۲۳ تیر ۱۳۹۲

0- جستجو اصول راهنمای حق در کتابهای مسلمانان



 جستجو  اصول راهنمای حق  در کتابهای مسلمانان

مى دانيم كه  علم حكمت (فلسفه)  بعنوان اصول راهنمای حق يكى از بزرگترين دست آوردهاى انديشه بشرى است اما کمتر به حكمت از ديدگاه انبياء نگريسته نشده است در صورتى كه بنابر عقيده بسيارى علم حكمت از انبياء به وجود آمده و سپس در انديشه روشنفكران و علماء رسوخ نموده است. به قول شيخ محمود شبسترى :
 علم حكمت ز انبياء برخاست              حكمت كژ نه حكمت راست
حكمت اول كه بودتوحید  زلال                 مختلط شد به جهل ضد و ضلال
بايد پرسيد اين حكمتی كه از انبياء برخاسته است و آب زلال بوده است در كجاست اگر بگوئيم از ميان رفته است و ديگر اثرى از آن باقى نمانده است پس صحبت كردن از چيزى كه نيست عبث است و اگر بگوئيم نه- حكمتي كه امروز در دست داريم با همه تنوع آن همان حكمتى است كه از انبياء برخاسته است بايد گفت اين حكمتى كه در دست است بدرد انسان نمى خورد نه تنها هيچ مشكلى را در زندگى انسان حل نمى كند بلكه خود به مشكل بزرگى بدل شده است و باعث بيشترين گمراهى هاى انسان مى باشد چرا كه حكمت هايى كه امروز ما در دسترس داريم اغلب بر پايه شرك به وجود آمده است بدين معنا كه پايه همه فلسفه هاى موجود بر شرك نسبى يعنى ثنويت استوار است و مى دانيم كه در هر امرى اگر يگانگى (توحيد) نباشد به دليل وجود ثنويت انواع تضادها و تناقض ها به وجود مى آيد و متقابلان در رابطه با يكديگر همديگر را تخريب مى كنند در نتيجه انواع روشهاى عملى بر پايه آن فلسفه به وجود مى آيد و آنچه كه در عمل به كار مى رود منطق ناميده مىِشود پس هر منطقى زاييده يك فلسفه اى است كه زير بناى آن منطق مى باشد در نتيجه حكمت يعنى فلسفه اى كه از انبياء برخاسته است بايد منطق مناسب خود را نيز داشته باشد اما آنچه كه از فلسفه و منطق امروز ما در دست داريم بيشترين آنها از انديشه هاي علماء يونان سرچشمه گرفته است حتى چيزى كه امروز بنام فلسفه و منطق اسلامى در دانشگاه ها و حوزه هاى علميه تدريس مى شود چيزى نيست مگر فلسفه و منطق يونانى كه فقط رنگ و لعاب اسلامى گرفته است و هيچ ربطى نه تنها به اسلام ندارد بلكه حتى ربطى به اديان ديگر هم ندارد بنابراين اگر شبسترى آنها را مورد انتقاد قرار مى دهد به اين دليل است كه آنها را بمثابه افكار جهل و شرك و ضلالت مى بيند از اينرو با معرفى كردن انواع فلسفه و منطق به زبان شعر آنها را مورد نقد و هجوم قرار میدهد. و مى گويد:
فلسفه چيست نزد اهل ملل                  شرك و خودرائى و ضلال و حيل
راى اشراقيان افلاطون                       مختلط شد به شرک گوناگون
راى مشائيان به فكر خسيس                شد مدون به سعى رسطاليس
ساخت آلت ولى در استعمال                غلط افتادش از ضلال خيال
شكل منطق بدان خيال پرداخت               كه خدا دان شود ذهى پنداشت
  به قياسات عقل يونانى                    نرسد كس به قرب ايمانى
ابلهى باصفا و قلب سليم               بهتر از زيركى و راى سقيم
با اين كه شبستري فلسفه و منطق هاى موجود را به باد حمله مى گيرد ولى خود هم به جاى آنها چيزى را پيشنهاد نمى كند بايد پرسيد از كجا بايد آغاز كرد چگونه بايد تحقيق كرد تا به سرچشمه زلال حكمت دست يافت به غير از شبسترى بسيارى از علماء و روشنفكران با او در اين راى موافق هستند كه فلسفه و منطق هاى موجود عامل گمراهى اند   شيخ بهائی نيز در مزمت فلسفه و منطق يونانی شعری دارد که با کمی تصرف آن را می آوريم:
ای کرده به علم خرافی خوی               نشنيده ز علم حقيقی بوی
سرگرم به حکمت يونانی                      بی بهره زحکمت قرآنی
بر علم رسوم چو دل بستی                  بر اوجت اگر ببَرد پستی!
يک در نگشود ز مفتاحش                  اشکال افزود ز ايضاحش!
سور قرآن فرموده نبی             از سور ارسطو چه می طلبی؟!
نی برده زعلم فروع واصول               شرمت باد از خدا و رسول!
علمی بطلب که به دل نوراست                      سينه زتجلی آن طور است
علمی بطلب که صوری نيست               فطری است و خيالی نيست
علمی بطلب که جدالی نيست                 تکوينی است و اوهامی نيست
  علمی که دهد به تو  جان نو                   علم اصول دین است  زمن بشنو
  بلكه خود اين فلسفه ها و منطق ها ی بشر ساخته ثبات ندارند و هر كسى به ميل و راى شخصی خود آنها را ويران مى كند و دوباره به طور ديگرى بنا مى كند . مثلا ,
دكتر عبدالحسين مشكو‌ه الدينی در كتاب تاثير و مبادى آن ص 4 آورده است .
ايراداتى در فلسفه
1-فلسفه بافى مشكلى از زندگى نمى گشايد بايد دنبال علمى رفت كه منافع عملى داشته و سودى از آن عايد زندگانى شود
2-قضاياى فلسفى ثابت نيست و دائماً در معرض تبدل است به همين جهت دائماً فلسفه اى را خراب مى كنند و از نو مى سازند بنابراين فلسفه جز موهومات چيزى نيست.
ايرادات بر فلسفه اسلامی
1-منابعى كه به دست مسلمانان رسيده از افلاطون و ارسطو و مبانى فلسفه اسلامی از آنها ساخته شد و ربطى به اسلام ندارد و هيچ گونه سندى از قرآن براى آنها نيست.
2-اسلام اصلا فلسفه ندارد و اگر داشته باشد بايد مستخرج از قرآن باشد كه آن هم تاكنون انجام نگرفته است.
3-اگر كسى فلسفه صحيحى در دست مى داشت و از اين امور  آگاه مى بود بايستى از آنها استفاده عملى ببرد و اگر در زندگى عملى قابل استفاده نباشد آن فلسفه باطل است. (نوشته مشكوه الدينی تمام شد)
از ميان روحانيون معاصر - شيخ اسماعيل خوئينى در كتاب آفات شناخت آورده  ص 251
 در ميان آن سه گروه (فيلسوفان - متصوفه - حجتيه) و همه كسانى كه براى خود مكتبى و تزى غير از مكتب انبياء دارند و آن عبارت است از اين كه همه آنها مقلد خود و پيرو خود و افكار و عقايد رهبران فكرى خودشان هستند و تسليم صرف انبياء و پيامبران و قرآن و امامان نيستند اگر چه مقدارى از عقايد و افكار اسلامى را هم به پذيرند اما آن قسمتها را پذيرفته و قبول دارند كه با عقل و انديشه آنها وفق مى دهد.مثلا فلاسفه و صوفيه و عرفا و حتي شيخيه و حجتيه همه مى خواهند اسلام و اصول و فروع آن را با مبانى عقلى و از اصول استدلال و از صافى مبانى خود بگذرانند و اگر مسئله ای مانند معاد جسماني يا اختيار و اراده خداوند با عقل و فهم آنها وفق نداد آن را قبول نمى كنند و خلاصه اصل و اصيل در تفكر اينها افكار و عقايد خودشان است . فلسفه خود را فلسفه اسلامى و نام عرفان خود را عرفان اسلامى و به نام حجتيه قرار مى دهند, يعنى چيزى جدا از اسلام و اين همان انحرافى است كه مجاهدين داشتند كه مى گفتند ماركسيسم اسلامى و اسلام را با ماركسيسم مخلوط مىكردند.
اما نمونه اى از انحراف تك تك اين سه گروه :
1--فلاسفه: عموماً براى مبانى غلط عقل يونانى معتقدند كه از واحد جز واحد صادر نمىشود الواحد لايصدر منه الا الواحد و در نتيجه مخلوق خدا فقط يكى بوده و خدا خليفه خود را در جهان آفريد و خود كنار ماند و آن خليفه اول همان عقل اول است كه اختيار همه كارهاى جهان در دست اوست و او هم چون يكى بوده و مخلوق كامل مثل خود و عقل دوم را آفريد و عقل دوم عقل سوم را تا عقل دهم و عقل فعال و فلك الا فلاك و خلاصه جهان مخلوق عقل است نه خدا و در جهان خدايان ديگرى به نام عقل هستند كه همه كاره جهان مى باشند و خود خدا از همه كارها بر كنار است بلكه اصلا نمى تواند در كارها دخالت كند.
و قالت اليهود يدالله مغلوله         ( و گفتند يهودها كه دست خدا بسته است)
2_ صوفیه :كه اينها جهان را برخاسته از خدا مى دانند و نمى توانند مشكل ربط حادث با قديم را بفهمند ناچار خدا را به دريا و جهان را به قطرات آب (كف) يا خدا را به خورشيد و ديگران را به ذرات و ... تشبيه مى كنند و در نتيجه همه چيز جزئى از خدا و همه عالم يك وجود شده و به وحدت وجود و موجود معتقد مى شود
3-اما نمونه انحراف شيخيه و به دنبال آن حجتيه :اين كه براساس افكار شيخ احمد احسائى و براساس افكار فلسفه و عقايد يونان صادر اول و اولين مخلوق خدا را كاملترين مخلوق دانستند و معتقد مى شوند كه از كامل ناقص صادر نمىشود و ميان خالق و مخلوق سنخيت لازم است و بايد اولين مخلوق خدا مانند خود خدا از هر جهت كامل باشد و حاضر هم نيستند خدايانى به صورت عقول و استقلال قبول كنند ناچار عقول عشره را به 14 معصوم تطبيق نموده و معتقد مى شوند كه اول ما خلق الله نور نبوت و انوار معصومين بوده و خدا خود بر كنار و اين انوار معصومين جهان آفرين شدند و امام زمان هم - هم اكنون كار خدائى مى كند و ممكن نيست امام زمان نباشد و اگر لحظه اى نباشد جهان هستى و عالم خلقت نابود مى شود و اولين مخلوق كامل خدا عقل اول همان نور انبياء بوده و غيبت امام زمان نه براى اصلاح عالم بلكه يك ضرورت است و در حقيقت خداى خالق و رزاق همان امام زمان و امامان و پيامبران و نور نبوت و عقول عشره است به صورت آدم و بعد ديگر پيامبران و به شكل پيغمبر اسلام و سپس امامان كه هر لحظه به شكلي بت عيار برآمد كه :
تا صورت پيوند جهان بود على بود      تا نقش زمين بودو زمان بودعلى بود
و خلاصه همان انحراف يهود كه گفتند:       قالت اليهود عزير بن الله (و گفتند يهودها كه عزير فرزند خداست)
و انحراف مسيحيان كه گفتند : و قالت النصارى مسيح بن الله (و گفتند نصارا كه مسيح فرزند خداست)
كه اين بار اين ها مى گويند امامان خدايان هستند و هر حاجتى كه بخواهى بايد از آنها بگيرى.
(نوشته شيخ اسماعيل خوئينى تمام شد این شیخ را در زندان ولایت مطلقه فقیه کشته شد)
شرح: در اين دو مطلبى كه آورديم در نهايت امر انتقادها به فلسفه برمى گردد و حتى عرفا و شيخيه و حجتيه نيز پايه و اساس عقيده شان در نهايت به فلسفه برمى گردد با اين تفاوت كه بعضى ها به فلسفه افلاطون و بعضى ها به فلسفه ارسطو برمى گردد و از طرف ديگر خود آقاى شيخ اسماعيل خوئينى هم چيزى عرضه و پيشنهاد نمى كند. همانطور كه در ابتدا آورديم علم حكمت زانبياء برخاست ولى باز هم بايد بگرديم كه اين حكمت در كجاست و چگونه مى شود بدان رسيد با همه اين
آقاى مطهرى منابع فلسفه اسلامى را در كتاب آشنائى با علوم اسلامى ص 141 چنين مى آورد.
فلاسفه اسلامى به دو دسته تقسيم مى شوند فلاسفه اشراق و فلاسفه مشاء سر دسته فلاسفه اشراقى اسلامى شيخ شهاب الدين سهروردى از علماء قرن ششم است و سر دسته فلاسفه مشاء اسلامى شيخ _ الرئيس بوعلى سينا به شمار مى رود. اشراقيون پيرو افلاطون و مشائيان پيرو ارسطو به شمار مى روند.
شرح: سئوال اين است اگر سر دسته اين فلسفه ها هر دو از يونان هستند پس چه ربطى اين فلسفه ها به اسلام دارند آيا جز اين نيست كه يا اسلام فلسفه ندارد و ما ناچار هستيم به فلاسفه يونان مراجعه كنيم و دين اسلام كامل نيست و براى تكميل آن دست به دامن افلاطون و ارسطو شويم و يا اگر جواب غير از آن است پس بايد به دنبال فلسفه اسلامى در منابع اسلامی بگرديم در اين زمينه ملاصدرا براى ما جوابى دارد.
كتاب شواهد و ربوبيه _ ترجمه دكتر جواد مصلح صدر المتالهين محمد بن ابراهيم شيرازى مقدمه ص 13
حكما و فلاسفه اسلامى معتقدند كه حكمت وديعه انبياء است و نخستين معلم حكمت پيامبران بودند و نيز آيه 21 از سوره بقره ( و علم آدم الاسماء كلها) شاهد صحت اين مطلب است زيرا اسم هر چيزى حاكى از مقام ذات و حقيقت اوست و خدا بدين ترتيب علم به حقيقت و هويت هر چيزى را به آدم آموخت.(نوشته ملاصدرا تمام شد)
شرح: آنچه ملاصدرا بيان كرده همان چيزى است كه شبسترى به زبان شعر سروده است .
                علم حكمت ز انبياء برخاست         حكمت كژ نه حكمت راست
اما ملاصدرا معتقد است كه علم الاسمائى كه خداوند به آدم آموخت همان حكمت بوده است و اگر اين نظر درست باشد بايد اين علم در انبياء ديگر هم استمرار داشته باشد از اينرو بايد به سراغ كتب انبياء برويم و در آنها در پى شناخت حكمت گم شده بگرديم ولى قبل از اين كه به اين كار بپردازيم شمه اى از ورود فلسفه و منطق يونان به عالم اسلامى را مى آوريم.
به نقل از كتاب تاريخ تمدن و فرهنگ كلاس دوم آموزش متوسطه ص 114 و 115
 نهضت ترجمه مقارن خلافت مامون به اوج خود رسيد فعاليت عمده مترجمان در زمان خلافت مامون در سازمانى به نام دارالحكمه متمركز بود اين مركز كه تاسيس آن را در زمان هارون الرشيد دانسته اند . حنين ابن اسحاق مشهورترين مترجم نهضت ترجمه است.فلسفه: اگر چه مهداوليه فلسفه يونان باستان است و اين دانش مهم بشري در آن سرزمين به اوج و اعتلاى اوليه رسيد اما پس از تعطيل مدارس فلسفى يونان و اسكندريه در اواخر عهد باستان در آغاز قرون وسطى آثار فلسفى يونان مورد بى اعتنايى قرار گرفت و تدريجاً روبه فراموشى رفت در قرن اول و دوم هجرى مسلمانان كه به شدت مشتاق كسب دانش بودند با آثار يونانى آشنا شدند و شروع به ترجمه كتابهاى فلسفى به زبان عربى كردند به اين ترتيب در شرايطى كه اين ميراثهاى ارزشمند بشرى روبه نابودى مى رفت مسلمانان موجب نجات آنها از يك مرگ حتمى شدند پس از ترجمه آثار يونانى به عربى علماى مسلمان با الهام از تعاليم اسلام به جرح و تعديل نظرات فلاسفه يونانى پرداختند و سعى كردند تا به استفاده از آنها نظريات و مكاتبى در جهت و منطق با پايه هاى اعتقادى اسلام به وجود آورند يا همان مبادي فكرى را در خدمت رشد و اعتلاى اصول اسلامى به كار گيرند.چراغ فلسفه در عالم اسلام هرگز خاموش نشد و هم اكنون نيز در حوزه هاى اسلامى مخصوصاً حوزه هاى شيعى تدريس و تحقيق فلسفه رواج و رونق دارد و رو به توسعه و تكامل است دنياى اسلامى در طول تاريخ فلاسفه بزرگى را تقديم بشريت كرده است كه همچنان بزرگترين متفكران بشرى شناخته مىشوند. فارابى - اگر چه رشته اصلي فارابى فلسفه بود ولى وى در علوم مختلف نيز استاد بود و در آنها تاليفاتى داشت فارابى را پس از ارسطو كه به معلم اول مشهور است معلم ثانى شمرده اند آثار فارابى بيشتر در شرح فلسفه  

