4=عمر ابن خطاب بنیان گذار فلته استصوابی فوق حاکمیت ولایت مردم بود

                             

      
                                رابطه دین ودولت وحکومت و سیاست


      1-  نظر ائمه  آل محمد  راجع به شورا(حاکمیت ولایت جمهورمردم )


  از زمانهای  قدیم  پس از اینکه  بنام مسیحیت در اروپا  آن   دیکتاتوری سیاه برقرار شد  کسانی پیدا شدند  که برای نجات  انسانها   دین را عامل  بد بختی انسانها  دانستند و آن را افیون توده ها  خواندند  تقصیری هم نداشتند  انچه که بر سر مردم می آمد  از طرف  کسانی  اعمال می شد  که خود را متولیان دین  و مبلغین  آن  می دانستند وبنام  خدمت  به خداوند  و خلق خداوند  حکومت می کردند  همان کاری که امروز  ملاهای ایران  انجام می دهند   سئوال اینجاست  چرا  از حکومت بنی امیه و بنی عباس   اینقدر به بدی یاد نمی شود   جواب این است
1-حاکمان بنی امیه و بنی عباس خود از افراد عادی بودند وهیچگونه ادعای خدمت به دین را هم نداشتند  همانطور که معاویه  پس از  بدست گرفتن  حکومت به مردم  گفت  من با شما نجنگیدم   تا نماز بخوانید و روزه بگیرید و حج بروید و...و من فقط می خواهم برشما حکومت کنم   در نتیجه  حکومتهای  انها  هرگز کاری براعمال دینی  مردم   نداشتند  و به زور مردم را   دیندار نمیکردند  از اینرو اگر کسی  بر حکومت  آنها کاری نداشت   آنها هم با او کاری نداشتند پس نسبت به اعمال  عبادی  دینی و لباس پوشیدن  و رفتار  مردم نسبت به یکدیگر  آزادی  اندکی برقرار بود  و اگر کسی پیدا می شد  نسبت به فهم  دینی هم انتقادی می کرد  کاری بر او نداشتند
2-از اینرو حکومت   آنها  همیشه از طرف  عالمان  واقعی  ( مثل ائمه آل محمد ) مورد انتقاد بودند  و تا انجائی که بر اساس حکومت  ضرری  نداشت  حتی میان  عالمان   جیره خوار و عالمان منتقد   بحث و جدلهائی هم  در حضور آنها برقرار می شد  مناظرات  امام  جعفر صادق (ص) و امام رضا  (ص) از این مورد است  و نیز  بحث های میان   همه ادیان بر گزار می کردند  در نتیجه  مرد م عادی هم  احساس خفگان نمی کردند  ودر این زمان است  که در زمینه های بسیاری  از علوم پیشرفتهای هم شده است  طوری که  بعضی از مسلمانان  نسبت به این دوران احساس افتخار هم دارند
3-  و اگر کمی هم به عقبتر  برگردیم   به دورانی می رسیم  که   ابوبکر – عمر- عثمان (رض) و علی  (ع) حکومت کردند  که دروان طلائی   حکومت اسلامی است  طوری که  از پیامبر (ص) روایت شده است ( الخلافه فی امتی  ثلاثون سنه  ثم بعد ذالک  الملوک= خلافت در امت من  30  سال است سپس  بعد از ان   پادشاهانند  ) در نتیجه  حکومتهای بنی امیه و بنی عباس  پادشاهان بودند  ومورد تائید پیامبر)(ص) واقع نشده است  اما  این چهار خلیفه  را   خلفاء امت   نامیده است   سئوال اینجاست   به چه دلیل  اینها  از طرف  پیامبر (ص) خلفاء امت   نام گرفته اند  جواب  این است
4- به غیر از علی که انتخاب مستقیم بود  هر سه  خلیفه  در یک  شورا از طرف مردم  البته با فلته استصوابی عمر و...  انتخاب  شده بودند فراموش نشود  بنیان گذار استصواب عمر ابن خطاب بود او استصواب کرد و ابوبکر خلیفه  شد و سپس ابو بکر استصواب کرد و عمر خلیفه و  نیر باز عمر استصواب کردو عثمان خلیفه شد با این همه پیامبر انها را    خلیفه  امت  نامید  هر چند در چگونگی  اجرای  شورا  به دلیل استصواب ها  نقد و بحث است  اما اصل شورا را  پذیرفته بودند  یعنی حاکمیت و  ولایت را از ان جمهور مردم  می دانستند   حتی علی (ع) در نامه های که به معاویه  می نویسد  دلیل حقانیت  خود را استناد به رای مردم  می کند و می گوید   همان مردمی که   خلفاء  پیشین را  انتخاب کرده بودند  مرا هم   در شورا  انتخاب کرده اند و خود ببینید امام علی چگونه به حکومت رسیده است  و چگونه حکومت را ترک کرده است
در اینجا ابتداء  به  چگونگی  به حکومت رسیدن  امام علی (ع) و نظر او را  در باره شورا (حاکمیت ولایت جمهور مردم   ) و بقیه  ائمه  آل محمد  می آوریم  سپس  به رابطه دین و دولت  و حکومت و سیاست می پردازیم    هر چند که پیامبر علی (ع)  را در غدیرخم   بعنوان  ولایت  خاص در ادامه  رسالت   و لایق ترین فرد معرفی کرد بود  ) اما   علی (ع) هیچ وقت  در رسیدن به مقام حکومت به غدیر خم استناد نکرده است   بلکه بر لیاقت های خود   استناد می کرد  و باین اعتراض داشت  که چرا در غیاب او، به جای شواری عمومی، در ثقیفه اقلیتی گرد آمده و مقامات دولتی را میان خود تقسیم کرده اند. در حالی که  او مشغول غسل و کفن رسول الله (ص)بود . دانستنی است که ابن عباس و ابوسفیان نزد علی (ع) آمدند و گفتند: بیا ما با تو بیعت  کنیم اگر بپذیری احدی نمی تواند با خلافت تو مخالفت کند. زیرا ما دو رئیس دو تیره قریش هستیم و او نپذیرفت چرا که حکومت را کسی می باید تصدی می کرد که مردم  انتخاب کرده باشند.

