به داخل مطلق کند بنابراين‌

 توحيد – سنت  هستي‌، حيات‌ و حركت‌ موجود نسبی تا الی  الله در حکم الهی  است‌

اصل‌ دوم‌ بعثت‌: خداوند باعث‌ مطلق است‌، نظمي‌ در خود حاكم‌ است‌ كه‌ منبعث‌ ازخود است‌ به‌ قول‌ امروزيها يك‌ نظم‌ پویا‌ دارد خود جوش‌ مطلق  است‌، یعنی داراي‌ نظامي‌ منبعث‌ ازواحد الاحد  خود است‌. اما قانون‌ بعثت‌ مقدر =نسبي‌، را در ذات‌ همه‌ پديده‌ها قرار داده‌ است‌ يعني‌ هر موجودي‌ كه‌ خلق‌ شده‌ درداخل‌ آن‌، نظامي‌ منبعث‌ از توحيد اجزاء خود را دارد كه‌ خدا آن‌ را در او قرار داده‌ است‌ هيچ‌موجودي‌ وجود ندارد مگر در داخلش‌ نظامي‌ داشته‌ باشد كه‌ منبعث‌ از توحيد اجزايش‌ مي‌باشد مثلاًوجود ما، مجموعه‌اي‌ است‌ از اجزاء كه‌ اين‌ اجزاء با يك‌ نظام‌ منبعث‌ از توحيد اجزايش‌ بوجود آمده‌است‌
از اينرو هيچ‌ موجودي‌ هستي‌ ندارد مگر داخلش‌ نظامي‌ منبعث‌ از توحيد اجزايش‌ باشد.

بعثت - نظام هستی و حیات   و حرکت در احکام الهی  است

اصل‌ سوم‌ امامت‌: خداوند امام‌ مطلق ‌ است‌، خداوند امام‌ مطلق‌ خودش‌ و امام‌ مطلق همه‌مخلوقات‌ است‌ و چون‌ مطلق است‌ و در همه‌ جا هست‌ و در درون‌ هر موجودي‌بدون ترکیب حضور دارد  براي‌ حاكميت‌داشتن‌ احتياج‌ به‌ زور ندارد بنابراين‌ امامتش‌ بر پايه‌ دادن‌ اختيارو انتخاب  به‌ همه‌ مخلوقات‌ است‌. در نتيجه‌ در داخل‌ هر موجودي‌ امامت‌ نسبي‌ را قرار داده‌ است‌ تا آن‌ موجود با اختيار  و انتخاب خود، خود رارهبري‌ كند چرا كه‌ هر موجود مجموعه‌اي‌ از اجزااست‌ و داراي‌ نظام‌ و نظام‌ بدون‌ رهبري‌ امكان‌ ندارد.مثلاً در داخل‌ وجود ما، همه‌ اجزاي‌ وجودمان‌ در رهبري‌ بدن‌ ما شركت‌ مي‌كنند و يا در جامعه‌ بايدهمه‌ افراد جامعه‌ در رهبري‌ جامعه‌ شركت‌ كنند در نتيجه‌ امامت‌ اصلي‌ است‌ عمومي‌ و جهان‌ شمول‌ ورهبري‌ جامعه‌ از آن‌ خود جامعه‌ است‌ اما امامت خاص هم داریم و ان  انبیا و المرسلین کما محمد و ال محمد هستند  امامی که رسول الله  است و در حضور رسول الله هیچ کس حق ندارد بر رسول الله تقدم جوید   در غیاب معصوم  امامت عام  از آن‌ شورای ‌ مردم‌ است‌ ‌، و كسي‌ كه‌ در جامعه‌ حكومت‌ مي‌كند، آن‌ را به‌ امانت‌ از مردم‌ گرفته‌ است‌، 

امامت  - رهبری  هستی و حیات و حرکت است که  امانت الهی و امانت مردم است با حاکمیت شورای مردم با احکام الهی  است


اصل‌ چهارم‌ عدالت‌: خداوند عادل‌ مطلق‌ است‌ و در تعادل‌ مطلق‌ است‌ و قانون‌ عدالت‌ را نيز دردرون‌ هر موجودي‌ به‌ عنوان‌ آيه‌ (علامت‌) و قانون‌ هستي‌ قرار داده‌ است‌ هر موجودي‌ كه‌ از عدل‌،خارج‌ شود يعني‌ از تعادل‌ خارج‌ شده‌ و مرگ‌ مي‌پذيرد خداوند مرگ‌ ندارد چون‌ در تعادل‌ مطلق‌ است‌وظيفه‌ امامت‌ داخل‌ هر موجود برقراري‌ عدالت‌ در درون‌ و بيرون‌ خود است‌ بنابراين‌ عدالت‌، صراط‌ مستقيم‌، نسبی (مقدر ) بودن و فعال بودن  و كمال‌جوئي‌ است‌ خروج‌ از عدل‌ يعني‌ حركت‌ به‌ سوي‌ نابودي‌ و مرگ‌ است

 ‌ عدالت‌ قانون‌ تکامل - هستي‌ و حیات و حرکت جامعه و  فرد باعمل به احکام الهی  است
اصل‌ پنجم معاد‌: خداوند عاید مطلق(سرمد ) است‌، يعني‌ براي‌ خداوند ديروز، امروز، فردا يا به‌ معني‌ ديگرگذشته‌ و حال‌ و آينده‌ يكي‌ است‌ اما قانون‌ معاد نسبي‌ را در درون‌ هر موجودي‌ قرار داده‌ است‌ يعني‌هر موجودي‌ كه‌ خلق‌ مي‌شود داراي‌ مبدأ است‌ و گذشته‌ و حال‌ و آينده‌اي‌ دارد و اگر از پنج‌ قانون‌اصول‌ دين‌ پيروي‌ كند معادش‌ در دنيا زندگي‌ در آزادي‌ و استقلال‌ و در آخرت‌ بهشت‌ برين‌ خواهد بودو اگر موجود از پنج‌ قانون‌ اصول‌ دين‌ خارج‌ شود در دنيا اسارت‌ و استبداد و در آخرت‌ در جهنم‌ خواهدبود. آخرت‌ را ما امروز مي‌سازيم‌ اگر امروز در جامعه‌اي‌ توحيدي‌ ـ يعني‌ برادري‌ و خواهری  و دوستي‌ و محبت‌ در نظام‌ مستقل ‌ و برابری  و در امامت‌ ازادی  و سازندگی ‌ و در عدالت‌ ـ صراط‌ ‌كمال‌جوئي‌  مستقيم حركت‌ كنيم‌ روزبروز در جامعه‌اي‌ زندگي‌ خواهيم‌ كرد كه‌ به‌ كمال‌ مطلوب‌ يعني‌ بهشت‌،نزديكتر خواهيم‌ شد و بهشت‌ را در اينجا خواهيم‌ ساخت‌ كسي‌ كه‌ در دنيا در جهنم‌ خود ساخته زندگي‌ كند حتماًآخرتش‌ نيز جهنم‌ خواهد بود در جامعه‌اي‌ كه‌ اصول‌ دين‌ حاكم‌ نباشد ، همه‌ فسادها وبدبختي‌ها و ظلم‌ها و تبعيض‌ها و... خواهد بود پس‌ اي‌ برادران‌ واي‌ خواهران‌ مسلمان شیعه دست‌ در دست‌ هم‌ بدهيم‌ و با يك‌ همبستگي‌ بزرگ‌ الگوئي‌ به‌ جهان‌عرضه‌ كنيم‌ كه‌ اي‌ دنيا، اي‌ مردم‌ ببينيد اين‌ است‌  دين‌ ما، اين‌ است‌ مذهب ما، و درپايان‌ اين‌ مقدمه‌ بايد بگوئيم‌ هر جا شورا =  انسان سالاری الهی  حاکم باشد، آنجا در واقع   اصول دین حاکم شده است  ‌حتی بدون اینکه نامی از دین  برده شود 

معاد = هدف های هستی و حیات و حرکت است که با ایجاد جامعه جهانی   بر پایه  نمونه  حج ا که هیچ حاکمی غیر خدا نیست انسان خلیفه الله است و این بهشت دنیاست و بهشت اخرت نتیجه ان است


                          9=  شرح متوسط ازعلم اصول فقه حق و حقوق کتابی


علم اصول فقه حق و حقوق کتابی -  بعنوان اصول دین واحد همه انبیاء  خدای واحد الاحد بعنوان فلسفه ومنطق و  قوانین هستی وموازین تفسیر  ایات  واحادیث و اجتهاد در امرهای واقع جدیدواصول  هدایت کننده عقل درپنداروگفتاروکردار برای  استقلال و ازادی انسان  وحاکمیت  ولایت شورای    
                      مردم از خانواده  تا جامعه ملی و تا جامعه جهانی  است

       
اصل‌ پايه‌ و قانون‌ اول‌ التوحيد: بر پايه‌ ميزان‌ حقيقت‌ فقط‌ الله هستي‌  مطلق‌ و فعّال‌  دارد در نتيجه‌هستي‌ مطلق‌ و منفعل‌ وجود ندارد از اين‌ رو اجتماع‌ و ارتفاع‌ آن‌ دو محال‌ است‌ بدين‌ قرار در جهان‌هيچ‌ پديده‌اي‌ نيست‌ كه‌ هستي‌ مطلق‌ و منفعل‌ و يا هستي‌ مطلق و فعّال‌ داشته‌ باشد بدين‌ دليل‌ است‌كه‌ همه‌ پديده‌ها هستي‌ مُقدَّر يعني‌ نسبي‌ و فعّال‌ دارندو دارای اختیار و انتخاب هستند  و همه‌ پديده‌ها داراي‌ اجزاء مشترك‌هستند.