                                            بسم الله الرحمن الرحیم

 

                                 مقدمه اصول قانون هستی

 

 

1 ـ خداوند هستي‌ را قانونمند خلق‌ كرده‌ است‌ و اين‌ قوانين‌ را بايد در كتب‌ انبياء آورده‌ باشد وآخرين‌ آن‌ كتب‌ يعني‌ قرآن‌ بايد قانون‌ هستي‌ را در خود داشته‌ باشد از اينرو قرآن‌ كتاب‌ تدويني‌خداوند است‌ و طبيعت‌ كتاب‌ تكوين‌ است‌ بنابراين‌ ميان‌ قرآن‌ و طبيعت‌ مي‌توان‌ گفت‌ رابطه‌، رابطه‌ نظریه  و عمل‌ است‌. قانوني‌ هستی  كه‌ در طبيعت‌ است‌ در قرآن‌ نيز همان است‌. 

2 ـ همچنين‌ اجتماع‌ بشري‌ هم‌ بنابر بيان‌ قبلي‌ بايد قانونمند باشد از اينرو جامعه‌ هم‌ از قوانين‌تكويني‌ و تدويني‌ فرمان‌ مي‌برد.

 

3 ـ و چون‌ هم‌ طبيعت‌ و هم‌ جامعه‌ به‌ عنوان‌ آيات‌ خداوند (علامات‌ خداوند) محسوب‌ مي‌شوندبايد در اين‌ پديده‌ها و جامعه‌ها آيات‌ الهي‌ را شناسايي‌ كرد و آيات‌ الهي‌ چيزي‌ جز قوانين‌ عام‌ هستي‌كه‌ همه‌ موجودات‌ در تكوين‌ و حركت‌ از آن‌ فرمان‌ مي‌برند نيست‌ و آن‌ قوانين‌ نيز چيزي‌ جز اصول‌پنجگانه‌ دين‌ اسلام‌ نيست‌.

 

4 ـ آيا ممكن‌ است‌ خداوند قرآن‌ را داده‌ باشد اما محکمات  شناخت‌ و فهم‌ آن‌ را نداده‌ باشد يعني‌فلسفه‌ و منطقي‌ كه‌ بتوان‌ بوسيله‌ آن‌ آيات‌ قرآن‌ را تاویل  كرد. در دست‌ نباشد صد البته‌ هرگز، خداوندكليد فهم‌ قرآن‌ را نيز داده‌ است‌ و آن‌ اصول‌ پنجگانه‌ دين‌  و مله اسلام‌   حنیف است‌.

5 ـ بنابراين‌ نبايد در شناخت‌ علمي‌ از اصولي‌ غير از اصول‌ دين‌ و  مله  پيروي‌ كردکه علم اصول  شناخت  حق و حقوق   است  در نتيجه‌كساني‌ كه‌ قرآن‌ را با فلسفه‌ و منطق‌ ارسطوئي‌ يا ماركسيستي‌ يا صوفي گری ‌ تفسير مي‌كنند و از آن‌برداشت‌ مي‌كنند اشتباهی  بزرگ‌ مرتكب‌ مي‌شوند كه‌ يا آگاهانه‌ است‌ يا نه‌ ولي‌ در نتيجه‌ كار فرقي‌نمي‌كند هم‌ خود در زندگي‌ هدايت‌ نمي‌شوند و هم‌ جامعه‌ انساني‌ را نمي‌گذارند هدایت یابند

 

و از طرف‌ ديگر چيزي‌ را بنام‌ اسلام‌ به‌ خورد مردم‌ مي‌دهند كه‌ اجرام  است‌ به‌ همين‌ دليل‌است‌ كه‌ ما قادر نشده‌ايم‌ و نمي‌شويم‌ مردم‌ جامعه‌ خود و جوامع‌ ديگر را با ميل‌ و رغبت‌ جذب‌ اسلام‌نماييم‌ بلكه‌ مردم‌ را از اسلام‌ (يعني‌ از اجرامی  كه‌ به‌ خوردشان‌ مي‌دهيم‌)فراري‌ مي‌دهيم‌ چرا كه‌ بافطرت‌شان‌ سازگاري‌ ندارد چون‌ فطرت‌ همان‌ اصول‌ پنجگانه‌ دین و مله  است قانون هستی  و علم اصول  عرفان  حق و حقوق است

که عبارتند   از (توحيد ـ بعثت‌ ـ امامت‌ ـ عدالت‌ ـ معاد)

حال‌ كه‌ به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيديم‌ به‌ معرفي‌ اسلامي‌ مي‌پردازيم‌ كه‌ 14 قرن‌ است‌ به‌ فراموشي‌ سپرده‌شده‌ و بر پايه‌ قوانين‌ عام‌ فطرت‌ كه‌ با ذات‌ انسانها نيز سازگاري‌ دارد

 

خداوند فرمود:     فطرة‌ الله التي‌ فطر الناس‌ عليها

ذات‌ خداوندي‌ آنكه‌ ذات‌ مردم‌ نيز همان‌ است‌ (در درجه‌ نازل‌)

يعني‌ همان‌ قانوني‌ كه‌ در وجود خداوند به‌ طور مطلق‌ =سرمدی هست‌ يعني‌ در همه‌ پديده‌ها بطور نسبي‌ (مقدِّر) خداوند قرار داده‌ است‌.     به‌ همين‌ دليل‌ همه‌ پديده‌ها و مخلوقات‌ نشانه‌اي‌ از ذات‌ خداوند مي‌باشند.