كتاب امامه و سياسه _ ابن قنيبه دينورى ص 17
فقال على كرم الله وجهه _ الله _ الله _
پس گفت على كرم الله _ خدارا _ خدارا
يامعشر المهاجرين لا تخرجوا سلطان محمد فى العرب عن داره و قعر بيته الى دوركم و قعور بيوتكم
اى جماعت مهاجر بيرون نكنيد سلطان محمد را در عرب  از خانه اش و قعر  خانه اش و   به قعر  خانه هايتان
ولاتدفعوا اهله عن مقامه فى الناس و حقه فو الله يا معشر المهاجرين _ لَنحن احق الناس به _ لانا اهل البيت _ و نحن احق بهذا الامر منكم
و بيرون نكنيد اهلش را از مقامش در مردم و حقش پس سوگند به خدا اى جماعت مهاجر البته ما سزاوارترين مردم به آن هستم همانا ما اهل البيتیم  و ما سزاوارترين به اين امر هستيم از شما .
ما كان (1) فيننا القارى لكتاب الله _ (2) الفقيه فى دين الله _ (3) العالم بسنن رسول الله(4) للضطلع بامر الرعيه _ (5) المدافع عنهم الامور السئيه _ (6) القاسم بينهم بالسويه و الله انه فينا _ (7) فلا تتعبوا الهوى _ (8) فتضلوا عن سبيل الله _ (9) فتزداد من الحق بعداً فقال بشير بن انصارى
آيا نبود در ما قرائت كننده قرآن _ فقيه در دين خدا _ عالم به سنت هاى خدا _ دست دارنده به امر رعيت _ دفاع كنند از ايشان _ تقسيم كنند به عدالت _ سوگند به خدا همانا در ماست _ پيروى نكنيد هوا را _ پس گمراه مى شويد از راه خدا كه دور مى كند شما را از حق پس گفت بشير بن انصارى.
لو كان هذا الكلام سمعته الانصار يا على قبل بيعتها لابى بكر مااختلف عليك اثنان _ قال و خرج على كرم الله وجهه _ يحمل فاطمه بنت رسول الله صلى الله عليه و سلم  على دابه ليلاً فى مجالس الانصار یسالهم النصره فكانوا يقولون يا بنت رسول الله قد مضت بيعتنا لهذا الرجل
اگر بود اين سخن كه شنيدش انصار از تو يا على قبل از بيعت با ابوبكر هيچ كس مخالف تو نمى شد گفت و خارج شد على كه سوار بود فاطمه بر حيوانى شب ها در مجالس انصار و يارى مى خواست و آنها مى گفتند اى دختر رسول الله گذشت بيعت ما به اين مرد.
و لو اِن زوجك و ابن علمك سبق الينا قبل ابى بكر ماعدلنا به فيقول على كرم الله وجهه افكنت اَدع رسول الله صل الله عليه وسلم فى بيته لم اَدفنه و اخرج انازع سلطانه؟ فقالت فاطمه ماصنع ابولحسن اِلاّ ماكان ينبغى له _ و لقد صنعوا ما له حسيبهم و طالبهم .
و اگر زوجت و پسر عمويت زودتر از ابوبكر مى آمد همه موافق او بوديم پس على گفت آيا بايد رسول الله را مى گذاشتم در خانه اش و دفن نمى كردم و دنبال حكومت مى آمدم پس گفت فاطمه كارى نكرد ابولحسن مگر سزاوار بود و البته كردند آنچه كه مى خواستند
شرح:
در اين جا واقعه تاريخى مطالب بيان شده كه امروز هم در بعضى از انتخابات ها ممكن است رخ دهد البته انتخاب ابى بكر با عجله صورت گرفته بود اما اين كه حاكم اسلامى بايد با راى مردم انتخاب شود حرفى ندارد از اينرو على (ع) در
1.      شماره هاى ا تا 6 لياقت هاى خود را بيان مىكند و حرفى از اين نيست كه پيامبر مرا تعيين كرده بود و ديگران حق مرا غصب كرده اند.
2.    در شماره 7_8_9 _ مردم را ملامت مى كند چرا در غياب من انتخابات كرده ايد در واقع شوراى انجام شده غير صحيح مىداند نه اينكه شورى نباشد .
3.      در شماره 10 _ 11
با فاطمه به درب خانه هاى انصار مى رود و راى می طلبد و انصار مى گويند اگر سبقت گرفته بودى بر ابى بكر كسى با تو مخالفت نمى كرد و ابوبكر بر تو سبقت گرفت اين همان كارى بود كه پيامبر فرموده بود ممكن است صورت گيرد كه شد شوراى صحيح آن است كه همه كانديدا همزمان حضور داشته باشند و مردم از ميان آنها يكى را انتخاب كنند و كسى كه اكثريت را در راى گيرى جماعت به دست آورد حاكم بر جامعه مى شود و معنى جماعت اين است كه همه حزبها و گروهها و مذهب ها و مرامها بايد در انتخابات حضور داشته باشند و الاّ به يك مذهب يا مرام يا حزب يا گروه جماعت گفته نمىشود از اينرو همواره على (ع) لياقت خود بيان مى كرد
در نهج البلاغه  می فرماید 
اللهم ان استعینک علی قریش و من اعانهم، فانهم قطعوا رحمی و  صغروا عظیم منزلتی و اجمعوا علی منازعتی امرا هو  لی 