اجزائي‌ كه‌ در همه‌ پديده‌ها وجود دارند و آنها هم‌ نسبي‌ و فعّال‌ هستند و... يعني‌ قابليت‌ رابطه ‌اثردهی‌ و اثرگیری  دارند بنابراين‌ مي‌توانند با پديده‌هاي‌ ديگر تركيب‌ شوند. و در مجموعه‌اي‌حركت‌ و پويايي‌ يابند مثلاً مرد و زن‌ تركيب‌ (ازدواج‌) مي‌  کنند  و در مجموعه‌اي‌ به‌ نام‌ خانواده‌حركت‌ و پويايي‌ مي‌يابند بدينقرار، هر پديده‌ مجموعه‌اي‌ در حركت‌ از اجزاء است‌ كه‌ با هم‌ تركيب‌مي‌شوند و به‌ يك‌ هويت‌ مي‌رسند

اجزاء هو هويه‌ شونده‌ كه‌ خود نيز مجموعه‌ هستند هر يك‌ با هويت‌خاص‌ خود در مجموعة‌ جديدي‌ به‌ يك‌ هويت‌ جديدي‌ مي‌رسند. در مثال‌ خانواده‌ مرد و زن‌ هر يك‌هويت‌ مخصوصي‌ دارند ولي‌ بعد از تركيب‌ (ازدواج‌) به‌ هويت‌ جديدي‌ به‌ نام‌ خانواده‌ مي‌رسند.بدينسان‌ اجزاء تركيب‌ شونده‌ به‌ هنگام‌ تركيب‌ از مبداء توحيد حركت‌ و پويايي‌ مي‌يابند

يعني‌ هر كدام‌هويت‌ يگانه‌ و مخصوص‌ خود را دارند و در جريان‌ تركيب‌ هم‌ با يكديگر بر پايه‌ ميزان‌ حق‌ يعني‌ مبداءاحدیت –  در روابط موازنه توحیدی برقرار مي‌كنند و نسبت‌ به‌ هم‌ نسبي‌ و فعّال‌ مي‌شوند و از اينرو نسبت‌ به‌ همديگر نيرو(قدرت‌) مي‌دهند و مي‌گيرند و با به‌ اشتراك‌ گذاشتن‌ مشتركاتشان‌ در جريان‌ تفاعل‌ با تقیه (تعایش  سلمی با رعایت حقوق دیگران )و تعاون  باهمدیگر  در جريان‌ جذب‌ با حفظ‌    يكديگر تركيب‌ مي‌شوند و در مجموعه‌اي‌ باز به‌ توحيد مي‌رسند


يعني‌مجموعه‌ حاصل‌ از تركيب‌ باز هويت‌ يگانه‌ دارد و هر اندازه‌ درجه‌ توحيد اجزاء به‌ وجود آورنده‌ پديده‌نسبت‌ به‌ هم‌ بيشتر باشد حركت‌ پديده‌ در هويت‌ يگانه‌ خود بيشتر مي‌شود از اينرو هستي و حركت‌همان‌ توحيد است‌.


 در مثال‌ خانواده‌ مرد هويت‌ يگانه‌ و مخصوصي‌ دارد و زن‌ نيز هويت‌ يگانه‌ ومخصوصي‌ دارد و در جريان‌ تركيب‌ (ازدواج‌ ) هم‌ با يكديگر بر پايه‌ ميزان‌ حق‌ يعني‌ توحيد رابطه‌توحيدي‌ برقرار مي‌كنند يعني‌ نسبت‌ به‌ هم‌ نسبي‌ و فعّال‌ مي‌شوند و از اينرو نسبت‌ به‌ همديگر نيرو(قدرت‌) مي‌دهند و مي‌گيرند و با به‌ اشتراك‌ گذاشتن‌ مشتركاتشان‌ در جريان‌ تفاعل‌ با تقیه به‌   تعاون  مي‌رسندو در جريان‌ جذب‌ با حفظ‌ يكديگر تركيب‌ مي‌شوند و در مجموعه‌اي‌ به‌ نام‌ خانواده‌ باز به‌ توحيدمي‌رسند يعني‌ مجموعه‌ حاصل‌ از تركيب‌ (ازدواج‌) باز هويت‌ يگانه‌ دارد.




اما اجزاء در جريان‌ تركيب‌نظر به‌ اينكه‌ در چه‌ نسبت‌هايي‌ با يكديگر رابطه‌ برقرار كنند يعني‌ نظر به‌ اينكه‌ نظام‌ حركتشان‌ چه‌باشد و همچنين‌ محيطي‌ كه‌ مجموعه‌ با آن‌ رابطه‌ برقرار و در نتيجه‌ برآيند نيروهاي‌ محركه‌ و رهبري‌آن‌ كه‌ بدين‌ ترتيب‌ به‌ وجود مي‌آيد و نيز مسيري‌ كه‌ مجموعه‌ در آن‌ حركت‌ مي‌كند بسته‌ به‌ اينكه‌حركت‌ مجموعه‌ در چه‌ مسيري‌ باشد در جهت‌ حركت‌ مجموعه‌ اثر مي‌گذارند و مجموعه‌ نسبت‌ به‌ اين‌تاثيرات‌ به‌ سرانجام‌هاي‌ متفاوتي‌ مي‌رسد يعني‌ نوع‌ هويت‌ يگانه‌ پديده‌ اين‌ يا آن‌ مي‌شود


 و تاسرانجامي‌ كه‌ پديده‌ در مجموعة‌ نظام‌ و رهبري‌ و مسير، حركتش‌ در جهت‌ توحيد باشد در هويت‌يگانه‌ خود ثبات‌ دارد و در اين‌ هويت‌ حركت‌ مي‌كند. در مثال‌ خانواده‌ اگر به‌ لحاظ‌ مجموعه‌اي‌ كه‌ زن‌ ومرد با يكديگر مي‌دهند نتوانند با محيط‌ به‌ عنوان‌ يك‌ مجموعه‌ رابطه‌ توحيدي‌ برقرار كنند و درمجموعه‌ نظام‌ و رهبري‌ و مسير حركت‌ در جهت‌ توحيد حركت‌ كنند خانواده‌ نه‌ تنها در هويت‌ يگانه‌خود ثبات‌ نخواهد داشت‌ بلكه‌ محو خواهد شد.



بدين‌ قرار، هر موقع‌ پديده‌اي‌ با پديده‌ ديگري‌ بر پايه‌ميزان‌ باطل‌ يعني‌ مبداء شرك‌ -در روابط موازنه  تضاد ‌ ي‌ برقرار كنند ودر روابط  نسبت‌ به‌ هم‌ يكي‌ مطلق‌ و منفعل‌ وديگري‌ مطلق‌ و فعّال‌ باشند و از اينرو بر عليه‌ يكديگر اعمال‌ تحریف نيرو (به زور) كنند در اين‌ رابطه‌ پديده‌ مورد بحث‌ ضعيف‌ و پديده‌ ديگر قوي‌ باشد پديده‌ مورد بحث‌ زير سلطه‌ و پديده‌ ديگر مسلط‌ بر اومي‌شود  از اينرو جريان‌ فعل‌ از پديده‌ مسلط‌ با جريان‌ انفعال‌ زير سلطه همزمان‌ مي‌شود و در جریان   تقابل  با تعدی به همدیگر به تخاصم می رسند كه‌ حاصل‌ آن‌پيدايش‌ جريانهاي‌ دفع‌  و حذف‌ ميان‌ آنها است‌