       

 

 

 

     

                        شرح کوتاهی بر   علم اصول حق و حقوق کتابی

 

 

اصل‌ اول‌ توحيد: خداوند واحد - الاحد (سرمد ی)است‌، هستي‌ سرمدی ‌ است‌، ، ثبات‌سرمدی  است‌، و چون‌ نمی توان برای او - قدر تصور کرد  ـ جزء  ندارد تركيب‌ ندارد و در مخلوق حلول و اتحاد ندارد ـ زمان‌ و مكان‌ برای او نمی توان تصور کرد ـ و چون‌ (سرمدی  )است‌ زماني‌ و مكاني‌ خالي‌ از او نيست‌، درهمه‌ مکان و لا مکانه هست‌ و  در نتیجه ، اثرناپذير است‌، بنابراين‌ هستي‌ ازلي‌ دارد و مرگ‌ناپذيراست‌ اما هر مخلوقي‌ نشانه‌اي‌ از اوست‌، يعني‌ هر موجودي‌ در توحيد (مقدر ) نسبي‌ و فعال  خلق‌ شده‌ است‌، يعني‌ هرموجودي‌، هستي‌اش‌، مجموعه‌اي‌ از اجزاء است‌ كه‌ اين‌ اجزاء به‌ توحيد رسيده‌اند و اگر قانون‌ توحيدرا از داخل‌ آن‌ بر داريم‌ آن‌ موجود ديگر وجود نخواهد داشت‌ همان‌ طوري‌ كه‌ در مبداء خلقت‌ نيز همه‌مخلوقات‌ بر پايه‌ توحيد خلق‌ مي‌شوند مثلاً انسان‌ آنگاه‌ كه‌ اسپر از مرد و اوول‌ از زن‌ در رحم‌ مادر به‌توحيد رسيدند، نطفه‌  - خلقت‌ بچه‌ به‌ وجود مي‌آيد حتي‌ موجودات‌ بي‌جان‌ مثل‌ اتم‌، كه‌ ذره‌اي‌ است  از سه‌ جزء الكترون‌، پروتون‌ و نوترون‌، كه‌ با هم‌ به‌ توحيد رسيده‌اند و اگر توحيد داخلي‌ آنها را بهم‌بزنيم‌ دنيايي‌ را خراب‌ مي‌كند  توحید داخلی وقتی بهم می خود که جزء  یا اجزائی  خود را در رابطه با خارج  نسبت به داخل   جدائی  کند بنابراين‌

 

 توحيد – سنت  هستي‌، حيات‌ و حركت‌ موجود نسبی تا الی  الله در قانون هستی   است‌

 

اصل‌ دوم‌ بعثت‌: خداوند باعث‌ سرمدی  است‌، نظمي‌ در خود حاكم‌ است‌ كه‌ منبعث‌ ازخود است‌ به‌ قول‌ امروزيها يك‌ نظم‌ پویا‌ دارد خود جوش‌سرمدی   است‌، یعنی داراي‌ نظامي‌ منبعث‌ ازواحد الاحد  خود است‌. اما قانون‌ بعثت‌ مقدر =نسبي‌، را در ذات‌ همه‌ پديده‌ها قرار داده‌ است‌ يعني‌ هر موجودي‌ كه‌ خلق‌ شده‌ درداخل‌ آن‌، نظامي‌ منبعث‌ از توحيد اجزاء خود را دارد كه‌ خدا آن‌ را در او قرار داده‌ است‌ هيچ‌موجودي‌ وجود ندارد مگر در داخلش‌ نظامي‌ داشته‌ باشد كه‌ منبعث‌ از توحيد اجزايش‌ مي‌باشد مثلاًوجود ما، مجموعه‌اي‌ است‌ از اجزاء كه‌ اين‌ اجزاء با يك‌ نظام‌ منبعث‌ از توحيد اجزايش‌ بوجود آمده‌است‌    از اينرو هيچ‌ موجودي‌ هستي‌ ندارد مگر داخلش‌ نظامي‌ منبعث‌ از توحيد اجزايش‌ باشد.

 

بعثت - نظام هستی و حیات   و حرکت در قانون هستی   است

 

اصل‌ سوم‌ امامت‌: خداوند امام‌ سرمدی  ‌ خود  و امام‌ سرمدی  همه‌مخلوقات‌ است‌ و چون‌ سرمدی  است‌ و در همه‌ مکان و لا مکان  هست‌ و در درون‌ هر موجودي‌بدون ترکیب حضور دارد  براي‌ همین هم در حاكميت‌  داشتن‌ احتياج‌ به‌ زور ندارد بنابراين‌ امامتش‌ بر پايه‌ دادن‌ اختيارو انتخاب  به‌ همه‌ مخلوقات‌ است‌. در نتيجه‌ در داخل‌ هر موجودي‌ امامت‌ نسبي‌ را قرار داده‌ است‌ تا آن‌ موجود با اختيار  و انتخاب خود، خود را    رهبري‌ كند چرا كه‌ هر موجود مجموعه‌اي‌ از اجزااست‌ و داراي‌ نظام‌ و نظام‌ بدون‌ رهبري‌ جمعی امكان‌ ندارد.مثلاً در داخل‌ وجود ما، همه‌ اجزاي‌ وجودمان‌ در رهبري‌ بدن‌ ما شركت‌ مي‌كنند و يا در جامعه‌ بايدهمه‌ افراد جامعه‌ در رهبري‌ جامعه‌ شركت‌ كنند در نتيجه‌ امامت‌ اصلي‌ است‌ عمومي‌ و هستی  شمول‌ ورهبري‌ جامعه‌ از آن‌ خود جامعه‌ است‌ اما امامت خاص هم داریم و ان  انبیا و المرسلین کما محمد و ال محمد هستند  امامی که رسول الله  است و در حضور رسول الله هیچ کس حق ندارد بر رسول الله تقدم جوید   در غیاب معصوم  امامت عام  از آن‌ شورای ‌ مردم‌ است‌ ‌، و كسي‌ كه‌ در جامعه‌ حكومت‌ مي‌كند، آن‌ را به‌ امانت‌ از مردم‌ گرفته‌ است‌، 

 

امامت  - رهبری  هستی و حیات و حرکت است که  امانت الهی و امانت مردم است با حاکمیت شورای مردم با قانون هستی   است

 

 

اصل‌ چهارم‌ عدالت‌: خداوند عادل‌ مطلق‌ است‌ و در تعادل‌ مطلق‌ است‌ و قانون‌ عدالت‌ را نيز دردرون‌ هر موجودي‌ به‌ عنوان‌ آيه‌ (علامت‌) و قانون‌ هستي‌ قرار داده‌ است‌ هر موجودي‌ كه‌ از عدل‌،خارج‌ شود يعني‌ از تعادل‌ خارج‌ شده‌ و مرگ‌ مي‌پذيرد خداوند مرگ‌ ندارد چون‌ در تعادل‌ مطلق‌ است‌وظيفه‌ امامت‌ داخل‌ هر موجود برقراري‌ عدالت‌ در درون‌ و بيرون‌ خود است‌ بنابراين‌ عدالت‌، صراط‌ مستقيم‌، نسبی (مقدر ) بودن و فعال بودن  و كمال‌جوئي‌ است‌ خروج‌ از عدل‌ يعني‌ حركت‌ به‌ سوي‌ نابودي‌ و مرگ‌ است

 

 ‌ عدالت‌ قانون‌ تکامل - هستي‌ و حیات و حرکت جامعه و  فرد باعمل به قانون هستی   است

اصل‌ پنجم معاد‌: خداوند عاید مطلق(سرمد ی ) است‌، يعني‌ براي‌ خداوند ديروز، امروز، فردا يا به‌ معني‌ ديگرگذشته‌ و حال‌ و آينده‌ يكي‌ است‌ اما قانون‌ معاد نسبي‌ را در درون‌ هر موجودي‌ قرار داده‌ است‌ يعني‌هر موجودي‌ كه‌ خلق‌ مي‌شود داراي‌ مبدأ است‌ و گذشته‌ و حال‌ و آينده‌اي‌ دارد و اگر از پنج‌ قانون‌اصول‌ هستی  پيروي‌ كند معادش‌ در دنيا زندگي‌ در آزادي‌ و استقلال‌ و در آخرت‌ بهشت‌ کمال جوئی برين‌ خواهد بودو اگر موجود از پنج‌ قانون‌ اصول‌ دين‌ خارج‌ شود در دنيا اسارت‌ و استبداد و در آخرت‌ مدتی  در جهنم‌ خواهدبود. آخرت‌ را ما امروز مي‌سازيم‌ اگر امروز در جامعه‌اي‌ توحيدي‌ ـ يعني‌ برادري‌ و خواهری  و دوستي‌ و محبت‌ در نظام‌ مستقل ‌ و برابری  و در امامت‌ ازادی  و سازندگی ‌ و در عدالت‌ ـ صراط‌ ‌كمال‌جوئي‌  مستقيم حركت‌ كنيم‌ روزبروز در جامعه‌اي‌ زندگي‌ خواهيم‌ كرد كه‌ به‌ كمال‌ مطلوب‌ يعني‌ بهشت‌،نزديكتر خواهيم‌ شد و بهشت‌ را در اينجا خواهيم‌ ساخت‌ كسي‌ كه‌ در دنيا در جهنم‌ خود ساخته زندگي‌ كند حتماًآخرتش‌ نيز جهنم‌ خواهد بود در جامعه‌اي‌ كه‌ اصول‌ هستی حاكم‌ نباشد ، همه‌ فسادها وبدبختي‌ها و ظلم‌ها و تبعيض‌ها و... خواهد بود پس‌ اي‌ برادران‌ واي‌ خواهران‌ مسلمان شیعه دست‌ در دست‌ هم‌ بدهيم‌ و با يك‌ همبستگي‌ بزرگ‌ الگوئي‌ به‌ جهان‌عرضه‌ كنيم‌ كه‌ اي‌ دنيا، اي‌ مردم‌ ببينيد اين‌ است‌  دين‌ ما، اين‌ است‌ مذهب ما، و درپايان‌ اين‌ مقدمه‌ بايد بگوئيم‌ هر جا شورا =  انسان سالاری الهی  حاکم باشد، آنجا در واقع   اصول  هستی و دین حاکم شده است  ‌حتی بدون اینکه نامی از دین  برده شود 


معاد = هدف های هستی و حیات و حرکت است در قانون هستی است که با ایجاد جامعه جهانی   بر پایه  نمونه  حج که هیچ حاکمی غیر خدا نیست انسان خلیفه الله است و این بهشت دنیاست و بهشت اخرت نتیجه ان است


    شرح متوسط از اصول علم ظاهر قران و   وبرابری

                              حقوقی کتابی

 

 

علم اصول   حق و حقوق کتابی -  بعنوان اصول دین واحد همه انبیاء  خدای واحد الاحد بعنوان فلسفه ومنطق و  قوانین هستی وموازین  فهم   ایات  واحادیث و اجتهاد در امرهای واقع جدیدواصول  هدایت کننده عقل درپنداروگفتاروکردار برای  استقلال و ازادی انسان  وحاکمیت  ولایت شورای    

                      مردم از خانواده  تا جامعه ملی و تا جامعه جهانی  است

 

       

اصل‌ پايه‌ و قانون‌ اول‌ التوحيد: بر پايه‌ ميزان‌ حقيقت‌ فقط‌ الله هستي‌  مطلق‌ و فعّال‌  دارد در نتيجه‌هستي‌ مطلق‌ و منفعل‌ وجود ندارد از اين‌ رو اجتماع‌ و ارتفاع‌ آن‌ دو محال‌ است‌ بدين‌ قرار در جهان‌هيچ‌ پديده‌اي‌ نيست‌ كه‌ هستي‌ مطلق‌ و منفعل‌ و يا هستي‌ مطلق و فعّال‌ داشته‌ باشد بدين‌ دليل‌ است‌كه‌ همه‌ پديده‌ها هستي‌ مُقدَّر يعني‌ نسبي‌ و فعّال‌ دارند  و دارای اختیار و انتخاب هستند  و همه‌ پديده‌ها داراي‌ اجزاء مشترك‌هستند.