بارالها از تو کمک می طلبم بر قریش  و کسانی که یاری کردند تا  قطع رحم کردند مرا و کوچک کردند  مقام  بزرگ  مرا د و اتفاق کردند  بر منازع  من در امری که او برای من ( چون لیاقت دارم مناسب )  است 

  
 در خطبه شقشقيه نهج البلاغه مى فرمايد خطبه 3.
اما والله لقد تقمصها فلان و انه ليعلم اِن محلی منها (حكومت) محل القطب من الرحى ينحدر عن السيل و لايرقى الى الطير
اما بخدا سوگند البته پوشيد فلانى و او مى داند همانا محل من از حكومت محل قطب آسياب است مى ريزد از من سيل (حكمت) و نمى رسد به  من پرنده ای(  در اوج).
و در كافى ج 2 ص 128 _ امام باقر مىفرمايد:
اِن الامام على لم يدع الى نفسه و انه اَقّر القوم على ما صنعوا و كتم امره
همانا امام على براى خود نخواست (حكومت را)  و اقرار كردند قوم بر كارشان و على پنهان كرد امرش را
از اينرو در كتاب الشافى فى الامامه ص 42 ج 3
قال على (ع) لابى بكر و الله ما نفسنا عليك ماساق الله اليك من فضل و خير
گفت على به ابوبكر بخدا سوگند مسابقه نداديم با تو آنچه را خدا براى تو داد از فضل و خير
(و لكن نظن اِن لنا فى هذا الامر نصيباً استبدد به علينا ) و خاطب المسلمين قائلاً (انه لم احبسنى عن بيعه ابى بكر اِلاّ اَن اكون عارفاً بحقه و لكنا نرى انّ لنا فى هذا الامر نصيباً استبداد به علينا ) ثم بايع ابابكر فقال المسلمون : اصبت و احسنت
ولى همانا  گمان مى كرديم  همانا بهره اى هم براى ماست استبداد شد بر من و گفت به مسلمانان (مانع نشد به بیعت ابوبکر مگربود عارف به حق ابى بكر)و مى بينيم همانا براى ما در اين امر بهره اى بود كه استبداد شد بر من ) سپس بيعت كرد با ابوبكر پس مسلمانان گفتند درست به هدف زدى درود بر تو)

از اینر و می بینیم که علی به خود شوری  اعتراض نمی کند به چکونگی بر گذاری شوری اعتراض دارد  چیزی که خود ابوبکر هم  ان را تایید کرد و گفت ( بیعتبی کانت فله  -  بیعت من با عجله بود  )

و بالاخرسید ابن طاووس در کشف المحجّة ضمن روایتى از على (ع) چنین نقل مى کند.

وَ قَدْ کانَ رَسُولُ اللهِ (ص) عَهِدَ اِلَىَّ عَهْدَاً، فَقالَ: یا بنَ أَبى طالِبْ! لَکَ وِلاءُ اُمَّتى. فَإنْ وَلُّوکَ فى عافیَة وَ اجْمَعُوا عَلَیْکَ بِالرِّضا فَقُمْ بِأَمْرِهِمْ وَ إِنِ اخْتَلَفُوا عَلَیْکَ فَدَعْهُمْ وَ ما هُمْ فیه فَاِنَّ اللهَ سَیَجْعَلُ لَکَ مَخْرَجَاً 

   (پیامبر اکرم(ص) با من عهدى نمود! پس گفت : اى فرزند ابی  طالب! تو  یاور   امّت من هستى   اگر مردم تو را به طور مسالمت آمیز ولی قراردادند  و همگى به آن رضایت دادند، بر امور آنان قیام کن! و اگر درباره تو اختلاف کردند، آنها را به حال خود واگذار که خداوند راه چاره و نجاتى براى تو قرار خواهد داد    ).      

شرح=پیامبر دقیقا می گوید که مردم باید حاکم را انتخاب کنند 

كتاب سليم بن قيس هلالى ص 182 و بحارالانوار مجلسی ج 8 ص 555 چاپ حجرى قال على (ع)
الواجب فى حكم الله و حكم الاسلام على المسلمين بعد مايموت
واجب است در حكم خدا و حكم اسلام بر مسلمين بعد از آنکه  مرد .
امامهم او يقتل ضالاً كان او مهتدياً مظلوماً كان او ظالماً
رهبرشان یا كشته شد -هدايت يافته بود  يا گمراه- مظلوم بود  يا ستمگر.
 حلال الدم او حرام الدم اَن لايعلموا عملاً و لايحدثوا حدثاً
حلال زاده باشد- يا حرام زاده -  اینکه عمل نكنند عملی را - و حادث نكنند  حادثه ای را
و لايقدموا يداً او رجلاً و لايبدوا بشىُ قبل ان يختاروا لانفسهم اماماً عفيفاً عالماً ورعاً عارفاً بالقضاء و السنه

  و اقدام نکنند با دستى و پائي و شروع نکنند  به چیزی- قبل از اينكه انتخاب كنند براى خودشان رهبرى را كه عفيف و عالم با  ورع عارف به قضاوت و سنت باشد.