و از اينرو نسبي‌ و فعّال‌ بودن‌ اجزاء به‌ وجودآوردنده‌ پديده‌ مورد بحث‌ در جزء و يا در مجموع‌ هويت‌ يگانه‌ خويش‌ نسبت‌ به‌ يكديگر درجه‌اي‌ ازبين‌ مي‌رود و در نتيجه‌ پديده‌ مورد بحث‌ در جزء و يا در مجموع‌ خود در رابطه‌ با مجموع‌ يا اجزاي‌پديدة‌ مسلط‌ به‌ همان‌ درجه‌ هويت‌ نسبتاً بيگانه‌اي‌ پيدا مي‌كند و به‌ كانون‌ تراكم‌ و تكاثر و انحصارنيرو براي‌ سلطه‌ بر پديده‌ مورد بحث‌ بدل‌ مي‌شود از اين‌ به‌ بعد جريان‌ فعل‌ از كانون‌ سلطه‌ با جريان‌انفعال‌ در اجزاء پديده‌ مورد بحث‌ همزمان‌ مي‌شود و در نتيجه‌ اجزاء پديده‌ مورد بحث‌ گرفتار روابط‌  تضاد و تحریف نیرو به  (زور) مي‌شوند كه‌ حاصل‌ آن‌ به‌ وجود آمدن‌ جريانهاي‌ تعدی و تخاصم و   دفع‌ و حذف‌ ميان‌ آنها است‌


وبدينقرار، پديده‌ مورد بحث‌ دچار تعدد هويت‌هاي‌ چندگانه‌ مي‌شود. مثلاً جامعه‌ اوليه‌ داراي‌ هويت‌يگانه‌ بود و اگر دو يا چند هويت‌ پيدا كرد و در جهت‌ تعدد هويت‌ها (طبقات‌ و تبعيض‌ها و ظلمها و )حركت‌ كرد علت‌ تنها در خود و در درون‌ جامعه‌ نبود بلكه‌ علت‌ مجموعه‌اي‌ از عوامل‌ خودي‌ و بيگانه‌بود به‌ ناچار در شناخت‌ آن‌ اثر طبيعت‌ و جامعه‌هاي‌ ديگر را نيز بايد به‌ ميان‌ آورد كه‌ با اجزاءجامعه‌ مورد بررسي‌ به‌ نسبتهايي‌ رابطه‌ تضادبرقرار كرده‌اند و از اينرو نظام‌ و رهبري‌ و مسير حركت‌جامعه‌ اوليه‌ از جهت‌ توحيد بيگانه‌ شده‌ و در نتيجه‌ دچار تعدد هويت‌هاي‌ چندگانه‌ يعني‌آفت توقف گرديده‌ است‌.



توحيد: اصل‌ پايه‌ و اصل‌ الاصول‌ و قانون‌ عام‌ هستی و حرکت با ثبات‌ بر هويت‌ يگانه‌ نسبي‌ است‌.


اصل‌ و قانون‌ دوم‌ البعثه: بر پايه‌ ميزان‌ شريعت‌ هر پديده‌ در هويت‌ خود نظامي براي‌ حركت‌ دارداز اينرو اجزاء هر پديده‌ در نسبتهايي‌ با هم‌ رابطه‌ برقرار مي‌كنند و با اين‌ نسبت‌ها ترتيبي رادر نظام‌ خود براي‌ حركت‌ به‌وجود مي‌آورند زيرا حركت‌ در مجموعه‌ بدون‌ نظام‌و ترتيب اجزاءآن ممكن نيست‌ از اينرو جزء بدون‌ جمع‌ و جمع‌ بدون‌جزء وجود ندارد در نتيجه‌ جمع‌ مرتبط‌ از اجزاء و ذيحركت‌ وجود دارد به‌ ديگر بيان‌ هر اندازه‌ اجزاءپديده‌ نسبت‌ به‌ هم‌ نسبي‌تر و فعالتر و هر اندازه‌ تشخص‌ فردي‌ اجزاء كمتر و درجه‌ شركتشان‌ درهويت‌ مجموعه‌ افزونتر باشد نشان‌دهنده‌ برقراري‌ نظام‌ مستقل و برابری ‌ در روابط‌ اجزاء پديده‌ است

‌بدينقرار، اجزائي‌ كه‌ مي‌تواند در يك‌ نظام‌ مستقل  و برابری ‌ حركت‌ كنند نيروي‌ محركه‌شان‌ افزايش‌مي‌يابد و هر اندازه‌ نظام‌ مجموعه‌ مستقلتر و برابري‌ آن‌ افزونتر باشد نيروي‌ محركه‌اي‌ كه‌ مجموعه‌ايجاد مي‌كند فزونتر و حركت‌ پديده‌ در هويت‌ خود بيشتر است‌ مثلاً جامعه‌ در فطرت‌ خود توحيدي‌است‌ و داراي‌ يك‌ نظام‌ مستقل وبرابری  مي‌باشد ولي‌ وقتي‌ جماعات‌ بشري‌ از ناحيه‌ طبيعت‌ و يكديگردر روابط‌ تضاد (زور) قرار گرفتند از فطرت‌ توحيدي‌ خود بيگانه‌ و در نتيجه‌ دچار نظامهاي‌ ذلت  وتبعیض گرديدند


 پس‌ جامعه‌ هم‌ مثل‌ هر پديده‌اي‌ ديگر اگر به‌ فطرت‌ خود باز آيد يعني‌ از قوانين‌عمومي‌ (اصول‌ فطرت‌) پيروي‌ كند جامعه‌ توحيدي‌ مي‌شود و در نظام‌ جامعه‌ استقلال  و برابری جای  ذلت و تبعیض  را مي‌گيرد طي‌ قرنها انديشه‌ها به‌ كار افتاده‌اند و هنوز هم‌ بكارند تا مگر نظامي‌ براي‌بازيافت‌ خويشتن‌ خويش‌ و باز آمدن‌ به‌ فطرت‌ را بيابند و اين‌ جز با يك‌ نظام‌ فكري‌ و عملي‌ بعثتي‌نمي‌تواند باشد



و جامعه‌ آدميان‌ با حركت‌ در آن‌ به‌ فطرت‌ خود باز مي‌آيند و مستقل و برابری  اجزاء  مي‌شوند.همان‌ طوري‌ كه‌ پديده‌ در درون‌ خود روابطي‌ دارد با پديده‌هاي‌ ديگر نيز روابطي‌ برقرار مي‌كند كه‌مجموع‌ اين‌ روابط‌ در نظام‌ پديده‌ اثر مي‌گذارند و معني‌ اين‌ بيان‌ جز اين‌ نيست‌ كه‌ پديده‌ را نمي‌توان‌از روابطش‌ مجرد و از مكان‌ و زمان‌ خارج‌ كرد و تحقيق‌ علمي‌ و حكيمانه‌ با شناخت‌ تمامي روابط‌ دروني‌ و بيروني‌ پديده‌ ملازمه‌ دارد


 و درست‌ به‌ دليل‌ زيادي‌ روابط‌ و نظام‌هايي‌ كه‌ پديده‌ به‌ عنوان‌ خوديا اجزاء خود در آنها شركت‌ مي‌كند براي‌ شناخت‌ علمي‌ و حكيمانه‌ پديده‌ بايد به‌ نظام‌ هويت‌ نظر كردنظامي‌ كه‌ پديده‌ را به‌ طور نسبي‌ از پديده‌هاي‌ ديگر متمايز مي‌ كند و رهبري‌ مجموعه‌ و نيروهاي‌محركه‌ متكي‌ بدان‌ است‌ از اينرو در تشخيص‌ نظام‌ پديده‌ بايد به‌ شناخت‌ روابط‌ تولید نیرو  پديده‌ وچگونگي‌ ايجاد آن‌ پي‌ برد


چرا كه‌ حركت‌ محتاج‌ نيرو است‌ و مسير حركت‌ متكي‌ به‌ چند و چون‌ نظام‌پديده‌ است‌ بدين‌ ترتيب‌ نظام‌ پديده‌ نه‌ تنها در مسير بلكه‌ در جهت‌ حركت‌ نيز موثر است‌


 زيرا هراندازه‌ نظام‌ مجموعه‌ مستقلتر تر و برابری اجزاء آن‌ زيادتر باشد پديده‌ نيروي‌ محركه‌ بيشتري‌ ايجاد مي‌كند و باافزايش‌ نيروي‌ محركه‌ حركت‌ پديده‌ در جهت‌ توحيد شتاب‌ بيشتري‌ مي‌گيرد و هر اندازه‌ حركت‌ پديده‌در جهت‌ توحيد بيشتر باشد هويت‌ پديده‌ بر دوام‌تر است‌ مثلاً براي‌ اينكه‌ جامعه‌ به‌ فطرت‌ خود بازآيد بايد درجه‌ توحيد اجزاء جامعه‌ نسبت‌ به‌ هم‌ به‌ صددرصد ميل‌ كند از اينرو نظام‌ روابطشان‌ بايدمستقلتر  و برابری اجزاء  بیشتر  باشد تا بتوانند با تمرين‌ و ممارست‌ به‌ توحيد نظر  و عمل‌ برسند و الگوي‌ جامعه‌متعالي‌ توحيدي‌ و مصداق‌ جامعه‌ مستقل  و مدينه‌ برابری ‌ شوند. جامعه‌ مستقل ، و مدينه‌ برابري‌ كه‌ اهل‌آن‌ جمله‌  مولدان باشند و تفوق‌ نبود ميان‌ ايشان‌ مگر به‌ سببي‌ كه‌ مزيد تولید  بود و ميان‌ ايشان‌ نه‌رئيسي‌ بود و نه‌ مرئوسي‌.