 

اجزائي‌ كه‌ در همه‌ پديده‌ها وجود دارند و آنها هم‌ نسبي‌ و فعّال‌ هستند و... يعني‌ قابليت‌ رابطه ‌اثردهی‌ و اثرگیری  دارند بنابراين‌ مي‌توانند با پديده‌هاي‌ ديگر تركيب‌ شوند. و در مجموعه‌اي‌حركت‌ و پويايي‌ يابند مثلاً مرد و زن‌ تركيب‌ (ازدواج‌) مي‌  کنند  و در مجموعه‌اي‌ به‌ نام‌ خانواده‌حركت‌ و پويايي‌ مي‌يابند بدينقرار، هر پديده‌ مجموعه‌اي‌ در حركت‌ از اجزاء است‌ كه‌ با هم‌ تركيب‌مي‌شوند و به‌ يك‌ هويت‌ مي‌رسند

 

اجزاء هو هويه‌ شونده‌ كه‌ خود نيز مجموعه‌ هستند هر يك‌ با هويت‌خاص‌ خود در مجموعة‌ جديدي‌ به‌ يك‌ هويت‌ جديدي‌ مي‌رسند. در مثال‌ خانواده‌ مرد و زن‌ هر يك‌هويت‌ مخصوصي‌ دارند ولي‌ بعد از تركيب‌ (ازدواج‌) به‌ هويت‌ جديدي‌ به‌ نام‌ خانواده‌ مي‌رسند.بدينسان‌ اجزاء تركيب‌ شونده‌ به‌ هنگام‌ تركيب‌ از مبداء توحيد حركت‌ و پويايي‌ مي‌يابند

 

يعني‌ هر كدام‌هويت‌ يگانه‌ و مخصوص‌ خود را دارند و در جريان‌ تركيب‌ هم‌ با يكديگر بر پايه‌ ميزان‌ حق‌ يعني‌ مبداءاحدیت –  در روابط  -   موازنه توحیدی برقرار مي‌كنند و نسبت‌ به‌ هم‌ نسبي‌ و فعّال‌ مي‌شوند و از اينرو نسبت‌ به‌ همديگر نيرو(قدرت‌) مي‌دهند و مي‌گيرند و با به‌ اشتراك‌ گذاشتن‌ مشتركاتشان‌ در جريان‌ تفاعل‌ با تقیه و تعاون  باهمدیگر  در جريان‌ جذب‌ با حفظ‌    يكديگر تركيب‌ مي‌شوند و در مجموعه‌اي‌ باز به‌ توحيد مي‌رسند

 

 

يعني‌مجموعه‌ حاصل‌ از تركيب‌ باز هويت‌ يگانه‌ دارد و هر اندازه‌ درجه‌ توحيد اجزاء به‌ وجود آورنده‌ پديده‌نسبت‌ به‌ هم‌ بيشتر باشد حركت‌ پديده‌ در هويت‌ يگانه‌ خود بيشتر مي‌شود از اينرو هستي و حركت‌همان‌ توحيد است‌.

 

 

 در مثال‌ خانواده‌ مرد هويت‌ يگانه‌ و مخصوصي‌ دارد و زن‌ نيز هويت‌ يگانه‌ ومخصوصي‌ دارد و در جريان‌ تركيب‌ (ازدواج‌ ) هم‌ با يكديگر بر پايه‌ ميزان‌ حق‌ يعني‌ توحيد رابطه‌توحيدي‌ برقرار مي‌كنند يعني‌ نسبت‌ به‌ هم‌ نسبي‌ و فعّال‌ مي‌شوند و از اينرو نسبت‌ به‌ همديگر نيرو(قدرت‌) مي‌دهند و مي‌گيرند و با به‌ اشتراك‌ گذاشتن‌ مشتركاتشان‌ در جريان‌ تفاعل‌ با تقیه به‌   تعاون  مي‌رسندو در جريان‌ جذب‌ با حفظ‌ يكديگر تركيب‌ مي‌شوند و در مجموعه‌اي‌ به‌ نام‌ خانواده‌ باز به‌ توحيدمي‌رسند يعني‌ مجموعه‌ حاصل‌ از تركيب‌ (ازدواج‌) باز هويت‌ يگانه‌ دارد.

 

 

 

 

اما اجزاء در جريان‌ تركيب‌نظر به‌ اينكه‌ در چه‌ نسبت‌هايي‌ با يكديگر رابطه‌ برقرار كنند يعني‌ نظر به‌ اينكه‌ نظام‌ حركتشان‌ چه‌باشد و همچنين‌ محيطي‌ كه‌ مجموعه‌ با آن‌ رابطه‌ برقرار و در نتيجه‌ برآيند نيروهاي‌ محركه‌ و رهبري‌آن‌ كه‌ بدين‌ ترتيب‌ به‌ وجود مي‌آيد و نيز مسيري‌ كه‌ مجموعه‌ در آن‌ حركت‌ مي‌كند بسته‌ به‌ اينكه‌حركت‌ مجموعه‌ در چه‌ مسيري‌ باشد در جهت‌ حركت‌ مجموعه‌ اثر مي‌گذارند و مجموعه‌ نسبت‌ به‌ اين‌تاثيرات‌ به‌ سرانجام‌هاي‌ متفاوتي‌ مي‌رسد يعني‌ نوع‌ هويت‌ یگانه  پديده‌  در اینده  اين‌ يا آن‌ مي‌شود

 

 

 و تاسرانجامي‌ كه‌ پديده‌ در مجموعة‌ نظام‌ و رهبري‌ و مسير، حركتش‌ در جهت‌ توحيد باشد در هويت‌يگانه‌ خود ثبات‌ دارد و در اين‌ هويت‌ حركت‌ مي‌كند. در مثال‌ خانواده‌ اگر به‌ لحاظ‌ مجموعه‌اي‌ كه‌ زن‌ ومرد با يكديگر مي‌دهند نتوانند با محيط‌ به‌ عنوان‌ يك‌ مجموعه‌ رابطه‌ توحيدي‌ برقرار كنند و درمجموعه‌ نظام‌ و رهبري‌ و مسير حركت‌ در جهت‌ توحيد حركت‌ كنند خانواده‌ نه‌ تنها در هويت‌ يگانه‌خود ثبات‌ نخواهد داشت‌ بلكه‌ محو خواهد شد.

 

 

 

بدين‌ قرار، هر موقع‌ پديده‌اي‌ با پديده‌ ديگري‌ بر پايه‌ميزان‌ باطل‌ يعني‌ مبداء شرك‌ -در روابط -  موازنه  تضاد ‌ ي‌ برقرار كنند ودر روابط  نسبت‌ به‌ هم‌ يكي‌ مطلق‌ و منفعل‌ وديگري‌ مطلق‌ و فعّال‌ باشند و از اينرو بر عليه‌ يكديگر اعمال‌ تحریف نيرو (به زور) كنند در اين‌ رابطه‌ پديده‌ مورد بحث‌ ضعيف‌ و پديده‌ ديگر قوي‌ باشد پديده‌ مورد بحث‌ زير سلطه‌ و پديده‌ ديگر مسلط‌ بر اومي‌شود  از اينرو جريان‌ فعل‌ از پديده‌ مسلط‌ با جريان‌ انفعال‌ زير سلطه همزمان‌ مي‌شود و در جریان   تقابل  با تعدی به همدیگر به تخاصم می رسند كه‌ حاصل‌ آن‌پيدايش‌ جريانهاي‌ دفع‌  و حذف‌ ميان‌ آنها است‌

 

 

 

و از اينرو نسبي‌ و فعّال‌ بودن‌ اجزاء به‌ وجودآوردنده‌ پديده‌ مورد بحث‌ در جزء و يا در مجموع‌ هويت‌ يگانه‌ خويش‌ نسبت‌ به‌ يكديگر درجه‌اي‌ ازبين‌ مي‌رود و در نتيجه‌ پديده‌ مورد بحث‌ در جزء و يا در مجموع‌ خود در رابطه‌ با مجموع‌ يا اجزاي‌پديدة‌ مسلط‌ به‌ همان‌ درجه‌ هويت‌ نسبتاً بيگانه‌اي‌ پيدا مي‌كند و به‌ كانون‌ تراكم‌ و تكاثر و انحصارنيرو براي‌ سلطه‌ بر پديده‌ مورد بحث‌ بدل‌ مي‌شود از اين‌ به‌ بعد جريان‌ فعل‌ از كانون‌ سلطه‌ با جريان‌انفعال‌ در اجزاء پديده‌ مورد بحث‌ همزمان‌ مي‌شود و در نتيجه‌ اجزاء پديده‌ مورد بحث‌ گرفتار روابط‌  تضاد و تحریف نیرو به  (زور) مي‌شوند كه‌ حاصل‌ آن‌ به‌ وجود آمدن‌ جريانهاي‌ تعدی و تخاصم و   دفع‌ و حذف‌ ميان‌ آنها است‌

 

 

وبدينقرار، پديده‌ مورد بحث‌ دچار تعدد هويت‌هاي‌ چندگانه‌ مي‌شود. مثلاً جامعه‌ اوليه‌ داراي‌ هويت‌يگانه‌ بود و اگر دو يا چند هويت‌ پيدا كرد و در جهت‌ تعدد هويت‌ها (طبقات‌ و تبعيض‌ها و ظلمها و )حركت‌ كرد علت‌ تنها در خود و در درون‌ جامعه‌ نبود بلكه‌ علت‌ مجموعه‌اي‌ از عوامل‌ درونی ‌ و بیرونی بود به‌ ناچار در شناخت‌ آن‌ اثر طبيعت‌ و جامعه‌هاي‌ ديگر را نيز بايد به‌ ميان‌ آورد كه‌ با اجزاءجامعه‌ مورد بررسي‌ به‌ نسبتهايي‌ رابطه‌ تضاد   برقرار كرده‌اند و از اينرو نظام‌ و رهبري‌ و مسير حركت‌جامعه‌ اوليه‌ از جهت‌ توحيد بيگانه‌ شده‌ و در نتيجه‌ دچار تعدد هويت‌هاي‌ چندگانه‌ يعني‌آفت تنازع  و توقف  گرديده‌ است‌.

 

 

 

توحيد: اصل‌ پايه‌ و اصل‌ الاصول‌ و قانون‌ عام‌ هستی و حرکت با ثبات‌ بر هويت‌ يگانه‌ نسبي‌ است‌.

 

 

اصل‌ و قانون‌ دوم‌ البعثه: بر پايه‌ ميزان‌ شريعت‌ هر پديده‌ در هويت‌ خود نظامي براي‌ حركت‌ دارداز اينرو اجزاء هر پديده‌ در نسبتهايي‌ با هم‌ رابطه‌ برقرار مي‌كنند و با اين‌ نسبت‌ها ترتيبي رادر نظام‌ خود براي‌ حركت‌ به‌وجود مي‌آورند زيرا حركت‌ در مجموعه‌ بدون‌ نظام‌و ترتيب اجزاءآن ممكن نيست‌ از اينرو جزء بدون‌ جمع‌ و جمع‌ بدون‌جزء وجود ندارد در نتيجه‌ جمع‌ مرتبط‌ از اجزاء و ذيحركت‌ وجود دارد به‌ ديگر بيان‌ هر اندازه‌ اجزاءپديده‌ نسبت‌ به‌ هم‌ نسبي‌تر و فعالتر و هر اندازه‌ تشخص‌ فردي‌ اجزاء كمتر و درجه‌ شركتشان‌ درهويت‌ مجموعه‌ افزونتر باشد نشان‌دهنده‌ برقراري‌ نظام‌ مستقل و برابری ‌ در روابط‌ اجزاء پديده‌ است

 

‌بدينقرار، اجزائي‌ كه‌ مي‌تواند در يك‌ نظام‌ مستقل  و برابری ‌ حركت‌ كنند نيروي‌ محركه‌شان‌ افزايش‌مي‌يابد و هر اندازه‌ نظام‌ مجموعه‌ مستقلتر و برابري‌ آن‌ افزونتر باشد نيروي‌ محركه‌اي‌ كه‌ مجموعه‌ايجاد مي‌كند فزونتر و حركت‌ پديده‌ در هويت‌ خود بيشتر است‌ مثلاً جامعه‌ در فطرت‌ خود توحيدي‌است‌ و داراي‌ يك‌ نظام‌ مستقل وبرابری  مي‌باشد ولي‌ وقتي‌ جماعات‌ بشري‌ از ناحيه‌ طبيعت‌ و يكديگردر روابط‌ تضاد (زور) قرار گرفتند از فطرت‌ توحيدي‌ خود بيگانه‌ و در نتيجه‌ دچار نظامهاي‌ ذلت  وتبعیض گرديدند

 

 