بعد از مقتل عثمان وقتى كه شورشيان آمدند پيش امام على _ به آنها گفت اين كار به شما ربطى ندارد مردم بايد خليفه را انتخاب كنند.
تاريخ طبرى ج 3 ص 427 _ 435_ 450
قال على (ع) ليس هذا اليكم … هذا للمهاجرين و الانصار من امّرّه اولئك كان اميراً
گفت على (ع) _  نیست اين امر برای شما - اين امر به مهاجرين و انصار مربوط است هر كس را كه امير قرار دهند آنها -  باشد امير.
و عندما جاءه المهاجرين و الانصار فقالوا امدد يدك نبايعك دفعهم
و وقتى كه آمدند  بسوی او  مهاجرين و انصار -پس گفتند دراز کن  دستت را  بيعت می كنيم با تو (اى على) پس رد كرد  ایشان را
فعاودوه و دفعهم ثم عاودوه فقال (دعونى و التمسوا غيرى اعلموا انى اِن اجبتكم ركبت بكم ما اعلم …
پس دوباره آمدندش و رد كرد ایشان را  سپس آمدند او را  پس گفت (ول كنيد مرا و بجويد ديگرى را و بدانيد همانا من اگر اجابت كردم  سوار کنم شما را  به آنچه که   علم دارم  ……

و اِن تركتمونى فانا كاحدكم و لعلى اَسمعكم و اطوعكم لِمن و ليتموه امركم و انا لكم وزيراً خيرلكم منى اميراً ) و مشى الى طلحه و الزبير فعرضها .
و اگر ترک كنيد مرا . پس من مثل يكى از شما هستم و شايدمن شنونده تر و مطيع ترم براى كسى كه ولايت داديد او را  به کارتان  و من برای شما وزير باشم بهتر است برای شما  از منی كه امير باشم ) و رفت به سوى طلحه و زبير و عرضه كردش (حكومت را)
عليهما فقال من شاء منكما بايعته فقالا : لا الناس بك ارض.
بر آن دو و گفت هر بخواهد  از شما  دو نفر من با او بيعت می كنم و گفتند آن دو- مردم به تو راضی ا ند.
قال على (ع) فاَمهلوا تجتمع الناس و يتشاورن
گفت على (ع) پس مهلت بدهيد مردم تا  جمع شوند مردم  و مشورت كنند.
قال على (ع) ايها الناس عن ملاءٍ و اُذُنٍ اَمرُكم هذا ليس لِاَحد حقٍ اِلاّ مَن اَمرّتُم.
و گفت على (ع) اى مردم ، اى جماعت  و اجازه دهید  امرتان را - اينکه نيست برای كسی حق.مگر شماامیر قرار دادید 
و اخيراً قال لهم (فان بيعتى لاتكون سراً و لاتكون الاّ عن رضى المسلمين ولكن اَخرج الى المسجد فمن شاء اَن يبايعنى فليبايعنى.
و بالاخره گفت برای ایشان( همانا بيعت من نبايد سرى باشد و نباشد  مگر  از  رضايت مسلمين و بنا براین مى روم مسجد پس هركس خواست بيعت كند با من پس بيعت كند مرا .)
وقتى كه طلحه وزير در جنگ جمل حاضر شدند على (ع) يادآورى كرد بر آن دو كه بيعت شكسته ايد .
قال على (ع) بايعتمانى ثم نکثتما بيعتى.
گفت على (ع) بيعت كرديد مرا  سپس شكستيد شما دو نفر  بيعت مرا.

بنابراين از ديدگاه محمد و آل محمد حكومت براى هيچ كس حاصل نمى شود مگر مردم برپايه شوراى عمومى او را انتخاب كنند انتخابى كه كانديد شدن آزاد و انتخاب كردن آزاد باشد از اينرو وقتى به معاويه نامه نوشت به بيعت مردم اشاره كرد و از او دعوت كرد بر خليفه قانونى تمرّد نكن.

نامه امام على (ع) به معاويه نهج البلاغه .
اما بعد … فان بيعتي بالمدينه لزمتك و انت بالشام لانه بايعنى
اما بعد پس همانا بيعت من در مدينه لازم است بر تو و تو در شام هستى براى اينكه بيعت كردند با من.
القوم الذين بايعوا ابابكر و عمر و عثمان ، فلم يكن للشاهد اَن يختار
قومی كه بيعت كردند ابابكر و عمر و عثمان را پس نبود برای حاضران  اینکه  انتخاب کنند کسی را ) .
 و لاللغائب اَن يرد و انما الشورى للمهاجرين و الانصار اذا اجتمعوا
و  نه غایب   اینکه رد کند- همانا شوراى برای  مهاجرين و انصار است  اگر اجتماع كردند
 على رجل فسموه اماماً كان ذلك لِله رضا
بر كسى و نامیدند او را  به امامت - بود آن رضاى خداست.

فان خرج منهم خارج بطعن او بدعه ردوه الى ما خرج منه فان ابى قاتلوه
پس اگر كسى خارج شد  از ایشان  خارج شونده ای به  طعنه زدن يا بدعتی (جنگ مسلحانه) پس برگردانید او را به آنچه که   خارج شد از او  (  از شورا ) . پس  چنانچه  خوددارى كرد بكشيدشان(  کسی که رای مردم را قبول نکند محارب است ).

على اتباعه غير سبيل المومنين و ولاه الله ما تولى .
 برپیروانش است  كه راه مومنين را نرفته و خدا ولايت داد آنكه راکه  ولايت داد (مردم )

بعد از اينكه عبدالرحمن بن ملجم ضربه زد بر سر امام على از امام على خواستند كه امام حسن را جانشين قرار دهد اما او قبول نكرد و در جواب گفت:
كتاب الشافى ج 3 ص 295 و ودلائل النبوه ج 1 ص 212.
طلبوا اَن يستخلف ابنه الحسن فقال
خواستند از او اینكه جانشین كند پسرش  حسن  را پس گفت
 (لا انا دخلنا على رسول الله فقلنا استخلف فقال لا اخاف اَن تفرقوا عنه كما تفرقت بنى اسرائيل عن هارون ولكن اِن يعلم الله فى قلوبكم خيراً يختر لكم

(نه – همانا  ما  داخل شدیم بر رسول خدا - پس گفتيم جانشين بگذار پس گفت نه- مى ترسم كه متفرق شوند  از او همچنان كه متفرق شدند بنى اسرائيل از هارون.اگر خدا بداند خیری در قلبتان است انتخاب  کند  برای شما.(کسی را )
و سالوا علياً اَن يشير عليهم باحد فما فعل فقالوا له.
و خواستند على را اینكه اشاره كند بر كسى پس نكرد پس گفتند برای او  
اِن فقد ناك فلا نفقد اَن نبايع الحسن فقال لاآمركم و لا انهاكم انتم اَبصر.
اگر بدرستیکه  از دست داديمت   پس از دست ندهیم ( ان شاء الله) اینکه  بيعت كنيم با حسن  پس گفت  امر نمى كنم شما را  و نهى نمى كنم شما را – شما  داناتريد (به كارتان).