بعثت‌: اصل‌ و قانون‌ عام‌ هستی و حرکت در  نظام‌ مستقل و برابری  است‌.




اصل‌ و قانون‌ سوم‌ الامامه: بر پايه‌ ميزان‌ طريقت‌ هر پديده‌ در هويت‌ خود رهبري دارد و آن‌ نمادي‌ازشورای مجموعه‌ اجزاء پديده‌ است‌ كه‌ اين‌ يا آن‌ برآيند را از نيروهاي‌ محركه‌ بوجود مي‌آورد و پديده‌ را به‌پيش‌ مي‌برد پديده‌ نيروهاي‌ محركه‌ را چه‌ خود ايجاد كند و چه‌ از خارج‌ بگيرد در هويت‌ خود ‌نماد ‌رهبري‌ اين‌ نيروها است‌ هر اندازه‌ اجزاء پديده‌ و نيروهاي‌ محركه‌ و برآيندشان‌ نسبت‌ به‌ هم‌ نسبي‌تر وفعّالتر باشند رهبري‌ پديده‌ ازادتر و سازندگی  ‌ آن‌ با اجزاء مجموعه‌ و اجزاء مجموعه‌ با يكديگر زيادترمي‌شود


در نتيجه‌ حركت‌ پديده‌ در هويت‌ خود بيشتر مي‌گردد مثلاً جامعه‌ وقتي‌ بر فطرت‌ خويش‌باشد برآيند نيروهاي‌ محركه‌اش‌ در اين‌ با آن‌ كانون‌ تراكم‌ و تكاثر نمي‌يابد از مجموعه‌ خارج‌ و خنثي‌نمي‌شود موجب‌ اسارت و تخریب  اجزاء كه‌ به‌ نوبة‌ خود از اندازة‌ توليد نيروهاي‌ محركه‌ مي‌كاهد،نمي‌شود حركت‌ جامعه‌ با رهبري‌ توحيدي‌ به‌ پيش‌ مي‌رود و رهبري‌ جامعه‌ سيطره‌ خود را بر جامعه‌به‌ عنوان‌ برآيند نيروهاي‌ دروني‌ و بيروني‌ جامعه‌ از دست‌ مي‌دهد مظهر توحيد و رهبري‌ كننده‌ جامعه‌به‌ توحيد مي‌شود



از اينرو در تشخيص‌ نيروهاي‌ محركه‌ و برآيندشان‌ و رهبري‌ آن‌ شناخت‌ مجموع‌روابط‌ پديده‌ ضرور است‌. بنابراين‌ جداكردن‌ درون‌ و برون‌ پديده‌ كار محقق‌ را به‌ ابهام‌ مي‌كشاند اگر دويا چند پديده‌ در يك‌ يا چند جزء شريك‌ باشند رابطه‌ آن‌ جزء با هر يك‌ از پديده‌ها رابطه‌ دروني‌ است‌و يا اگر يك‌ يا چند جز از پديده‌اي‌ به‌ عنوان‌ نماينده‌ در پديده‌هاي‌ ديگر شركت‌ كنند اين‌ اجزاء نسبت‌به‌ پديده‌هايي‌ كه‌ در آن‌ عمل‌ مي‌كنند بيروني‌ و نسبت‌ به‌ پديده‌اي‌ كه‌ به‌ نمايندگي‌ از آن‌ عمل‌ مي‌كنددروني‌ هستند

بنابراين‌ شرط‌ داخلی‌ كردن‌ نيروهاي‌ محركه‌ مستقل و برابر ی  كردن‌ نظام‌ مجموعه‌ است‌هر اندازه‌ نظام‌ پديده‌ مستقلتر و برابري‌ اجزاء آن‌ بيشتر رهبري‌ نيروها ازادتر و سازندگی در مجموعه‌افزونتر در نتيجه‌ طول‌ حركت‌ پديده‌ بيشتر است‌



 بدينقرار، اگر در ايجاد نيروهاي‌ محركه‌ و برآيندشان‌و رهبري‌ آن‌ همه‌ اجزاء پديده‌ شركت‌ كنند محل‌ عمل‌ رهبري‌ آن‌ خود مجموعه‌ است‌ در نتيجه‌رهبري‌ آن‌ ازاد و سازندگی آن‌ با اجزاء مجموعه‌ افزونتر و تعلق‌ رهبري‌ نيروها به‌ همه‌ است‌ از اينروشناسايي‌ درست‌ رهبري‌ نيروهاي‌ محركه‌ و برآيندشان‌ شناخت‌ محقق‌ را از مسير حركت‌ پديده‌ به‌يقين‌ نزديكتر مي‌كند زيرا مسيرهايي‌ را كه‌ پديده‌ پيدا مي‌كند متكي‌ به‌ رهبري‌ بر آيند نيروهاي‌محركه‌ است‌


مثلاً رهبري‌ اسیر و  مخرب  اجزاء جامعه‌ يك‌ رهبري‌ از خود بيگانه‌ است‌ از اينروهر اندازه‌ اين‌ رهبري‌ بر ابعاد قدرتش‌ افزوده‌ گردد بر درجه‌ سيطره‌ آن‌ افزوده‌ مي‌شود و جامعه‌ ازخودش‌ بيگانه‌تر و از فطرت‌ خودش‌ دورتر مي‌گردد از اينروست‌ كه‌ بنابر مسير حركت‌ كه‌ رهبري‌ تعيين‌مي‌كند جامعه‌ ممكن‌ است‌ به‌ توحيد نزديكتر يا از آن‌ دورتر گردد


وقتي كه‌ رهبري‌ به‌ مثابه‌ جزئي‌ ازرهبري‌ جهاني‌ تضاد يعني‌ سلطه‌ عمل‌ مي‌كند مسير حركت‌ جامعه‌ در جهت‌ تشديد اختلافات‌ طبقاتي‌و سيطره‌ خرافات‌ و اساطير خواهد بود پرستش‌ زور ـ پرستش‌ شخصيت‌ ـ پرستش‌ نژاد ـ پرستش‌ مقام‌ـ پرستش‌ پول‌ ـ پرستش‌ شهرت‌ و....


در اين‌ صورت‌ روابط‌ اجتماعي‌ انسانها را از خود بيگانه‌ مي‌سازد و جامعه‌ كارگاه‌ مطلق‌ تراشي‌مي‌شود. بدينقرار، شناخت‌ برآيند نيروهاي‌ محركه‌ به‌ تشخيص‌ رهبري‌ اين‌ نيروها از مسير و جهت‌حركت‌ مدد مي‌رساند اگر رهبري‌ برآيند نيروها در جهت‌ توحيد عمل‌ كند پديده‌ در هر سرانجامي‌ ازسرانجام‌ قبل‌ به‌ رهبري‌ ازاد و سازنده  با اجزاء مجموعه‌ نزديكتر خواهد شد و هر اندازه‌ رهبري‌ پديده‌ازادتر و سازندگی ‌ آن‌ با اجزاء و اجزاء با يكديگر زيادتر گردد حركت‌ پديده‌ در هويت‌ خود شتاب‌بيشتري‌ مي‌گيرد و در اين‌ هويت‌ به‌ پيش‌ مي‌رود.

امامت‌: اصل‌ و قانون‌ عام‌ هستی و حرکت در  رهبري‌ ازاد و سازندگی  است‌






اصل‌ و قانون‌ چهارم‌ العداله: بر پايه‌ ميزان‌ صراط‌ هر پديده‌ در هويت‌ خود مسيري دارد و با ‌حركت‌ در ان   پديده‌رادرطی تحولات  در مسير كمال‌جوئي‌  مستقيم‌  قر‌ارمي دهد بنابراين‌ هر پديده‌ در هويت‌ خود در مسيرکمال جوئی مستقيم‌  است‌ اجزاء پديده‌ هم‌ در مسير كمال‌ جوئی  مستقيم‌ هستند از اينرو هر اندازه‌ اجزاء پديده‌ نسبت‌ به‌هم‌ نسبي‌تر و فعالتر باشند حركت‌ پديده‌ هم‌ در اجزاء خود و هم‌ در مجموع‌ خود به‌ مسير كمال‌جويي‌ مستقيم‌ نزديكتر است‌