 پس‌ جامعه‌ هم‌ مثل‌ هر پديده‌اي‌ ديگر اگر به‌ فطرت‌ خود باز آيد يعني‌ از قوانين‌عمومي‌ (اصول‌ فطرت‌) پيروي‌ كند جامعه‌ توحيدي‌ مي‌شود و در نظام‌ جامعه‌ استقلال  و برابری جای  استحمال  و تبعیض  را مي‌گيرد طي‌ قرنها انديشه‌ها به‌ كار افتاده‌اند و هنوز هم‌ بكارند تا مگر نظامي‌ براي‌بازيافت‌ خويشتن‌ خويش‌ و باز آمدن‌ به‌ فطرت‌ را بيابند و اين‌ جز با يك‌ نظام‌ فكري‌ و عملي‌ بعثتي‌نمي‌تواند باشد

 

 

 

و جامعه‌ آدميان‌ با حركت‌ در آن‌ به‌ فطرت‌ خود باز مي‌آيند و مستقل و برابری  اجزاء  مي‌شوند.همان‌ طوري‌ كه‌ پديده‌ در درون‌ خود روابطي‌ دارد با پديده‌هاي‌ ديگر نيز روابطي‌ برقرار مي‌كند كه‌مجموع‌ اين‌ روابط‌ در نظام‌ پديده‌ اثر مي‌گذارند و معني‌ اين‌ بيان‌ جز اين‌ نيست‌ كه‌ پديده‌ را نمي‌توان‌از روابطش‌ مجرد و از مكان‌ و زمان‌ خارج‌ كرد و تحقيق‌ علمي‌ و حكيمانه‌ با شناخت‌ تمامي روابط‌ دروني‌ و بيروني‌ پديده‌ ملازمه‌ دارد

 

 

 و درست‌ به‌ دليل‌ زيادي‌ روابط‌ و نظام‌هايي‌ كه‌ پديده‌ به‌ عنوان‌ خوديا اجزاء خود در آنها شركت‌ مي‌كند براي‌ شناخت‌ علمي‌ و حكيمانه‌ پديده‌ بايد به‌ نظام‌ هويت‌ نظر كردنظامي‌ كه‌ پديده‌ را به‌ طور نسبي‌ از پديده‌هاي‌ ديگر متمايز مي‌ كند و رهبري‌ مجموعه‌ و نيروهاي‌محركه‌ متكي‌ بدان‌ است‌ از اينرو در تشخيص‌ نظام‌ پديده‌ بايد به‌ شناخت‌ روابط‌ تولید نیرو  پديده‌ وچگونگي‌ ايجاد آن‌ پي‌ برد

 

 

چرا كه‌ حركت‌ محتاج‌ نيرو است‌ و مسير حركت‌ متكي‌ به‌ چند و چون‌ نظام‌پديده‌ است‌ بدين‌ ترتيب‌ نظام‌ پديده‌ نه‌ تنها در مسير بلكه‌ در جهت‌ حركت‌ نيز موثر است‌

 

 

 زيرا هراندازه‌ نظام‌ مجموعه‌ مستقلتر تر و برابری اجزاء آن‌ زيادتر باشد پديده‌ نيروي‌ محركه‌ بيشتري‌ ايجاد مي‌كند و باافزايش‌ نيروي‌ محركه‌ حركت‌ پديده‌ در جهت‌ توحيد شتاب‌ بيشتري‌ مي‌گيرد و هر اندازه‌ حركت‌ پديده‌در جهت‌ توحيد بيشتر باشد هويت‌ پديده‌ بر دوام‌تر است‌ مثلاً براي‌ اينكه‌ جامعه‌ به‌ فطرت‌ خود بازآيد بايد درجه‌ توحيد اجزاء جامعه‌ نسبت‌ به‌ هم‌ به‌ صددرصد ميل‌ كند از اينرو نظام‌ روابطشان‌ بايدمستقلتر  و برابری اجزاء  بیشتر  باشد تا بتوانند با تمرين‌ و ممارست‌ به‌ توحيد نظر  و عمل‌ برسند و الگوي‌ جامعه‌متعالي‌ توحيدي‌ و مصداق‌ جامعه‌ مستقل  و مدينه‌ برابری ‌ شوند. جامعه‌ مستقل ، و مدينه‌ برابري‌ كه‌ اهل‌آن‌ جمله‌  مولدان باشند و تفوق‌ نبود ميان‌ ايشان‌ مگر به‌ سببي‌ كه‌ مزيد تولید  بود و ميان‌ ايشان‌ نه‌رئيسي‌ بود و نه‌ مرئوسي‌.

 

بعثت‌: اصل‌ و قانون‌ عام‌ هستی و حرکت در  نظام‌ مستقل و برابری  است‌.

 

 

 

 

اصل‌ و قانون‌ سوم‌ الامامه: بر پايه‌ ميزان‌ طريقت‌ هر پديده‌ در هويت‌ خود رهبري دارد و آن‌ نمادي‌ازشورای مجموعه‌ اجزاء پديده‌ است‌ كه‌ اين‌ يا آن‌ برآيند را از نيروهاي‌ محركه‌ بوجود مي‌آورد و پديده‌ را به‌پيش‌ مي‌برد پديده‌ نيروهاي‌ محركه‌ را چه‌ خود ايجاد كند و چه‌ از خارج‌ بگيرد در هويت‌ خود ‌نماد ‌رهبري‌ اين‌ نيروها است‌ هر اندازه‌ اجزاء پديده‌ و نيروهاي‌ محركه‌ و برآيندشان‌ نسبت‌ به‌ هم‌ نسبي‌تر وفعّالتر باشند رهبري‌ پديده‌ ازادتر و سازندگی  ‌ آن‌ با اجزاء مجموعه‌ و اجزاء مجموعه‌ با يكديگر زيادترمي‌شود

 

 

در نتيجه‌ حركت‌ پديده‌ در هويت‌ خود بيشتر مي‌گردد مثلاً جامعه‌ وقتي‌ بر فطرت‌ خويش‌باشد برآيند نيروهاي‌ محركه‌اش‌ در اين‌ با آن‌ كانون‌ تراكم‌ و تكاثر نمي‌يابد از مجموعه‌ خارج‌ و خنثي‌نمي‌شود موجب‌ اسارت و تخریب  اجزاء كه‌ به‌ نوبة‌ خود از اندازة‌ توليد نيروهاي‌ محركه‌ مي‌كاهد،نمي‌شود حركت‌ جامعه‌ با رهبري‌ توحيدي‌ به‌ پيش‌ مي‌رود و رهبري‌ جامعه‌ سيطره‌ خود را بر جامعه‌به‌ عنوان‌ برآيند نيروهاي‌ دروني‌ و بيروني‌ جامعه‌ از دست‌ مي‌دهد مظهر توحيد و رهبري‌ كننده‌ جامعه‌به‌ توحيد مي‌شود

 

 

 

از اينرو در تشخيص‌ نيروهاي‌ محركه‌ و برآيندشان‌ و رهبري‌ آن‌ شناخت‌ مجموع‌روابط‌ پديده‌ ضرور است‌. بنابراين‌ جداكردن‌ درون‌ و برون‌ پديده‌ كار محقق‌ را به‌ ابهام‌ مي‌كشاند اگر دويا چند پديده‌ در يك‌ يا چند جزء شريك‌ باشند رابطه‌ آن‌ جزء با هر يك‌ از پديده‌ها رابطه‌ دروني‌ است‌و يا اگر يك‌ يا چند جز از پديده‌اي‌ به‌ عنوان‌ نماينده‌ در پديده‌هاي‌ ديگر شركت‌ كنند اين‌ اجزاء نسبت‌به‌ پديده‌هايي‌ كه‌ در آن‌ عمل‌ مي‌كنند بيروني‌ و نسبت‌ به‌ پديده‌اي‌ كه‌ به‌ نمايندگي‌ از آن‌ عمل‌ مي‌كنددروني‌ هستند

 

بنابراين‌ شرط‌ داخلی‌ كردن‌ نيروهاي‌ محركه‌ مستقل و برابر ی  كردن‌ نظام‌ مجموعه‌ است‌هر اندازه‌ نظام‌ پديده‌ مستقلتر و برابري‌ اجزاء آن‌ بيشتر رهبري‌ نيروها ازادتر و سازندگی در مجموعه‌افزونتر در نتيجه‌ طول‌ حركت‌ پديده‌ بيشتر است‌

 

 

 

 بدينقرار، اگر در ايجاد نيروهاي‌ محركه‌ و برآيندشان‌و رهبري‌ آن‌ همه‌ اجزاء پديده‌ شركت‌ كنند محل‌ عمل‌ رهبري‌ آن‌ خود مجموعه‌ است‌ در نتيجه‌رهبري‌ آن‌ ازاد و سازندگی آن‌ با اجزاء مجموعه‌ افزونتر و تعلق‌ رهبري‌ نيروها به‌ همه‌ است‌ از اينروشناسايي‌ درست‌ رهبري‌ نيروهاي‌ محركه‌ و برآيندشان‌ شناخت‌ محقق‌ را از مسير حركت‌ پديده‌ به‌يقين‌ نزديكتر مي‌كند زيرا مسيرهايي‌ را كه‌ پديده‌ پيدا مي‌كند متكي‌ به‌ رهبري‌ بر آيند نيروهاي‌محركه‌ است‌

 

 

مثلاً رهبري‌ اسیر و  مخرب  اجزاء جامعه‌ يك‌ رهبري‌ از خود بيگانه‌ است‌ از اينروهر اندازه‌ اين‌ رهبري‌ بر ابعاد قدرتش‌ افزوده‌ گردد بر درجه‌ سيطره‌ آن‌ افزوده‌ مي‌شود و جامعه‌ ازخودش‌ بيگانه‌تر و از فطرت‌ خودش‌ دورتر مي‌گردد از اينروست‌ كه‌ بنابر مسير حركت‌ كه‌ رهبري‌ تعيين‌مي‌كند جامعه‌ ممكن‌ است‌ به‌ توحيد نزديكتر يا از آن‌ دورتر گردد

 

 

وقتي كه‌ رهبري‌ به‌ مثابه‌ جزئي‌ ازرهبري‌ جهاني‌ تضاد يعني‌ سلطه‌ عمل‌ مي‌كند مسير حركت‌ جامعه‌ در جهت‌ تشديد اختلافات‌ طبقاتي‌و سيطره‌ خرافات‌ و اساطير خواهد بود پرستش‌ زور ـ پرستش‌ شخصيت‌ ـ پرستش‌ نژاد ـ پرستش‌ مقام‌ـ پرستش‌ پول‌ ـ پرستش‌ شهرت‌ و....

 

 

در اين‌ صورت‌ روابط‌ اجتماعي‌ انسانها را از خود بيگانه‌ مي‌سازد و جامعه‌ كارگاه‌ مطلق‌ تراشي‌مي‌شود. بدينقرار، شناخت‌ برآيند نيروهاي‌ محركه‌ به‌ تشخيص‌ رهبري‌ اين‌ نيروها از مسير و جهت‌حركت‌ مدد مي‌رساند اگر رهبري‌ برآيند نيروها در جهت‌ توحيد عمل‌ كند پديده‌ در هر سرانجامي‌ ازسرانجام‌ قبل‌ به‌ رهبري‌ ازاد و سازنده  با اجزاء مجموعه‌ نزديكتر خواهد شد و هر اندازه‌ رهبري‌ پديده‌ازادتر و سازندگی ‌ آن‌ با اجزاء و اجزاء با يكديگر زيادتر گردد حركت‌ پديده‌ در هويت‌ خود شتاب‌بيشتري‌ مي‌گيرد و در اين‌ هويت‌ به‌ پيش‌ مي‌رود.