كتاب مقتل اميرالمومنين _ حافظ ابوبكر.

عن عبدالرحمن بن جندب عن ابيه قال قلتُ يا اميرالمومنين اِن فقد ناك و لانفقدك نبایع الحسن؟ فقال ما آمركم و لا انهاكم فعُدتُ فقلت مثلها فردَ عليّ مثلها.
از عبدالرحمن بن جندب از پدرش گفت _ گفتم ای اميرالمومنين چنانچه از دست داديم ترا  و از دست ندهیم (ان شاء الله)با حسن بيعت كنيم  -پس گفت امر نمى كنم  شما را و نهى نمى كنم شما را  پس  برگشتم  پس گفتم  مثلش را - پس رد کرد بر مثلش.
كتاب مختصر بصائر الدرجات _ شيخ حسن بن سليمان.
عن سليم بن قيس الهلالى _ قال _ سمعت علياً يقول و هوبين ابنيه و بين عبدالله بن جعفر و خاصه شيعته (دعوا الناس و ما رضوا لانفسهم و الزموا انفسكم السكوت).

از سليم بن قيس هلالى گفت _ شنيدم على را مى گوید  و او در ميان فرزندانش و بین عبدالله ابن جعفر و  خواص  شيعيانش بود (بگذاريد مردم را به آنچه که  راضى شدند  بر خودشان- و ملزم کنید خودتان را  به سکوت .)از اینرو وقتى كه امام على (ع) وفات يافت هيچ كس  را براى حكومت بعد از خودش تعيين نكرد همانطور كه اشاره شد به قول علی (ع) پیامبر هم   کسی برای حکومت تعیین نکرده بود

          و امام حسن (ع) برای حفظ شورا  با معاویه  صلح می کند

 کتاب بحارالانوار ج 4 ص 65   علامه مجلسی
و ينابيع الموده ج 2 ص 117 سليمان القندوزى.

بسم الله الرحمن الرحيم
و هذا ماصالح عليه حسن ابن على معاويه ابن ابى سفيان على اَن يُسلم
و اين است آنچه كه صلح كرد براو  حسن ابن على بر معاويه ابن ابى سفيان براينكه تسليم كند .
 ولايه المسلمين على ان  يعمل فيهم بكتاب الله و سنه رسول الله
ولايت مسلمانان رابه (معاويه)  بر اینكه عمل كند در ايشان به كتاب خدا و سنت رسول الله
و سيره خلفاء الراشدين و ليس لمعاويه اَن يعهد الى احد من بعده عهداً بل يكون الامر من بعده شورى المسلمين.
و سيرت خلفاء راشدين و  نیست  برای معاويه (حق) این كه ولی عهد  كند  فردی از   بعد ش  به عهدی -  بلکه  می باشد امر از بعد او به شوراى مسلمانان.
و على الناس آمنون حيث كانوا من ارض الله
و برمردم است كه ايمن باشد بهر جا که  باشند  از زمين خداوند

             وامام حسین (ع) برای حفظ شورا  شهید می شود

و تا وقتى كه معاويه زنده بود حتى بعد از وفات امام حسن _ امام حسين بر عليه معاويه اقدامى نمى كرد تا اين كه عهدشكنى كرد و پسر خود را ولى عهد قرار داد و رفت و امام حسين براى برقرارى شورى (حاکمیت ولایت مردم) بر عليه يزد ابن معاويه قيام كرد.
كتاب ارشاد مفيد ص 199.
و قد ظل الامام الاحسين ملتزماً ببیعته معاويه الى آخر يوم من حياه معاويه
و بدرستیکه  ادامه داد امام حسين ملتزم به بيعتش  معاويه  را تا آخر روز از زندگى معاويه.
 و رفض عرضاً من شيعه الكوفه بعد وفاه الامام الحسن بالثوره على معاويه
و رد كرد  عرضه ای از  شيعيه  كوفه را   بعد از وفات امام حسن (ع) به انقلاب کردن  بر علیه معاویه
 و ذكر اِن بينه بين معاويه عهداً و عقداً لايجوز له اَن ينقضه
و يادآورى كرد اینكه ميان او و معاويه تعهدى است و قرار دادی است که جايز نيست برای اواینکه بشكندش
 و لم يدع الى نفسه اِلا بعد وفاه معاويه الذى خالف اتفاقيه الصلح
و براى خود دعوت نكرد مگر بعد از فوت معاويه آنكه تخلف كرد در صلح نامه( عدم ترک حکومت به شورای مسلمانان ).
 و عهد الى ابنه يزيد بالخلافه بعده رفض الامام حسين البيعه له
و ولی عهد  كرد پسرش يزيد را به خلافت  بعدش - و قبول نكرد امام حسين بيعت را برای  يزيد (چون بر پايه شوراى مردمی نبود)
 و اَصرّ على الخروج الى العراق حيث استشهد فى كربلا عام 61 للهجره .
و اصرار ورزيد بر بر خروج بسوی عراق  (براى دفاع از شورا) بطورى كه شهيد شد در كربلا سال61 هجرت

 و امام جعفر صادق (ع) برای حفظ شورا  عرضه حکومت از طرف ابو مسلم خراسانی  رااز  بعد سرنگونی  بنی امیه نمی پذیرد  و نمی خواست حکومت کودتائی را بدست گیرد