از اينرو مسير حركت‌ هر پديده‌ حاصل‌ مجموع‌ رابطه‌هايي‌ است‌ كه‌ آن‌پديده‌ در درون‌ خود ميان‌ اجزايش‌ و نيز در مجموع‌ و يا در اجزاي‌ خود با مجموع‌ يا اجزاء متشكله‌پديده‌هاي‌ ديگر دارد اگر اجزاء يك‌ پديده‌ نتوانند با يكديگر رابطه‌ برقرار كنند و در يك‌ نظام‌ مستقل و برابری  حركت‌ نمايند حركت‌ پديده‌ در مسير كمال‌جوئي مستقيم‌ ‌ نخواهد بود از اينرو هر اندازه‌نظام‌ پديده‌ مستقلتر و برابري‌ اجزاء آن‌ افزوتر باشد حركت‌ پديده‌ به‌ مسير كمال‌ جوئي‌ مستقيم‌ نزديكتراست‌


اما رهبري‌ پديده‌ را نيز در شناخت‌ مسير حركت‌ بايد بكار گرفت‌ فاصل‌ مسير حركت‌ پديده‌هارهبري‌ها است‌ از اينرو در مطالعه‌ مسير حركت‌ شناخت‌ رهبري‌ نيروهاي‌ محركه‌ ضرور است‌ هم‌رهبري‌ نيروهاي‌ محركه‌ در شناخت‌ مسير حركت‌ درآيند بكار مي‌آيد و هم‌ اين‌ در گذشته‌ و حال‌ خودمحقق‌ را در شناسايي‌ جامع‌ رهبر ونيروهاي‌ محركه‌ در اختيار او ياري‌ مي‌دهد



 بدينقرار، هر اندازه‌رهبري‌ پديده‌ ازادتر وسازندگی  آن‌ با اجزاء مجموعه‌ بيشتر باشد حركت‌ پديده‌ به‌ مسير ‌كمال‌جوئي مستقيم‌ نزديكتر خواهد شد .


مثلاً تحليل‌هاي‌ بي‌ گذشته‌ و بدون‌ آينده‌ عملي‌ است‌ كه‌ براي‌ كتمان‌حركت‌ جامعه‌ در مسير نقص‌ جويي‌ و كج‌روی  به‌ كار مي‌رود و همين‌ تحليل‌ ابتر است‌ كه‌ مجال‌ گمراه‌ شدن‌مردم‌ را فراهم‌ مي‌آورد و از توجه‌ مردم‌ به‌ امرهاي‌ واقع‌ مستمر باز مي‌دارد و رنگ‌ و لعاب‌كاريها به‌معناي‌ حركت‌ جامعه‌ در مسير كمال‌ جوئي‌ مستقيم‌ به‌ خورد مردم‌ داده‌ مي‌شد در صورتيكه‌ شناخت‌امرهاي‌ واقع‌ مستمر و حركت‌ در مسير حل‌ آنها حركت‌ در مسير كمال‌جوئي‌ مستقيم‌  است‌ بنابراين‌ باتوجه‌ به‌ اينكه‌ مسير مستقيم‌ بيش‌ از يك‌ مسير نيست‌ اما تنها مسير حركت‌ به‌ كمال‌ جوئی است‌



از اينروپديده‌ وقتي‌ در اين‌ مسير حركت‌ مي‌كند در روابط‌ دروني‌ ميان‌ اجزايش‌ و همچنين‌ در روابط  ‌بيروني‌اش‌ با پديده‌هاي‌ ديگر كمال‌جوئي‌ مستقيم‌  مي‌كند در نتيجه‌ پديده‌ در هويت‌ يگانه‌ خودحركت‌ مي‌كند و اين‌ هويت‌ را به‌ كمال‌ مي‌رساند مثلاً جامعه‌ وقتي‌ در مسير كمال‌جوئي‌مستقيم‌ حركت‌ مي‌كند كه‌ نواقص‌ آن‌ از بين‌ برود يا به‌ حداقل‌ چشم‌ پوشيدني‌ برسد


اگر جامعه‌ در حركت‌ خودبه‌ مسير نقص‌جوئي‌  و كجروی  منحرف‌  شد هر زمان‌ نواقصش‌ بيشتر مي‌شود و نيروها همديگر را ناقص‌مي‌كنند و اگر به‌ موقع‌ تصحيحي‌ در مسيرش‌ بوجود نيابد با انحراف‌ جهت‌ به‌ تضاد  يعني‌ به‌ ازخودبيگانگي‌ ممكن‌ است‌ تا فناء برود از اينرو مسير كمال‌جوئي مستقيم‌ ‌ - مسير حركت‌ در جهت‌ توحيداست‌ و هر اندازه‌ حركت‌ پديده‌ به‌ مسير كمال‌جوئي‌ مستقيم‌ در جهت‌ توحيد نزديكتر شود در هرسرانجامي‌ از سرانجام‌ قبل‌ پديده‌ به‌ توحيد نزديكتر و در نتيجه‌ حركتش‌ در هويت‌ خود بيشتر و به‌كمال‌ يگانگي‌ نزديكتر است‌ و اگر درجه‌ كمال‌ يگانگي‌ پديده‌ صددرصد شود حركت‌ پديده‌ در ابعاد وشتاب‌ خود ميل‌ به‌ بي‌نهايت‌ خواهد كرد

عدالت‌: اصل‌ و قانون‌ عام‌ هستی و حرکت در مسير كمال‌جوئي‌ مستقيم‌  است‌.

توضيح‌: بدينسان‌ شناخت‌ مسير در جهت‌ چهارمين‌ مرحله‌ در مشي‌ شناخت‌ جامع‌ است‌ اگرپديده‌ را در مجموعه اجزاي‌ آن‌ و در نظام‌ روابط‌ آن‌ و در رهبري‌ نيروهاي‌ محركه‌ و برآيند آن‌ و در مسير آن‌ درجهت‌ حركت‌ را بشناسيم‌ به‌ شناخت‌ جامع‌ هويت‌ آن‌ نزديكيم‌ مطالعه‌ پديده‌ به‌ عنوان‌ مجموعه‌اي‌ درحركت‌ تا بدين‌ جا يعني‌ بر وفق‌ اين‌ چهار قانون‌ عمومي‌ مطالعه‌ عيني‌ و پرداخته‌ از دخالت‌ ذهنيات‌است‌..

اصل‌ و قانون‌ پنجم‌ المعاد: براي‌ فهم‌ اين‌ اصل‌ مثالي‌ مي‌آوريم‌.
گروهي‌ كه‌ اقدام‌ به‌ هدايت‌ جامعه‌ به‌ سوي‌ جامعه‌ كمال‌ مطلوب‌ اسلامی‌ يعني‌ جامعه‌ توحيدي‌مي‌كند بر وفق‌ روش‌ شناخت‌ بر پايه‌ اصول‌ دين‌ اسلام‌ و مله‌ حنیف ‌ به‌ شناخت‌ امراض‌ و انحرافات‌جامعه‌ مشغول‌ مي‌شود و براي‌ آن‌ راه‌ معالجه‌ مسالمت‌آميز مي‌جويد از اينرو...
1 ـ اجزايي‌ از جامعه‌ را كه‌ از جهت‌ اصول‌ دين‌ و مله‌ منحرف‌ شده‌ بايد جا و موقع‌ و توان‌ آن‌ را دررابطه‌ با عناصر منحرف‌كننده‌ (فكري‌ و عملي‌) كه‌ با اجزاء منحرف‌ شده‌ رابطه‌ برقرار كرده‌ و بر سرتسرّي‌ و سلطه‌ قطعي‌ بر جامعه‌ تضاد (کتمان ، ترس‌، زندان‌، اعدام‌) در جامعه‌ بوجود آورده‌ است‌ رابشناسد.
2 ـ بايد روابط‌ اجزاء مجموعه‌اي‌ را كه‌ عناصر منحرف‌ شده‌ (فكري‌ و عملي‌) با جامعه‌ داده‌ است‌ رامعلوم‌ كند يعني‌ نظام‌ بر پايه‌ شرك‌ (مطلق تراشی و مطلق گرائی ) كه‌ سبب‌ ايجاد جامعه‌اي‌ با محتواي‌ اسارت‌ و تخريب‌مي‌شود را با نظام‌ جامعه‌اي‌ بر پايه‌ توحيد كه‌ مبين‌ نظامي‌ با محتواي‌ استقلال و برابری  است‌ رابشناسد.
3 ـ رهبري‌ ازاد و سازنده  با همه‌ اجزاء جامعه‌ را در مقاومت‌ در مقابل‌ رهبري‌ منحرف‌ شده‌ ومنحرف‌كننده‌ به‌ ذلت و در تبعيض‌ اجزاء جامعه‌ كه‌ ايجاد مشكلات‌ و مسائل‌ كرده‌ است‌ رابشناسد تا بتواند.
4 ـ مسير حركت‌ جامعه‌ را بشناسد و بدون‌ تعيين‌ مسير حركت‌ انحراف‌ از مسير‌كمال‌جوئي‌ مستقيم به‌ مسير نقض‌جوئي‌ كجروی  و نمي‌توان‌ جهت‌ حركت‌ جامعه‌ را شناخت‌.