 

امامت‌: اصل‌ و قانون‌ عام‌ هستی و حرکت در  رهبري‌ ازاد و سازندگی  است‌

 

 

 

 

 

 

اصل‌ و قانون‌ چهارم‌ العداله: بر پايه‌ ميزان‌ صراط‌ هر پديده‌ در هويت‌ خود مسيري دارد و با ‌حركت‌ در ان   پديده‌رادرطی تحولات  در مسير كمال‌جوئي‌  مستقيم‌  قر‌ارمي دهد بنابراين‌ هر پديده‌ در هويت‌ خود در مسيرکمال جوئی مستقيم‌  است‌ اجزاء پديده‌ هم‌ در مسير كمال‌ جوئی  مستقيم‌ هستند از اينرو هر اندازه‌ اجزاء پديده‌ نسبت‌ به‌هم‌ نسبي‌تر و فعالتر باشند حركت‌ پديده‌ هم‌ در اجزاء خود و هم‌ در مجموع‌ خود به‌ مسير كمال‌جويي‌ مستقيم‌ نزديكتر است‌

 

 

از اينرو مسير حركت‌ هر پديده‌ حاصل‌ مجموع‌ رابطه‌هايي‌ است‌ كه‌ آن‌پديده‌ در درون‌ خود ميان‌ اجزايش‌ و نيز در مجموع‌ و يا در اجزاي‌ خود با مجموع‌ يا اجزاء متشكله‌پديده‌هاي‌ ديگر دارد اگر اجزاء يك‌ پديده‌ نتوانند با يكديگر رابطه‌ برقرار كنند و در يك‌ نظام‌ مستقل و برابری  حركت‌ نمايند حركت‌ پديده‌ در مسير كمال‌جوئي مستقيم‌ ‌ نخواهد بود از اينرو هر اندازه‌نظام‌ پديده‌ مستقلتر و برابري‌ اجزاء آن‌ افزوتر باشد حركت‌ پديده‌ به‌ مسير كمال‌ جوئي‌ مستقيم‌ نزديكتراست‌

 

 

اما رهبري‌ پديده‌ را نيز در شناخت‌ مسير حركت‌ بايد بكار گرفت‌ فاصل‌ مسير حركت‌ پديده‌هارهبري‌ها است‌ از اينرو در مطالعه‌ مسير حركت‌ شناخت‌ رهبري‌ نيروهاي‌ محركه‌ ضرور است‌ هم‌رهبري‌ نيروهاي‌ محركه‌ در شناخت‌ مسير حركت‌ درآيند بكار مي‌آيد و هم‌ اين‌ در گذشته‌ و حال‌ خودمحقق‌ را در شناسايي‌ جامع‌ رهبر ونيروهاي‌ محركه‌ در اختيار او ياري‌ مي‌دهد

 

 

 

 بدينقرار، هر اندازه‌رهبري‌ پديده‌ ازادتر وسازندگی  آن‌ با اجزاء مجموعه‌ بيشتر باشد حركت‌ پديده‌ به‌ مسير ‌كمال‌جوئي مستقيم‌ نزديكتر خواهد شد .

 

 

مثلاً تحليل‌هاي‌ بي‌ گذشته‌ و بدون‌ آينده‌ عملي‌ است‌ كه‌ براي‌ كتمان‌حركت‌ جامعه‌ در مسير نقص‌ جويي‌ و كج‌روی  به‌ كار مي‌رود و همين‌ تحليل‌ ابتر است‌ كه‌ مجال‌ گمراه‌ شدن‌مردم‌ را فراهم‌ مي‌آورد و از توجه‌ مردم‌ به‌ امرهاي‌ واقع‌ مستمر باز مي‌دارد و رنگ‌ و لعاب‌كاريها به‌معناي‌ حركت‌ جامعه‌ در مسير كمال‌ جوئي‌ مستقيم‌ به‌ خورد مردم‌ داده‌ مي‌شد در صورتيكه‌ شناخت‌امرهاي‌ واقع‌ مستمر و حركت‌ در مسير حل‌ آنها حركت‌ در مسير كمال‌جوئي‌ مستقيم‌  است‌ بنابراين‌ باتوجه‌ به‌ اينكه‌ مسير مستقيم‌ بيش‌ از يك‌ مسير نيست‌ اما تنها مسير حركت‌ به‌ كمال‌ جوئی است‌

 

 

 

از اينروپديده‌ وقتي‌ در اين‌ مسير حركت‌ مي‌كند در روابط‌ دروني‌ ميان‌ اجزايش‌ و همچنين‌ در روابط  ‌بيروني‌اش‌ با پديده‌هاي‌ ديگر كمال‌جوئي‌ مستقيم‌  مي‌كند در نتيجه‌ پديده‌ در هويت‌ يگانه‌ خودحركت‌ مي‌كند و اين‌ هويت‌ را به‌ كمال‌ مي‌رساند مثلاً جامعه‌ وقتي‌ در مسير كمال‌جوئي‌مستقيم‌ حركت‌ مي‌كند كه‌ نواقص‌ آن‌ از بين‌ برود يا به‌ حداقل‌ چشم‌ پوشيدني‌ برسد

 

 

اگر جامعه‌ در حركت‌ خودبه‌ مسير نقص‌جوئي‌  و كجروی  منحرف‌  شد هر زمان‌ نواقصش‌ بيشتر مي‌شود و نيروها همديگر را ناقص‌مي‌كنند و اگر به‌ موقع‌ تصحيحي‌ در مسيرش‌ بوجود نيابد با انحراف‌ جهت‌ به‌ تضاد  يعني‌ به‌ ازخودبيگانگي‌ ممكن‌ است‌ تا فناء برود از اينرو مسير كمال‌جوئي مستقيم‌ ‌ - مسير حركت‌ در جهت‌ توحيداست‌ و هر اندازه‌ حركت‌ پديده‌ به‌ مسير كمال‌جوئي‌ مستقيم‌ در جهت‌ توحيد نزديكتر شود در هرسرانجامي‌ از سرانجام‌ قبل‌ پديده‌ به‌ توحيد نزديكتر و در نتيجه‌ حركتش‌ در هويت‌ خود بيشتر و به‌كمال‌ يگانگي‌ نزديكتر است‌ و اگر درجه‌ كمال‌ يگانگي‌ پديده‌ صددرصد شود حركت‌ پديده‌ در ابعاد وشتاب‌ خود ميل‌ به‌ بي‌نهايت‌ خواهد كرد

 

عدالت‌: اصل‌ و قانون‌ عام‌ هستی و حرکت در مسير كمال‌جوئي‌ مستقيم‌  است‌.

 

توضيح‌: بدينسان‌ شناخت‌ مسير در جهت‌ چهارمين‌ مرحله‌ در مشي‌ شناخت‌ جامع‌ است‌ اگرپديده‌ را در مجموعه اجزاي‌ آن‌ و در نظام‌ روابط‌ آن‌ و در رهبري‌ نيروهاي‌ محركه‌ و برآيند آن‌ و در مسير آن‌ درجهت‌ حركت‌ را بشناسيم‌ به‌ شناخت‌ جامع‌ هويت‌ آن‌ نزديكيم‌ مطالعه‌ پديده‌ به‌ عنوان‌ مجموعه‌اي‌ درحركت‌ تا بدين‌ جا يعني‌ بر وفق‌ اين‌ چهار قانون‌ عمومي‌ مطالعه‌ عيني‌ و پرداخته‌ از دخالت‌ ذهنيات‌است‌..

 

اصل‌ و قانون‌ پنجم‌ المعاد: براي‌ فهم‌ اين‌ اصل‌ مثالي‌ مي‌آوريم‌.

گروهي‌ كه‌ اقدام‌ به‌ هدايت‌ جامعه‌ به‌ سوي‌ جامعه‌ كمال‌ مطلوب‌ اسلامی‌ يعني‌ جامعه‌ توحيدي‌مي‌كند بر وفق‌ روش‌ شناخت‌ بر پايه‌ اصول‌ دين‌ اسلام‌ و مله‌ حنیف ‌ به‌ شناخت‌ امراض‌ و انحرافات‌جامعه‌ مشغول‌ مي‌شود و براي‌ آن‌ راه‌ معالجه‌ مسالمت‌آميز مي‌جويد از اينرو...

1 ـ اجزايي‌ از جامعه‌ را كه‌ از جهت‌ اصول‌ دين‌ و مله‌ منحرف‌ شده‌ بايد جا و موقع‌ و توان‌ آن‌ را دررابطه‌ با عناصر منحرف‌كننده‌ (فكري‌ و عملي‌) كه‌ با اجزاء منحرف‌ شده‌ رابطه‌ برقرار كرده‌ و بر سرتسرّي‌ و سلطه‌ قطعي‌ بر جامعه‌ تضاد (کتمان ، ترس‌، زندان‌، اعدام‌) در جامعه‌ بوجود آورده‌ است‌ رابشناسد.

2 ـ بايد روابط‌ اجزاء مجموعه‌اي‌ را كه‌ عناصر منحرف‌ شده‌ (فكري‌ و عملي‌) با جامعه‌ داده‌ است‌ رامعلوم‌ كند يعني‌ نظام‌ بر پايه‌ شرك‌ (مطلق تراشی و مطلق گرائی ) كه‌ سبب‌ ايجاد جامعه‌اي‌ با محتواي‌ اسارت‌ و تخريب‌مي‌شود را با نظام‌ جامعه‌اي‌ بر پايه‌ توحيد كه‌ مبين‌ نظامي‌ با محتواي‌ استقلال و برابری  است‌ رابشناسد.

3 ـ رهبري‌ ازاد و سازنده  با همه‌ اجزاء جامعه‌ را در مقاومت‌ در مقابل‌ رهبري‌ منحرف‌ شده‌ ومنحرف‌كننده‌ به‌ ذلت و در تبعيض‌ اجزاء جامعه‌ كه‌ ايجاد مشكلات‌ و مسائل‌ كرده‌ است‌ رابشناسد تا بتواند.

4 ـ مسير حركت‌ جامعه‌ را بشناسد و بدون‌ تعيين‌ مسير حركت‌ انحراف‌ از مسير‌كمال‌جوئي‌ مستقيم به‌ مسير نقض‌جوئي‌ كجروی  و نمي‌توان‌ جهت‌ حركت‌ جامعه‌ را شناخت‌.

 

5 ـ اگر جهت‌ حركت‌ جامعه‌ از انحراف‌ به‌ تصحيح‌ بود گروه‌ هدايت‌كننده‌ بر پايه‌ اصول‌ دين‌ و مله‌بايد سرانجام‌ كنوني‌ جامعه‌ را تشخيص‌ دهد و با تصحيح‌ انحرافات‌ (فكري‌ و عملي‌) اسباب‌سرانجامهاي‌ بعدي‌ را تا باز آمدن‌ جامعه‌ به‌ اسلام‌ (در جهان‌ بيني‌ ـ فلسفه‌ و منطق‌ ـ اجتهاد ـ  فتوا و تأويل‌ و تفسير آيات‌ و احاديث‌) را فراهم‌ آورد اگر گروه‌ پيش‌ آهنگ‌ از اصول‌ دين‌ و مله‌ كه‌ همه‌پديده‌ها در تكوين‌ و صيرورت‌ خود از آن‌ پيروي‌ مي‌كنند پيروي‌ نكند نه‌ تنها مسير حركت‌ بلكه‌ جهت‌حركت‌ جامعه‌ را نيز ممكن‌ است‌ در جهت‌ هدف شرك‌ (تناقض‌ ـ تضاد ـ طبقات‌ و...) تشديد دهد وجامعه‌ را به‌ كام‌ انحطاط‌ و تحجر و قهقرائي‌ بياندازد حتي‌ اين‌ غلط‌ بودن‌ تشخيص‌ مربوط‌ به‌ سرانجام‌كنوني‌ يا سرانجامي‌هاي‌ بعدي‌ جامعه‌ باشد.