وبالاخر  امام رضا (ع) ولی عهدی مامون را نمی پذیرد چون حکومت کودتائی بود  اما  وقتی مجبور می شود. مامون  را به یک  آزمون  مردمی می کشاند  و وقتی مامون محبوبیت امام را  در بین مردم  می بیند امام را شهید می کند

سیره عملی ائمه  آل محمد را  در دفاع   از شورا  (حاکمیت ولایت جمهور مردم)  دیدیم و
   درست است که  ابتداءشورا با فلته استصوابی  فقط در  پایتخت (مدینه)   عمل می شد  اما اگر این روند ادامه می داشت  جهان اسلام  امروز در  چه وضعی می بود آیا مهد  دموکراسی نمی بود به این دلایل است که   دوران  خلفاء امت  را دوران طلائی و روشنائی   اسلام  نامیده اند چون حاکمیت و ولایت  تقریبا از آن شورای  مردم بوده  است و می دانیم که امام علی بدون فلته استصوابی بطور مستقیم از طرف مردم انتخاب شد 

1- آزادی و استقلال  فردی  در انتخاب دین بود اما  در  انتخاب  خلیفه   فلته استصوابی  بود  اما  انتخاب هر چیز دیگر برای  هر انسان  تامین بود و هیچ کس  از دیگری  تقلید نمی کرد  وهمه موظف به یاد گرفتن  دین بودند  جامعه مقلد   رای و انتخاب  ندارد

2 -  اسلام  هنوز دین رسمی  دولت  نشده بود  همه ادیان  آزاد  و مستقل  بودند  هر چندکه پیروانشان کم بوده اند   و در هیچ جای  قرآن هم  نوشته نشده است که   دین رسمی دولت  اسلام  باید باشد  بلکه  قرآن بر این موضوع  تاکید می کند که  دولت از آن عموم مردم است  ودر میان  مردم همه ادیان و مذاهب و  مرامها  وجود دارند که موضوع سئوال است  کمی بعد به ان خواهیم پرداخت

3- جامعه  حقوقمند   بوده است  از جمله این حقوق  موارد  بالا که ذکر شد  ودر  دیگر موارد هم که نیازی به ذکر آن  نیست  
 اما چرا   ملاهای ایران  با وجود   نمونه تاریخی   حکومت خلفاء  امت    و خصوصا  حکومت امام   علی (ع)  دچار   شرک    و تضاد با مردم     شدند  و حاکمیت ولایت مطلقه فقیه  انحصاری  را  برقرار   کردند  جواب همان است   که در  مقاله  محارب با خدا  کیست و مجازات آن چیست داده شد    یعنی همانطور که    کشیشهای    مسیحیت  با گرفتن   فلسفه و منطق صوری  ارسطوئی    ولایت مطلقه   پاپ را   بوجود آورده بودند   ملا های ایران  هم   همان راه را رفته اند   و امروز    کتاب های درسی رسمی حوزه های علمیه و دانشگاه های ایران گواه آن است  مخصوصا  دو کتاب   فلسفی بدایه الحکمه و نهایه الحکمه   و کتاب منطق  صوری   مظفر  که در دسترس عموم  مردم است بعد از این مقدمه طولانی  به رابطه دین و دولت می پردازیم

   2- رابطه دین ودولت وحکومت و سیاست                                

بعضی ازمردم براین باورند که همه ادیان درمورد اداره جامعه که حکومت تشکیل داده میشود
دستوراتی که می دهنداستبدادی است در اینجا ما با استفاده از قرآن می خواهیم دستورات اسلام راراجع به حکومت مورد بررسی قراردهیم بنظر میرسد اسلام که چکیده همه ادیان است درواقع ازطرف همه ادیان می تواند سخنگو باشد.

1- فرق حکومت ودولت - بسیاری ازمردم میان حکومت ودولت هیچ فرقی نمی گذارند وفکرمی کنندحکومت همان دولت ودولت همان حکومت است درصورتی که این دوبا هم فرق دارند
2- وبعضی دیگر جای حکومت ودولت راعوض کرده اند آنچه که بنام دولت میگویند درواقع حکومت است وآنچه به نام حکومت می گویند در واقع دولت است  این امردرایران عمومیت دارد مثلا می گویند.
دولت احمدی نژاد درصورتی که احمدی نژ اد یاهر رئیس جمهوردیگری که به سرکاربیاید دولت نیست بلکه حکومت است.
                                                                                             
دو آیه در قرآن وجود دارد که راجع به کلمه دولت که به عربی به صورت دوله نوشته میشود صحبت کرده است.

آیه اول این است(تلک الایام ندا ولها بین الناس – سوره آل عمران آیه 140)- این روزگاران رادولت میدهیم درمیان مردم)

کلمه دولت به معنی دست به دست شدن چیزی است بنابراین چیزی وجود دارد که باید بین  مردم دست بدست شود آن چیزومهمترین چیزحکومتاست حالا باید پرسید چگونه می شود حکومت را میان مردم دست به دست کرد وهمه حق داشته باشند به حاکمیت برسند این دست بدست  شدن حکومت برپایه قانونی  عملی می شود که قانون اساسی گفته می شود بنا براین قانون اساسی قانون دولت است   با توجه به اینکه درهمین آیه دولت را  از آن (ناس=مردم)میداند  پس با یک نگاه ساده می بینیم که درمیان مردم انواع دینها مذهبها عقیدهها مرامهاوجود دارند بنابراین-    نظرقرآن این است که  قانون دولت باید طوری باشدکه به همه این مرامها ودینهاوعقیده ومذهب هاحق بدهد که درآن چیزی که دولت(دست به دست شدن است )دخالت داشته باشند وآن رابدست آورند بنابراین قرآن می گویند دولت ازآن مردم است نمی گوید دولت ازآن چه دینی یامذهبی یا عقیده ای یاگروهی است بلکه دولت (دراینجا به معنی قانون دولت که قانون اساسی است)    ازآن همه مردم(ناس) می باشد برای اینکه این کارصورت بگیرد دوحالت وجود دارد