5 ـ اگر جهت‌ حركت‌ جامعه‌ از انحراف‌ به‌ تصحيح‌ بود گروه‌ هدايت‌كننده‌ بر پايه‌ اصول‌ دين‌ و مله‌بايد سرانجام‌ كنوني‌ جامعه‌ را تشخيص‌ دهد و با تصحيح‌ انحرافات‌ (فكري‌ و عملي‌) اسباب‌سرانجامهاي‌ بعدي‌ را تا باز آمدن‌ جامعه‌ به‌ اسلام‌ (در جهان‌ بيني‌ ـ فلسفه‌ و منطق‌ ـ اجتهاد ـ  فتوا و تأويل‌ و تفسير آيات‌ و احاديث‌) را فراهم‌ آورد اگر گروه‌ پيش‌ آهنگ‌ از اصول‌ دين‌ و مله‌ كه‌ همه‌پديده‌ها در تكوين‌ و صيرورت‌ خود از آن‌ پيروي‌ مي‌كنند پيروي‌ نكند نه‌ تنها مسير حركت‌ بلكه‌ جهت‌حركت‌ جامعه‌ را نيز ممكن‌ است‌ در جهت‌ هدف شرك‌ (تناقض‌ ـ تضاد ـ طبقات‌ و...) تشديد دهد وجامعه‌ را به‌ كام‌ انحطاط‌ و تحجر و قهقرائي‌ بياندازد حتي‌ اين‌ غلط‌ بودن‌ تشخيص‌ مربوط‌ به‌ سرانجام‌كنوني‌ يا سرانجامي‌هاي‌ بعدي‌ جامعه‌ باشد.
بدينقرار،

 بر پايه‌ ميزان‌ سبيل  المعاد :هر پديده‌ در هويت‌ خود جهتي دارد و آن‌ حركت‌ و پويايي‌ در جهت‌ هدف ‌احدیت  است‌ در تركيب‌ و در هر مجموعه‌ نيز  هدف ‌ حركت‌ رسيدن‌ به‌ هويت‌ جديد يگانه‌تراست‌ نه‌ فقط‌ همه‌ پديده‌ها محصول‌ ميل‌ توحيد اجزاء متشكله‌ خويشند بلكه‌ تمامي‌ پديده‌ها ميل‌توحيد خالص دارند و در جهت‌ حركت‌ خويش‌ در هر سرانجامي‌ از سرانجام‌ قبل‌ به‌ توحيد يعني‌ هويت‌ يگانه‌كمال‌ مطلوب‌ نزديكتر مي‌شوند و از همين‌ جا است‌ كه‌ بنابر (اصول‌ عام‌ دين‌ و مله‌) همه‌ پديده‌ها درتكاپوي‌ رسيدن‌ به‌ توحيدند اين‌ حركت‌ در جهت‌ توحيد به‌ هر اندازه‌ كه‌ باشد مجموعه‌ باز نسبي‌ وفعال‌ است‌ و باز ميل‌ تركيب‌ و در نتيجه‌ ميل‌ حركت‌ در جهت‌ توحيد دارد و هر اندازه‌ حركت‌ پديده‌ دراين‌ جهت‌ با روابط توحیدی  بيشتر باشد نشان‌دهندة‌ افزايش‌ جريانهاي‌ تقیه - و تعاون ـ وجذب‌ ـ و حفظ‌ ميان‌ اجزاء آن‌ است‌.



اما اگر جامعه‌ دچار شرك‌ (مطلقهاي‌ ذهني‌ و عيني‌) شد در جهت‌ تعدد هويت‌هاي‌ چندگانه‌ متضاد و   تعدی و تخاصم    كه‌دفع‌كننده‌ يكديگرند به‌ حذف‌ همديگر مشغول‌ مي‌شوند و به‌ جهنم‌ مستمري‌ قدم‌ مي‌گذارند كه‌ در آن‌دوزخيان‌ و عمله‌ دوزخ‌ در آتش‌ زورگوئي‌ و زورپذيري‌ مي‌سوزند و خواهند سوخت‌ و حركت‌ در اين‌جهت‌ ميل‌ به‌ از خود بيگانگي‌ تمام‌ است‌



 بنابراين‌ در مطالعه‌ سرانجام‌هاي‌ حركت‌ بايد به‌ مطالعه‌ اجزاءو نسبتهاي‌ نظام‌ روابطشان‌ پرداخت‌ چرا كه‌ اگر پديده‌ در جهت‌ مستقل و برابر  كردن‌ نظام‌ خود حركت‌كند هر سرانجامي‌ به‌ عنوان‌ نتيجه‌ سرانجام‌هاي‌ قبلي‌ و فراهم‌ آورنده‌ سرانجام‌هاي‌ بعدي‌ از جمله‌نشان‌دهنده‌ استقلال و برابری  در نظام‌ پديده‌ در آن‌ سرانجام‌ است‌



و تا سرانجامي‌ كه‌ پديده‌ به‌ نظام‌ مستقل و برابری  نرسد پديده‌ و اجزاء در پديده‌ به‌ توحيد نخواهد رسيد مثلاً اگر نظام‌ اجتماعي‌ در جهت‌تعدد هويت‌هاي‌ چندگانه‌ حركت‌ كند. جامعه‌ در هر سرانجامي‌ نه‌ تنها به‌ شرك‌(مطلق های ذهنی و عینی ) نزديكتر است‌ بلكه‌ درآن‌ سرانجام‌ ذلت و تبعیض در  نظام‌ در جهت‌ از خود بيگانگي‌ افزايش‌ مي‌يابد و به‌ همان‌ نسبت‌ امكان‌برقراري‌ نظام‌ مستقل و برابری در جامعه‌ كاهش‌ مي‌پذيرد


 و همچنين‌ سرانجام‌هاي‌ گذشته‌ و حال‌ پديده‌در رهبري‌ برآيند نيروهاي‌ محركه‌ و رهبري‌ اين‌ برآيند در سرانجام‌هاي‌ آيند پديده‌ اثر مي‌گذارد ازاينرو اين‌ دو نمي‌توان‌ از هم‌ جدا كرد زيرا با شناخت‌ آن‌ سرانجام‌ها وضع‌ رهبري‌ برآيند نيروهاي‌محركه‌ در آينده‌اي‌ كه‌ خود مي‌سازد تشخيص‌ داده‌ مي‌شود اگر رهبري‌ پديده‌ مورد مطالعه‌ در جهت‌توحيد عمل‌ كند پديده‌ در هر سرانجامي‌ از سرانجام‌ قبل‌ به‌ رهبري‌ ازاد و سازنده  با اجزاء پديده‌ درنتيجه‌ به‌ توحيد نزديكتر خواهد شد.


مثلاً بايد شناسايي‌ كرد كه‌ جامعه‌ در چه‌ سرانجامي‌ و بر اثر چه‌عوامل‌ مستمري‌ از رهبري‌ فطري‌ به‌ رهبري‌ اسیرو مخرب  با اجزاء جامعه‌ يعني‌ كانون‌ تراكم‌ وتكاثر نيرو و ابزار سلطه ‌ بر جامعه‌ منحرف‌ شده‌ است‌

مطالعه‌ سرانجامي‌هايي‌ كه‌ اين‌ تغيير در آن‌سرانجام‌ انجام‌ گرفته‌ در شناخت‌ چگونگي‌ رسيدن‌ به‌ رهبري‌ فطري‌ را كه‌ بايد در پيش‌ گرفت‌ تسهيل‌مي‌كند


اما براي‌ مطالعه‌ سرانجام‌هاي‌ پديده‌ شناخت‌ نتايج‌ حاصله‌ از انحرافات‌ مسير و جهت‌ حركت‌ نیز  ضرور است‌ مثلاً مسير حركت‌ جامعه ایران در جريان‌نهضت مصدق  به‌ جامعه‌ ایران  در مسير كمال‌جوئي مستقيم‌‌ آن‌ توان وشتاب‌ و سرعت‌ را بخشيد كه‌ جز عامل‌ خارجي‌ يعني‌ آمريكا و كمكهاي‌ آن‌ و درآمدهاي‌ داخلی و واردات‌ به‌ شاه  نمي‌توانست‌ مسير حركت‌ آن‌ را به‌ مسير نقص‌ جوئي‌ و  کجروی  و در نتيجه‌ جهت‌ آنرابه‌ از خود بيگانگي‌ بكشاند و جامعه‌ ایران را به‌ زير سلطه‌ در آورد