بدينقرار،

 

 بر پايه‌ ميزان‌ سبيل  المعاد :هر پديده‌ در هويت‌ خود جهتي دارد و آن‌ حركت‌ و پويايي‌ در جهت‌ هدف ‌احدیت  است‌ در تركيب‌ و در هر مجموعه‌ نيز  هدف ‌ حركت‌ رسيدن‌ به‌ هويت‌ جديد يگانه‌تراست‌ نه‌ فقط‌ همه‌ پديده‌ها محصول‌ ميل‌ توحيد اجزاء متشكله‌ خويشند بلكه‌ تمامي‌ پديده‌ها ميل‌توحيد خالص دارند و در جهت‌ حركت‌ خويش‌ در هر سرانجامي‌ از سرانجام‌ قبل‌ به‌ توحيد يعني‌ هويت‌ يگانه‌كمال‌ مطلوب‌ نزديكتر مي‌شوند و از همين‌ جا است‌ كه‌ بنابر (اصول‌ عام‌ دين‌ و مله‌) همه‌ پديده‌ها درتكاپوي‌ رسيدن‌ به‌ توحيدند اين‌ حركت‌ در جهت‌ توحيد به‌ هر اندازه‌ كه‌ باشد مجموعه‌ باز نسبي‌ وفعال‌ است‌ و باز ميل‌ تركيب‌ و در نتيجه‌ ميل‌ حركت‌ در جهت‌ توحيد دارد و هر اندازه‌ حركت‌ پديده‌ دراين‌ جهت‌ با روابط توحیدی  بيشتر باشد نشان‌دهندة‌ افزايش‌ جريانهاي‌ تقیه - و تعاون ـ وجذب‌ ـ و حفظ‌ ميان‌ اجزاء آن‌ است‌.

 

 

 

اما اگر جامعه‌ دچار شرك‌ (مطلقهاي‌ ذهني‌ و عيني‌) شد در جهت‌ تعدد هويت‌هاي‌ چندگانه‌ متضاد و   تعدی و تخاصم    كه‌دفع‌كننده‌ يكديگرند به‌ حذف‌ همديگر مشغول‌ مي‌شوند و به‌ جهنم‌ مستمري‌ قدم‌ مي‌گذارند كه‌ در آن‌دوزخيان‌ و عمله‌ دوزخ‌ در آتش‌ زورگوئي‌ و زورپذيري‌ مي‌سوزند و خواهند سوخت‌ و حركت‌ در اين‌جهت‌ ميل‌ به‌ از خود بيگانگي‌ تمام‌ است‌

 

 

 

 بنابراين‌ در مطالعه‌ سرانجام‌هاي‌ حركت‌ بايد به‌ مطالعه‌ اجزاءو نسبتهاي‌ نظام‌ روابطشان‌ پرداخت‌ چرا كه‌ اگر پديده‌ در جهت‌ مستقل و برابر  كردن‌ نظام‌ خود حركت‌كند هر سرانجامي‌ به‌ عنوان‌ نتيجه‌ سرانجام‌هاي‌ قبلي‌ و فراهم‌ آورنده‌ سرانجام‌هاي‌ بعدي‌ از جمله‌نشان‌دهنده‌ استقلال و برابری  در نظام‌ پديده‌ در آن‌ سرانجام‌ است‌

 

 

 

و تا سرانجامي‌ كه‌ پديده‌ به‌ نظام‌ مستقل و برابری  نرسد پديده‌ و اجزاء در پديده‌ به‌ توحيد نخواهد رسيد مثلاً اگر نظام‌ اجتماعي‌ در جهت‌تعدد هويت‌هاي‌ چندگانه‌ حركت‌ كند. جامعه‌ در هر سرانجامي‌ نه‌ تنها به‌ شرك‌(مطلق های ذهنی و عینی ) نزديكتر است‌ بلكه‌ درآن‌ سرانجام‌ ذلت و تبعیض در  نظام‌ در جهت‌ از خود بيگانگي‌ افزايش‌ مي‌يابد و به‌ همان‌ نسبت‌ امكان‌برقراري‌ نظام‌ مستقل و برابری در جامعه‌ كاهش‌ مي‌پذيرد

 

 

 و همچنين‌ سرانجام‌هاي‌ گذشته‌ و حال‌ پديده‌در رهبري‌ برآيند نيروهاي‌ محركه‌ و رهبري‌ اين‌ برآيند در سرانجام‌هاي‌ آيند پديده‌ اثر مي‌گذارد ازاينرو اين‌ دو نمي‌توان‌ از هم‌ جدا كرد زيرا با شناخت‌ آن‌ سرانجام‌ها وضع‌ رهبري‌ برآيند نيروهاي‌محركه‌ در آينده‌اي‌ كه‌ خود مي‌سازد تشخيص‌ داده‌ مي‌شود اگر رهبري‌ پديده‌ مورد مطالعه‌ در جهت‌توحيد عمل‌ كند پديده‌ در هر سرانجامي‌ از سرانجام‌ قبل‌ به‌ رهبري‌ ازاد و سازنده  با اجزاء پديده‌ درنتيجه‌ به‌ توحيد نزديكتر خواهد شد.

 

 

مثلاً بايد شناسايي‌ كرد كه‌ جامعه‌ در چه‌ سرانجامي‌ و بر اثر چه‌عوامل‌ مستمري‌ از رهبري‌ فطري‌ به‌ رهبري‌ اسیرو مخرب  با اجزاء جامعه‌ يعني‌ كانون‌ تراكم‌ وتكاثر نيرو و ابزار سلطه ‌ بر جامعه‌ منحرف‌ شده‌ است‌

 

مطالعه‌ سرانجامي‌هايي‌ كه‌ اين‌ تغيير در آن‌سرانجام‌ انجام‌ گرفته‌ در شناخت‌ چگونگي‌ رسيدن‌ به‌ رهبري‌ فطري‌ را كه‌ بايد در پيش‌ گرفت‌ تسهيل‌مي‌كند

 

 

اما براي‌ مطالعه‌ سرانجام‌هاي‌ پديده‌ شناخت‌ نتايج‌ حاصله‌ از انحرافات‌ مسير و جهت‌ حركت‌ نیز  ضرور است‌ مثلاً مسير حركت‌ جامعه ایران در جريان‌نهضت مصدق  به‌ جامعه‌ ایران  در مسير كمال‌جوئي مستقيم‌‌ آن‌ توان وشتاب‌ و سرعت‌ را بخشيد كه‌ جز عامل‌ خارجي‌ يعني‌ آمريكا و كمكهاي‌ آن‌ و درآمدهاي‌ داخلی و واردات‌ به‌ شاه  نمي‌توانست‌ مسير حركت‌ آن‌ را به‌ مسير نقص‌ جوئي‌ و  کجروی  و در نتيجه‌ جهت‌ آنرابه‌ از خود بيگانگي‌ بكشاند و جامعه‌ ایران را به‌ زير سلطه‌ در آورد

 

 

 

 

بنابراين‌ هر موقع‌ پديده‌اي‌ با پديده‌ديگري‌ در روابط تضاد ی  (تحریف نیرو به زور) قرار گيرد و از اينرو نظام‌ پديده‌ مورد بحث‌ دچار ذلت و تبعیض  و درنتيجه‌ رهبري‌ برآيند نيروهاي‌ محركه‌اش‌ اسیر و مخرب  با اجزاء پديده‌ شود بسته‌ به‌ درجه‌ اين‌انحراف‌ مسيرش‌ نقص‌جويي‌و  كجروی و حتي‌ جهت‌ حركت‌ نيزتضاد  يعني‌ تعدد هويت‌هاي‌ چندگانه‌مي‌شود

 

 با تغيير مسير و در نتيجه‌ جهت‌ پديده‌ مورد بحث‌ در جريان‌ تجزيه‌ قرار مي‌گيرد و اجزاء ازمجموعه‌ خود بيگانه‌ شده‌ در رابطه‌ با پدیده ديگر در جريان‌ ادغام‌ و تراكم‌ و تكاثر در كانون‌ سلطه‌ قرارمي‌گيرد و از اين‌ به‌ بعد پديده‌ مورد بحث‌ با حركت‌ در جهت‌ تضاد  يعني‌ بيگانگي‌ از هويت‌ يگانه‌ خودممكن‌ است‌ تا انتها برود و هر اندازه‌ حركت‌ پديده‌ در جهت‌ تضاد  بيشتر شود نشان‌دهنده‌ افزايش‌جريانهاي‌ تعدی-و تخاصم  ـ و دفع‌ ـ و حذف‌ ميان‌ اجزاء آن‌ است‌

 

 

و اين‌ حركت‌ در جهت‌ تضاد ‌ هرگز خودبخود به‌تصحيح‌ در جهت‌ توحيد نخواهد انجاميد بلكه‌ در هر سرانجامي‌ وضع‌ وخامت‌ بارتر از سرانجام‌ قبلي‌مي‌شود تا فناء يعني‌ از خود بيگانگي‌ تمام‌.

 

 

نكته‌ در خور دقت‌ اينكه‌ كانون‌ سلطه‌ نيز پس‌ از مدتي‌ظرفيتش‌ براي‌ تراكم‌ و تكاثر نيرو تمام‌ مي‌شود از اين‌ به‌ بعد وقتي‌ با پديده‌ يا پديده‌هاي‌ ديگر دررابطه‌ تضاد ‌ (زور) قرار گيرد در موضع‌ انفعال‌ در نتيجه‌ زير سلطه‌ خواهد بود و همان‌ بر او خواهد شدكه‌ بر پديده‌ مورد بحث‌ قبلي‌ شده‌ بود و اين‌ يك‌ امر واقع‌ مستمر است‌ كه‌ هر سلطه‌ جويي‌ زير سلطه‌خواهد رفت‌

 

 

بدين‌ دليل‌ است‌ كه‌ قيام‌ يعني‌ تصحيح‌ جهت‌ از تضاد  به‌ توحيد و بعثت‌ يعني‌ برقراري‌نظامي‌ در جهت‌ توحيد و امامت‌ يعني‌ رهبري‌ پديده‌ در جهت‌ توحيد و عدالت‌ يعني‌ رساندن‌ مسير درجهت‌ توحيد ضرورت‌ مستمر است‌ و فقط‌ حركت‌ در جهت‌ توحيد است‌ كه‌ پديده‌ را به‌ طور نسبي‌ به‌سرانجام‌ تضاد ‌ناپذير مي‌رساند و در آن‌ سرانجام‌ است‌ كه‌ قيام‌توحیدی -  تضاد ‌ناپذير همچون‌ جهشي‌ رخ‌ مي‌دهداين‌ جهش‌ در حقيقت‌ يك‌ قيام‌ مستمري‌ است‌ كه‌ ناظر و تماشاگر سرانجامهاي‌ قبلي‌ آن‌ را نمي‌بيند ودر اين‌ قيام‌ است‌ كه‌ پديده‌ به‌ طور طام‌ تضاد ‌ناپذير خواهد شد در معاد در آن‌ قيام‌ تضاد ‌ناپذير است‌كه‌ پديده‌  به‌ طور قطعي‌ قائم‌ بر قوانين‌ عام‌ هستي‌ خواهد شد

 

 

 

 

 از اين‌رو هويت‌ پديده‌ ثابت‌ و يگانه‌ ونظامش‌ مستقل و برابری  رهبري‌ برآيند نيروهاي‌ محركه‌اش‌ ازاد و سازنده و مسيرش‌ مسير كمال‌جوئي مستقيم‌ ‌ خواهد بود. در نتيجه‌ سرانجام‌ پديده‌ خودش‌ يعني‌ جهت‌ حركت‌ بقاء بر هويت‌ درسرانجام‌ كمال‌ مطلوب‌ خويش‌ است‌ و در اين‌ جهت‌ حركت‌ پديده‌ در ابعاد و شتاب‌ خود ميل‌ به‌بي‌نهايت‌ خواهد كرد! اما تا آن‌ سرانجام‌ تضاد همواره‌ ممكن‌ است‌ بدين‌ دليل‌ است‌ كه‌ مبارزه‌ با تضاد ‌امر واقع‌ مستمري‌ است‌

 

 

 