-1یا همه دینها ومذهب ها ومرامها وعقیده ها درقانون اساسی باید به رسمیت شناخته شوند.
-2   یا درقانون اساسی دولت هیچ دین ومرام ومذهب  یا عقیده ای رسمی نباشد چون هردو حالت به یک نتیجه می رسدوآن این است که دولت (قانون اساسی) ازآن همه مردم می شود و حقوق همه مرامهاودینها  ومذهبها وعقیدهها رعایت می شود اما بهترین راه این آن است که قانون اساسی یعنی قانون دولت نسبت  به همه  ادیان مذاهب مرامهاوعقیده ها  بی طرفباشد

و آیه دوم این است  ( کی لایکون دوله بین اغنیا منکم  ( سوره الحشر ایه7)تا اینکه نباشد دولت در میان اغنیا   از شما )

اغنیاء فقط منظورثروتمندان نیست بلکه غنی در همه چیز از  جمله   غنای  سیاسی اقتصادی فرهنگی اجتماعی وغیره است یعنی دولت نباید از آن  فقط نخبگان  باشد بلکه دولت ازآن عموم مردم(ناس)باید باشد یعنی
به گروهی از مردم  نباید قانون دولت یعنی قانون اساسی امتیاز ویژه انحصاری بدهد

نتیجه:نظرقرآن به دولت این است که دولت نسبت به ادیان مذاهب ومرامهاوعقیده ها وگروهها
وقشرها باید بی طرف باشداین دولا اسلامی = سالم  است

سئوال مهم  این است  قانون اساسی بر پایه چه اصولی باید نوشته شود  که شامل همه  ادیان و مذاهب و مرامها   شود جوابی که قرآن می دهد این است      لیقوم الناس  بالقسط  (سوره حدید آیه 25)   تا مردم قیام کنند به قسط
دراینجا نیز مردم (ناس)قیام میکند یعنی از همه انسانها  خواسته می شود برپا کنند ه قسط باشند  پس  باید پرسید قسط چیست جواب اصلی در اینجا نهفته است قسط یعنی(عمل به حقوق وتکالیف)هر انسانی دارای حق وتکلیف است در هرجا شما حقی دارید حتما تکلیفی هم دارید وهرجا تکلیف دارید حتما حق هم دارید یعنی حق وتکلیف ازهم جدائی نا پذیرند .حق وتکلیف ذاتی انسان است   به  این معنی که انسان حقوقمند خلق شده است  و  وقتی  که  حقوق ذاتی خود را به عمل در می آورد  در واقع  تکلیف خود را نسبت  به خود عمل کرده است  و وقتی که حقوق  دیگران   را رعایت می کند  تکلیف خود را نسبت به دیگران به عمل در می آورد   در اصل  تکلیف  چیزی نیست جز   به عمل در آوردن    حقوق  خود و دیگران  در نتیجه  تکلیف  صورتی است که محتوای آن حقوق  ذاتی انسان است   بعضی ها که  قرآن را   با فلسفه ومنطق صوری  تفسیر می کنند   موافق فلسفه و منطق  صوری    صورت را که تکلیف است دیده اند اما محتوی  را که پر از حقوق   باید باشد  ندیده اند  در نتیجه  فقه  صوری  از حقوق  خالی شده و  فقیه  محتوی را با هرچه که پر کند  باطل خواهد بود  از اینرو  فقه صوری  . فقه  تکلیف مدار شده است  و  از بحث حقوق انسانها   خالی است   پس بر پایه قرآن  مردم    باید قیام به قسط   کنند   و حقوق خود و دیگران را به عمل در آورند بدون  اینکه  در نظر بگیرند این   انسانها  چه اندیشه و   چه افکار و چه دینی و چه  مرامی دارند   چون انسان قبل از ادیان   وجود داشته  و حقوقمند  خلق شده است   وادیان  برای بیان همین حقوق  و در خدمت  به انسان    نازل شده اند  و نه اینکه انسان  در خدمت دین باشد  و اگر دینی  موافق  حقوق انسان نباشد   در واقع  یا تحریف شده است یا از اساس دین  باطلی است   

نتیجه: نظر قرآن به اصول قانون اساسی که قانون  دولت است  بدینقرار است قانون اساسی باید بر پایه حقوق و تکالیف ذاتی انسانها   نسبت به یکدیگر نوشته شود قانونی  که بر پایه حقوق وتکالیف ذاتی انسان ها نوشته شود به همه انسانها   با هر   دین  مرام  مذهب  عقیده  حق می دهد   برای بدست گرفتن   حکومت   نامزد  هر مقامی شود 
.
اما حکومتی که برپایه حقوق وتکالیف ذاتی انسانها تشکبل شود بر چه مبنایی تشکیل  می شود 