بنابراين‌ هر موقع‌ پديده‌اي‌ با پديده‌ديگري‌ در روابط تضاد ی  (تحریف نیرو به زور) قرار گيرد و از اينرو نظام‌ پديده‌ مورد بحث‌ دچار ذلت و تبعیض  و درنتيجه‌ رهبري‌ برآيند نيروهاي‌ محركه‌اش‌ اسیر و مخرب  با اجزاء پديده‌ شود بسته‌ به‌ درجه‌ اين‌انحراف‌ مسيرش‌ نقص‌جويي‌و  كجروی و حتي‌ جهت‌ حركت‌ نيزتضاد  يعني‌ تعدد هويت‌هاي‌ چندگانه‌مي‌شود

 با تغيير مسير و در نتيجه‌ جهت‌ پديده‌ مورد بحث‌ در جريان‌ تجزيه‌ قرار مي‌گيرد و اجزاء ازمجموعه‌ خود بيگانه‌ شده‌ در رابطه‌ با پدیده ديگر در جريان‌ ادغام‌ و تراكم‌ و تكاثر در كانون‌ سلطه‌ قرارمي‌گيرد و از اين‌ به‌ بعد پديده‌ مورد بحث‌ با حركت‌ در جهت‌ تضاد  يعني‌ بيگانگي‌ از هويت‌ يگانه‌ خودممكن‌ است‌ تا انتها برود و هر اندازه‌ حركت‌ پديده‌ در جهت‌ تضاد  بيشتر شود نشان‌دهنده‌ افزايش‌جريانهاي‌ تعدی-و تخاصم  ـ و دفع‌ ـ و حذف‌ ميان‌ اجزاء آن‌ است‌


و اين‌ حركت‌ در جهت‌ تضاد ‌ هرگز خودبخود به‌تصحيح‌ در جهت‌ توحيد نخواهد انجاميد بلكه‌ در هر سرانجامي‌ وضع‌ وخامت‌ بارتر از سرانجام‌ قبلي‌مي‌شود تا فناء يعني‌ از خود بيگانگي‌ تمام‌.


نكته‌ در خور دقت‌ اينكه‌ كانون‌ سلطه‌ نيز پس‌ از مدتي‌ظرفيتش‌ براي‌ تراكم‌ و تكاثر نيرو تمام‌ مي‌شود از اين‌ به‌ بعد وقتي‌ با پديده‌ يا پديده‌هاي‌ ديگر دررابطه‌ تضاد ‌ (زور) قرار گيرد در موضع‌ انفعال‌ در نتيجه‌ زير سلطه‌ خواهد بود و همان‌ بر او خواهد شدكه‌ بر پديده‌ مورد بحث‌ قبلي‌ شده‌ بود و اين‌ يك‌ امر واقع‌ مستمر است‌ كه‌ هر سلطه‌ جويي‌ زير سلطه‌خواهد رفت‌


بدين‌ دليل‌ است‌ كه‌ قيام‌ يعني‌ تصحيح‌ جهت‌ از تضاد  به‌ توحيد و بعثت‌ يعني‌ برقراري‌نظامي‌ در جهت‌ توحيد و امامت‌ يعني‌ رهبري‌ پديده‌ در جهت‌ توحيد و عدالت‌ يعني‌ رساندن‌ مسير درجهت‌ توحيد ضرورت‌ مستمر است‌ و فقط‌ حركت‌ در جهت‌ توحيد است‌ كه‌ پديده‌ را به‌ طور نسبي‌ به‌سرانجام‌ تضاد ‌ناپذير مي‌رساند و در آن‌ سرانجام‌ است‌ كه‌ قيام‌توحیدی -  تضاد ‌ناپذير همچون‌ جهشي‌ رخ‌ مي‌دهداين‌ جهش‌ در حقيقت‌ يك‌ قيام‌ مستمري‌ است‌ كه‌ ناظر و تماشاگر سرانجامهاي‌ قبلي‌ آن‌ را نمي‌بيند ودر اين‌ قيام‌ است‌ كه‌ پديده‌ به‌ طور طام‌ تضاد ‌ناپذير خواهد شد در معاد در آن‌ قيام‌ تضاد ‌ناپذير است‌كه‌ پديده‌  به‌ طور قطعي‌ قائم‌ بر قوانين‌ عام‌ هستي‌ خواهد شد




 از اين‌رو هويت‌ پديده‌ ثابت‌ و يگانه‌ ونظامش‌ مستقل و برابری  رهبري‌ برآيند نيروهاي‌ محركه‌اش‌ ازاد و سازنده و مسيرش‌ مسير كمال‌جوئي مستقيم‌ ‌ خواهد بود. در نتيجه‌ سرانجام‌ پديده‌ خودش‌ يعني‌ جهت‌ حركت‌ بقاء بر هويت‌ درسرانجام‌ كمال‌ مطلوب‌ خويش‌ است‌ و در اين‌ جهت‌ حركت‌ پديده‌ در ابعاد و شتاب‌ خود ميل‌ به‌بي‌نهايت‌ خواهد كرد! اما تا آن‌ سرانجام‌ تضاد همواره‌ ممكن‌ است‌ بدين‌ دليل‌ است‌ كه‌ مبارزه‌ با تضاد ‌امر واقع‌ مستمري‌ است‌



و براي‌ اينكه‌ يك‌ نيروي‌ قيام‌گر (يعني‌ برپاكننده‌ اصول‌ عام‌) به‌ وجود آيد بايدگروهي‌ از انسانها باشند كه‌ در فكر و عمل‌ تابع‌ اصول‌ عام‌ باشند يعني‌ بتوانند آينده‌ را در موازين‌حاكم بر روابط‌ دروني‌ و بيروني‌ خود متجلي‌ و حال‌ كنند تا بتوانند به‌ عنوان‌ الگو انسانها را به‌ حركت‌ درآورند اگر غير از اين‌ كنند حداكثر تبدّلي‌ كه‌ ممكن‌ است‌ در جامعه‌ رخ‌ دهد رفتن‌ يك‌ موازين‌ غلط‌، وجايگزيني‌ موازين‌ غلط‌ ديگر است‌ كه‌ در محتوا همانند ولي‌ در شكل‌ متفاوتند


 و علت‌ تبديل‌ تمام‌نيروهاي‌ قيام‌ گر به‌ طغیانگر يكي‌ نداشتن‌ اصول‌ و موازين‌ هدایت ‌ فكری  و دیگری بر فرض‌داشتن‌ متعهد نبودن‌ بدان‌ است‌ از اين‌رو ابزارانحراف قرار دادن‌ دين‌ و مله‌ اولين‌ قدم‌ در تبديل‌ نيروي‌قيام‌گر به‌ نيروي‌ طغیان گراست‌ مرض‌ و آفت‌ همه‌ قيام‌هاي‌ طول‌ تاريخ‌ بشري‌ همين‌ بوده‌ و خواهد بودانحرافات‌ صدر اسلام‌ نيز چيزي‌ جز دومي‌ نبود


بنابراين‌ بايد ديد كه‌ يك‌ نيروي‌ اجتماعي‌ در چه‌جهتي‌ حركت‌ مي‌كند نتيجه‌ اينكه‌ با شناخت‌ جهت‌ حركت‌ مي‌توان‌ سرانجام‌هاي‌ پديده پي‌ برد اتخاذهر جهتي‌ در سرانجامي‌ كه‌ پديده‌ پيدا مي‌كند اثر تعيين‌كننده‌ دارد و همانسان‌ كه‌ اين‌ سرانجام‌ها به‌نوبه‌ خود در جهت‌ حركت‌ موثر واقع‌ ميشود حركت‌ در جهت‌ شرك‌ به‌ از خودبيگانگي‌ (و فناء) و حركت‌در جهت‌ احدیت  به‌ سرانجام‌ با خود يگانگي‌ (وبقاء) يعني‌ به‌ توحيد كمال‌ مطلوب‌ رسيدن‌ مي‌انجامد.


 معاد: اصل‌ و قانون‌ عام‌ هستی و حرکت در  جهت‌ بقاء در سرانجام‌ كمال‌ مطلوب‌ است‌.

از اينرو معرفت‌ احکام جز پايه‌ اصول‌ دين‌ و ملّه‌ امكان‌ ندارد و در نتيجه‌ اصول‌ پنج‌ گانه‌ دين‌ و مله -‌ فلسفه و منطق‌ (تاويل‌ ـتفسير  ـ اجتهاد و فتوا) است‌ و از طرفي‌ ديگر با توجه‌ به‌ اينكه‌  استقلال و  ازادی و کمال جوئی یعنی نه‌ شرقي‌ نه‌ غربي‌ بايد ابتدا در عقيده‌ رعايت‌ شود در نتيجه‌ نه‌ شرقي‌و نه‌ غربي‌  ‌یعنی نه

1= به‌ فلسفه‌ و منطق‌ جدلی مارکسیستی بی خدائی و اصول‌ جهان‌بيني‌ آن‌ يعنی‌ (تضاد ـ حركت‌ و تغيير ـ تاثير متقابل‌ ـ تغييرات‌ كمي‌ به‌ كيفي‌ ـ نفي‌نفي‌)

2= و نه‌ غربي‌ يعني‌ نه‌ به‌ فلسفه‌ و منطق‌ صوری ارسطوئی با خدای نسبی  و اصول‌ جهان‌بيني‌ آن‌ يعني‌ (علت‌ و معلول‌ ـ قوه‌ و فعل‌ ـ ضرورت  و امكان‌ -  ـ جوهر وعرض‌ ـ  تصور و تصدیق- رابطه نسبت های چهار گانه - تقسیم ثنائی - جدول نسبت های احکام  -قیاسهای صوری وقیاس استثنائی‌)

3= ونیز  نه‌ به‌ اختلاط‌ شرقي‌ و غربي‌ يعني‌ نه‌ به‌ تصوف‌ يونايي‌ و هندي‌ همه خدائی  واصول‌ جهان‌بيني‌ آن‌يعني‌ (وحدت‌ وجود و موجود ـ جبر ـ رهبانيت‌ ـ تقمص - فنا في‌ الله و بقا بالله) مي‌باشد

4=و آري‌ به‌ دين‌ خالص‌ الهي‌ يعني‌ آري‌ به‌ اصول‌سنه الله ‌که اصول  دین همه انبیاء بوده است که  اسلام به معنی خود کلمه یعنی سالم زندگی کردن با دیگران عمل به  (توحيد ـ بعثت‌ ـ امامت‌ و عدالت‌   و معاد) است  




                        10=  قیاس بر پایه فلسفه ومنطق صوی ارسطوئی  باطل است 




  در پایان این قسمت یاد اوری می کنیم که محکمات  استنباط و اجتهاد در قران و امرهای واقع  علم اصول فقه حق و حقوق انسان است که اصول سنه الله می باشد وبنا بر دستور محمد و ال محمد   قیاس با هر مقیاسی  به غیر از اصول دین باطل و حرام است  
1-كتاب تفسير سيوطى الدرالمنثور ج 2 ص 141
قال الله تعالى لِرسول الله فى المعراج _ ما آمَنَ بى مَنْ فَسَّر برايه كلامي و ما عرفنى من شبّهنى بخلقى _ و ما على دينى من استعمل القياس فى دينى.
گفت خدا به رسولش در معراج-ایمان نیاورد به من کسی که تفسیر کرد به رایش کلام مرا ونشناخت مرا کسی که تشبیه کرد مرا به خلقم-ونیست بردین من کسی که بکار برد قیاس در دین من .)
2-وسائل الشیعه جلد 18 : صفحه 25
امام صادق (ع) می‌فرماید:
 نهی رسول الله عن الحکم بالرأی و القیاس و قال اول من قاس ابلیس و من حکم فی شی ء من دین الله برأیه فخرج من دین الله
رسول خدا (ص) از حکم کردن به قیاس باز داشته و فرموده است: اول کسی که قیاس کرد شیطان بود و هر کس در چیزی از دین خدا با رأی خود حکم کند، از دین خدا خارج شده است
3-حضرت امام صادق ( ع ) کلامى دارد که مى فرماید :
 ان الدین اذا قیست محق
اگر در دین قیاس بشود  دین از بین مى رود

4 – ألوسائل، ج 18، ص 25
على علیه السلام مى فرماید : من نصب نفسه للقیاس لم یزل دهره فى التباس
هر کس خودش را با قیاس آشنا سازد همواره زندگی اش در اشتباه خواهد بود .

5 – إكمال الدين: 324 ب31 ج9. على بن الحسین ( ع ) مى فرماید
إنَّ دين الله لا يُصاب بالعقول الناقصة والآراء الباطلة والمقاييس الفاسدة لا يُصابُ إلاّ بالتسليم فمن سلَّم لنا سَلِمَ، ومن اقتدى بنا هُدِي، ومن كان يعمل بالقياس والرأي هلك
همانا دین خداوند   صحیح نمی شود با عقل های ناقص و  اراء باطل و  قیاس های فاسد   تصحیح نمی شود مگر  با تسلیم  (به معلمین اصول حق )پس کسی که تسلیم بر ما شد   سالم  ماند و هر کس اقتدی به ما کرد هدایت یافته شد و هر کس به قیاس  و رای  عمل کرد هلاک شد
6 -  کتاب وسائل‌الشیعه (27 /46) در روایتی از امام صادق (عليه السَّلام)
 فَقَالَ لِأَبِي حَنِيفَةَ: اتَّقِ اللَّهَ وَ لَا تَقِسْ فِي الدِّينِ بِرَأْيِكَ فَإِنَّ أَوَّلَ مَنْ قَاسَ إِبْلِيسُ.
امام صادق به ابو حنیفه گفت   تقوا ی خدا را داشته باش و قیاس نکن به رای خودت  - پس همانا  اولین  کسی که قیاس  کرد  ابلیس  بود


        چگونه با محکمات یعنی  علم اصول فقه حق و حقوق  کتابی  الهی  ایات قران را تبیین
                                     کنیم

1-  اصل اول توحید =  هر پدیده تکوینی  راباید  مجموعه ای از اجزاء  د ر نظر گرفت که اجزا نسبت به همدیگر  نسبی و فعال هستند  و در مجموعه ای شورائی  همکاری می کنند  و هویت پدیده را بوجودمی  آورند    بنا بر این  قدم اول شناخت   پدیده  شناخت مجموعه  روابط اجزا درونی و  بیرونی ان است   از اینرو هر آیه تدوینی  قرآن  هم  مجموعه ای از کلمات است   که نسبت بهم دیگر  فعال هستند و همکاری می کنند  و با آیات دیگری هم  که در این موضوع  هستند   رابطه دارند  بنابر این  هم در درون آیه و هم در بیرون آیه   اصل توحید باید   حاکم باشد    یعنی معنی ایه باید هم در درون و هم با آیات دیگر تضاد نداشته باشد  

2-بعثت  = نظام  خود جوش درون هر پدیده است  از اینرو  نظام درونی هر آیه هم  بیانگر توحید  اجزاء آن باید  باشد   و کلمات نباید همدیگر را تخریب کنند بلکه  باید  سازدنده  همدیگربوده  باشند
3- امامت =  رهبری درونی و ذاتی  هر پدیده است  از اینرو روابط درونی کلمات  یک آیه هم  باید  هدایتگر  همدیگر باشند برای  رسیدن به یک مسیر  قرار می گیرند  از اینرو
4-عدالت =  عدالت  همان تعادل درونی  اجزاء پدیده است   که  هر جزئی در مکان خود نسبت به اطراف خود رابطه اکمال متقابل دارد  بنابراین کلمات هم  باید در جایگاه خود و در معنی خود قرار گیرند تا آیه در یک مسیر  تکاملی  معنی یابد
5- معاد = یعنی هدف نهائی که هر پدیده ای در هستی خود دارد و آن رسیدن به کمال مطلوب است  - از اینرو در یک آیه هم  هدف نهائی  بدست دادن معنی توحیدی  ایه است  که از مبداء  توحید  شروع شده وبه  هدف  توحیدی  متعالیتر برسد-  یعنی  اگر این آیه   روابط دو انسان رابخواهد  تبیین کند  رابطه -  رابطه توحیدی باشد  تا  مجموعه  روابط   بیانگر    تقیه – تعاون   – جاذبه – و حفظ  -همدیگر  بوده و  جامعه مفهوم  توحیدی  که پر از محبت به همنوع است  را حکم می دهد و جامعه ای که با چنین قوانینی  سامان می گیرد  جامعه توحیدی است که  با  چهار اصل دیگر که همگی   موازین حق و حقوق  هستند  در جامعه روابط بر پایه حق برقرار می  شود   -جامعه در کلیت خود جامعه حقوقمدار می شو د  و چون  علم  اصول فقه  بوجود آورنده ذات  هر انسان است  پس حقوق انسان  در ذات او است  و حقوق ذاتی - دادنی و گرفتنی  ویا تمرین کردنی نیست   خود بخود هستی دارد  و حقوق وضعی هم  در قانون گذاری باید تابع حقوق ذاتی انسان   باشد – و یادمان نرود این اصول  بعنوان - علم اصول فقه  در مغز انسا نها باید قرار گیرد نه در دولت   واگر در جامعه ای قانون اساسی  بر پایه حقوق بشر   قرانی  نوشته شود  ان جامعه  بخواهی نخواهی الهی است ومردم ان خلیفه الله هستند و جامعه بدون سوء استفاد از نام  یک دین  بر علیه ادیان دیگر  بهشت  حقوق انسان و  استقلال و آزادی و کمال جوئی و کرامت انسانی می شود 



ادامه دارد


۱ نظر:

  1. شهاب سنگ به روسیه بر خورد کرد و کشته و زخمی های بسیار گذاشت اگر هفت اسمان = جو کره زمین نبود تا به حال حیات در زمین نابود شده بود

    پاسخ دادنحذف