قرآن دراینجا این جواب را به ما می دهد     (وامرهم شوری بینهم  - سوره شوری آیه 38)- وکارشان انتخابات  در میانشان است )
در نتیجه برپایه حقوق وتکالیف ذاتی انسانها  هرانسانی حق دارد با هردین یا مذهب یا مردم یا عقیده ای که داشته باشد برای همه مناسب اداره کردن کشور(حکومت) خود را کاندید کند واین مردم (ناس)هستند که انتخاب می کنند وهر کس راکه انتخاب کردند برای اداره کشور اورابه حکومت می رسانند.
مردم این حق را  برای مدت محدودی به حاکم امانت می دهند بنابراین حکومت برپایه بیان قرآن امانت است و رای مردم بمنزله رای خداوند است رای مردم و انتخاب مردم مقدس  است چرا که مردم همه بدون در نظر داشتن دین یا مذهب یا مرام ها وعقیده شان جانشین خدا برروی زمین اند چون این جانشینی را قبل از نزول ادیان داشته اند وقتی خداوند خواست جامعه اولیه را خلق کند(آدم وحوا ها را ) فرمود درزمین جانشین قرارمی دهم
انی جاعل فی الارض خلیفه  سوره بقره آیه 33)-هما نا من قرار دهنده ام  درزمین جانشینی)
بنابراین رای مردم وانتخاب مردم .  رای وانتخاب خداوند است ومقدس ترین چیزبرای خداوند است اما امانت بودن حکومت را  خداوند در قرآن فرمود

 (ان الله یامرواکم  ان تودواالامانت  الی اهلها واذا حکمتم بین الناس  ان تحکموا  بالعدل  سوره النساء 58 )

(همانا خداوندامرمی کند که بجا آورید امانت ها را به اهلش وآنگاه که حکومت کردید میان مردم(ناس)اینکه حکومت کنید به عدالت)

نتایجی که ازاین آیه گرفته میشود

-1حکومت امانت است وباید به صاحبان آن یعنی  به مردم برگردد پس موقتی است   دریک کلمه(جمهوری)است
-2حکومت حق مردم (ناس)است   و به هر کسی  که بخواهند   می توانند   به امانت    در انتخابات  بدهند  و جون مردم جانشین  خداوند    هستنند    پس  رای  وانتخاب مردم   رای و انتخاب   خداوند است  حاکمی که  با رای مستقیم  مردم انتخاب نشود   طاغوت و فرعون است 


اما سیاست وسیاست مداری
از دید قرآن هر انسانی حق دارد درسیاست دخالت کنند وعقیده ومرام ودین یا مذهب خود رابه جامعه پیشنهاد دهد اگرمردم به مرام یا عقیده یا مذهب یا دین اوکه برنامه اداره جامعه از آن برگرفته شده است رای دادند وانتخابش کردند می تواند برنامه خودرا حاکم کند از اینجاست که قرآن حکومت اسلام را پیشنهاد می کند ویک سیاست مدار مسلمان اگربرنامه حکومتی خودرا که برگرفته شده ازقرآن است به مردم عرضه کند ومردم به آن رای مثبت بدهندمیتواند حکومت را بدست گیرید وبرای مدتی که مردم آن را تعیین کرده اند برنامه خودرا به اجرا بگذارد این حق را صاحبان همه دین ها ومرامها عقیده ها ومذهبها دارند.
نتیجه این که:
سیاست را نمی توان ازدین یا مرام یا مذهب یا عقیده جدا کرد حتی بی طرف کرد چون هرسیاست مداری برنامه کاری دارد که دین اوست.

ولایت درقرآن

درقرآن سه نوع ولایت وجوددارد؟

 1-ولایت مطلقه که از آن خداوند است

2ولایت خاص که ازآن انبیا واوصیا است که برای تعلیم تبلیغ دین آمده اند

3- ولایت عام که ازآن همه مردم است ودر اداره جامعه با مشارکت همگانی عمل می کنند
-

( انماولیکم الله ورسوله والذین آمنوا-  سوره  المائده آیه 55 )همانا جزاین نیست که ولی (مطلق)شما خداوند است و(خاص) رسولش و(عام)آنانکه ایمان به(حق)آوردند)

-1 اگردرجامعه ای قانون اساسی برپایه قرآن باشد یعنی قانون اساسی نسبت به ادیان و ومذاهب ومرامها وعقیده ها بی طرف باشد. یعنی  هیچ  دین و مذهبی  را نباید از قبل دین ومذهب رسمی   حکومت کننده با قرائت خاصی قرار داد  و این بر  بر خلاف خود دین اسلام است که اختیار  انتخاب دین ومذهب حکومت  کننده  در اختیار و انتخاب مردم تا هر قرائتی از دین و مذهب بتواند خود را نامزد کند و از طرفی  تا دیگر دینها و مذاهب هم بتوانند خود را نامزد کنند
-2ومردم قیام به قسط (حقوق وتکالیف کنند)

-3وبرپایه شوری(انتخابات)کنند حاکمی که مردم انتخاب می کنند  برای مدت محدودی حکومت را به  دست می

گیرد    بر پایه   قران حتی  یک غیر مسلمان هم  حق دارد   با  رای مردم به حکومت برسد    
                                                                                                                                            
وهیچ کس بنام دین یا مذهب یا مرام یا عقیده ای بدون انتخاب  مستقیم  مردم حق  حاکمیت و ولایت  بر مردم را ندارد  چون  طبق   ایه  قرآ ن ولایت  حق ذاتی خود  مردم است.

   کلام آخر اینکه   در قرآن   دولت دینی   یا دین دولتی   وجود ندارد  و قانون اساسی باید   بر پایه  حقوق انسان که مشترک بین همه ادیان  است     نوشته شود    و دولت  اسلامی  به معنی   خود کلمه  اسلام   یعنی  دولت  سالم  -  دولتی  است  که محتوایش  حقوق  انسان باشد  و این دولت  در هر زمان و در هر مکان  تشکیل شود   همان دولت  مورد نظر قرآن است      و  فلسفه منطق  صوری ما را با صورت نمائی  فریب ندهد   و بدنبال اسم   نباشیم  هم اکنون   بسیاری از دو لت ها ی  جهان  که  قانون اساسیشان  بر پایه حقوق انسان است   دولتهایی  در  واقع اسلامی هستند  بدون اینکه   نامشان   اسلامی باشد  و دولتهای  اسلامی خاور میانه  که  نه تنها مخالف  اسلامبلکه اجرام هستند      والسلام