و براي‌ اينكه‌ يك‌ نيروي‌ قيام‌گر (يعني‌ برپاكننده‌ اصول‌ عام‌) به‌ وجود آيد بايدگروهي‌ از انسانها باشند كه‌ در فكر و عمل‌ تابع‌ اصول‌ عام‌ باشند يعني‌ بتوانند آينده‌ را در موازين‌حاكم بر روابط‌ دروني‌ و بيروني‌ خود متجلي‌ و حال‌ كنند تا بتوانند به‌ عنوان‌ الگو انسانها را به‌ حركت‌ درآورند اگر غير از اين‌ كنند حداكثر تبدّلي‌ كه‌ ممكن‌ است‌ در جامعه‌ رخ‌ دهد رفتن‌ يك‌ موازين‌ غلط‌، وجايگزيني‌ موازين‌ غلط‌ ديگر است‌ كه‌ در محتوا همانند ولي‌ در شكل‌ متفاوتند

 

 

 و علت‌ تبديل‌ تمام‌نيروهاي‌ قيام‌ گر به‌ طغیانگر يكي‌ نداشتن‌ اصول‌ و موازين‌ هدایت ‌ فكری  و دیگری بر فرض‌داشتن‌ متعهد نبودن‌ بدان‌ است‌ از اين‌رو ابزارانحراف قرار دادن‌ دين‌ و مله‌ اولين‌ قدم‌ در تبديل‌ نيروي‌قيام‌گر به‌ نيروي‌ طغیان گراست‌ مرض‌ و آفت‌ همه‌ قيام‌هاي‌ طول‌ تاريخ‌ بشري‌ همين‌ بوده‌ و خواهد بودانحرافات‌ صدر اسلام‌ نيز چيزي‌ جز دومي‌ نبود

 

 

بنابراين‌ بايد ديد كه‌ يك‌ نيروي‌ اجتماعي‌ در چه‌جهتي‌ حركت‌ مي‌كند نتيجه‌ اينكه‌ با شناخت‌ جهت‌ حركت‌ مي‌توان‌ سرانجام‌هاي‌ پديده پي‌ برد اتخاذهر جهتي‌ در سرانجامي‌ كه‌ پديده‌ پيدا مي‌كند اثر تعيين‌كننده‌ دارد و همانسان‌ كه‌ اين‌ سرانجام‌ها به‌نوبه‌ خود در جهت‌ حركت‌ موثر واقع‌ ميشود حركت‌ در جهت‌ شرك‌ به‌ از خودبيگانگي‌ (و فناء) و حركت‌در جهت‌ احدیت  به‌ سرانجام‌ با خود يگانگي‌ (وبقاء) يعني‌ به‌ توحيد كمال‌ مطلوب‌ رسيدن‌ مي‌انجامد.

 

 

 معاد: اصل‌ و قانون‌ عام‌ هستی و حرکت در  جهت‌ بقاء در سرانجام‌ كمال‌ مطلوب‌ است‌.

 

                                              بسم الله الرحمن الرحیم

 

                        حقیقت  لَّا شَرْقِيَّةٍ وَلَا غَرْبِيَّةٍ   بر پایه  اصول  سنت  الله

 

عرفان بر حق و برابری در حقوق انسان  فقطبر  پايه‌ اصول‌ دين‌ و ملّه‌ امكان‌ دارد و در نتيجه‌ اصول‌ پنج‌ گانه‌ دين‌ و مله -‌ فلسفه و منطق‌ (تاويل‌ ـتفسير  ـ اجتهاد و فتوا) است‌ و از طرفي‌ ديگر با توجه‌ به‌ اينكه‌  استقلال و  ازادی و کمال جوئی  هدف انسان است لَّا شَرْقِيَّةٍ وَلَا غَرْبِيَّةٍ     دراصول  عقل  باید رعايت‌ شود

سوره 24 این 35

 

اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاةٍ فِيهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِي زُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ كَأَنَّهَا كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ يُوقَدُ مِن شَجَرَةٍ مُّبَارَكَةٍ زَيْتُونِةٍ لَّا شَرْقِيَّةٍ وَلَا غَرْبِيَّةٍ يَكَادُ زَيْتُهَا يُضِيءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُّورٌ عَلَى نُورٍ يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَن يَشَاء وَيَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ وَاللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ ﴿35﴾

 

خداوند نور آسمانها و زمین است مثل نور او مانند بنیانی (سامانه ای) است که در اوست روشنائی  دهند(واحد الاحد = الله  وواحد التوحید یعنی  مخلوقات  ) –روشنائی  دهند در شیشه است(باعث الله و بعثت در مخلوقات  ) – شیشه گویا اینکه او سیاره درخشانی است(امام الله  و امامت در مخلوفات  ) – که سوخته می شود از درخت مبارک زیتونی (عادل الله  و عدالت درمخلوقات  )که نیست شرقی ونیست غربی (عاید الله  و معاددر مخلوقات )– نزدیک می شود که  روغنش  شعاع افکند و اگر که مس نکرد  اورا آتشی(وحی والهام  نورالله   بر هستی و انسان )-  نوری است بر نوری (عرفان  نور مطلق = الله  عرفان نورنسبی مخلوقات  )– هدایت می کند خداوند برای نورش(  قانون هستی= سنت الله  ) کسی را که می خواهد - و می زند خداوندمثلهارا برای مردم و خداوند به هر چیزی  عالم است

 

 

1= نه - به‌ فلسفه‌ و منطق‌ جدلی مارکسیستی بی خدائی و اصول‌ جهان‌بيني‌ آن‌ يعنی‌ (تضاد ـ حركت‌ و تغيير ـ تاثير متقابل‌ ـ تغييرات‌ كمي‌ به‌ كيفي‌ ـ نفي‌نفي‌)

 

2= و نه‌ غربي‌ يعني‌ نه‌ به‌ فلسفه‌ و منطق‌ صوری ارسطوئی با خدای محدود  و اصول‌ جهان‌بيني‌ آن‌ يعني‌ (علت‌ و معلول‌ ـ قوه‌ و فعل‌ ـ ضرورت  و امكان‌ -  ـ جوهر وعرض‌ ـ  تصور و تصدیق- رابطه نسبت های چهار گانه - تقسیم ثنائی - جدول نسبت های احکام  -قیاسهای صوری وقیاس استثنائی‌)

 

3= ونیز  نه‌ غربی نه به  تصوف  همه خدائی  واصول‌ جهان‌بيني‌ آن‌يعني‌ (تضاد  عقل با  عشق – تضاد  ایمان با شریعت – صلح کل - وحدت‌ وجود و موجود – فنا فی الله و بقاء بالله ) مي‌باشد

 

4=و آري‌ به‌ دين‌ خالص‌ الهي‌ يعني‌ آري‌ به‌ اصول‌سنه الله ‌که اصول  دین همه انبیاء بوده است که  اسلام به معنی خود کلمه یعنی سالم زندگی کردن با دیگران عمل به  (توحيد ـ بعثت‌ ـ امامت‌ و عدالت‌   و معاد) است  

 

 در پایان این قسمت یاد اوری می کنیم که میزان   استنباط و اجتهاد در قران و امرهای واقع  علم اصول فقه حق و حقوق انسان است که اصول سنه الله می باشد وبنا بر دستور محمد و ال قیاس  باطل و حرام است  

1-كتاب تفسير سيوطى الدرالمنثور ج 2 ص 141

قال الله تعالى لِرسول الله فى المعراج _ ما آمَنَ بى مَنْ فَسَّر برايه كلامي و ما عرفنى من شبّهنى بخلقى _ و ما على دينى من استعمل القياس فى دينى.

گفت خدا به رسولش در معراج-ایمان نیاورد به من کسی که تفسیر کرد به رایش کلام مرا ونشناخت مرا کسی که تشبیه کرد مرا به خلقم-ونیست بردین من کسی که بکار برد قیاس در دین من .)

2-وسائل الشیعه جلد 18 : صفحه 25

امام صادق (ع) می‌فرماید:

 نهی رسول الله عن الحکم بالرأی و القیاس و قال اول من قاس ابلیس و من حکم فی شی ء من دین الله برأیه فخرج من دین الله

رسول خدا (ص) از حکم کردن به قیاس باز داشته و فرموده است: اول کسی که قیاس کرد شیطان بود و هر کس در چیزی از دین خدا با رأی خود حکم کند، از دین خدا خارج شده است

3-حضرت امام صادق ( ع ) کلامى دارد که مى فرماید :

وسائل الشیعه، شیخ حر عاملی، ج 19، ص 268،. 

 ان الدین اذا قیست محق

اگر در دین قیاس بشود  دین از بین مى رود

 

4 – ألوسائل، ج 18، ص 25

على علیه السلام مى فرماید : من نصب نفسه للقیاس لم یزل دهره فى التباس

هر کس خودش را با قیاس آشنا سازد همواره زندگی اش در اشتباه خواهد بود .

 

5 – إكمال الدين: 324 ب31 ج9. على بن الحسین ( ع ) مى فرماید

إنَّ دين الله لا يُصاب بالعقول الناقصة والآراء الباطلة والمقاييس الفاسدة لا يُصابُ إلاّ بالتسليم فمن سلَّم لنا سَلِمَ، ومن اقتدى بنا هُدِي، ومن كان يعمل بالقياس والرأي هلك

همانا دین خداوند   صحیح نمی شود با عقل های ناقص و  اراء باطل و  قیاس های فاسد   تصحیح نمی شود مگر  با تسلیم  (به معلمین اصول حق )پس کسی که تسلیم بر ما شد   سالم  ماند و هر کس اقتدی به ما کرد هدایت یافته شد و هر کس به قیاس  و رای  عمل کرد هلاک شد

6 -  کتاب وسائل‌الشیعه (27 /46) در روایتی از امام صادق (عليه السَّلام)

 فَقَالَ لِأَبِي حَنِيفَةَ: اتَّقِ اللَّهَ وَ لَا تَقِسْ فِي الدِّينِ بِرَأْيِكَ فَإِنَّ أَوَّلَ مَنْ قَاسَ إِبْلِيسُ.

امام صادق به ابو حنیفه گفت   تقوا ی خدا را داشته باش و قیاس نکن به رای خودت  - پس همانا  اولین  کسی که قیاس  کرد  ابلیس  بود

 

 

        چگونه با مقیاس  علم اصول فقه حق و حقوق  کتابی  الهی  ایات قران را تبیین

                                     کنیم

 

1-  اصل اول توحید =  هر پدیده تکوینی  راباید  مجموعه ای از اجزاء  د ر نظر گرفت که اجزا نسبت به همدیگر  نسبی و فعال هستند  و در مجموعه ای شورائی  همکاری می کنند  و هویت پدیده را بوجودمی  آورند    بنا بر این  قدم اول شناخت   پدیده  شناخت مجموعه  روابط اجزا درونی و  بیرونی ان است   از اینرو هر آیه تدوینی  قرآن  هم  مجموعه ای از کلمات است   که نسبت بهم دیگر  فعال هستند و همکاری می کنند  و با آیات دیگری هم  که در این موضوع  هستند   رابطه دارند  بنابر این  هم در درون آیه و هم در بیرون آیه   اصل توحید باید   حاکم باشد    یعنی معنی ایه باید هم در درون و هم با آیات دیگر تضاد نداشته باشد  

 

2-بعثت  = نظام  خود جوش درون هر پدیده است  از اینرو  نظام درونی هر آیه هم  بیانگر توحید  اجزاء آن باید  باشد   و کلمات نباید همدیگر را تخریب کنند بلکه  باید  سازدنده  همدیگربوده  باشند

3- امامت =  رهبری درونی و ذاتی  هر پدیده است  از اینرو روابط درونی کلمات  یک آیه هم  باید  هدایتگر  همدیگر باشند برای  رسیدن به یک مسیر  قرار می گیرند  از اینرو

4-عدالت =  عدالت  همان تعادل درونی  اجزاء پدیده است   که  هر جزئی در مکان خود نسبت به اطراف خود رابطه اکمال متقابل دارد  بنابراین کلمات هم  باید در جایگاه خود و در معنی خود قرار گیرند تا آیه در یک مسیر  تکاملی  معنی یابد

5- معاد = یعنی هدف نهائی که هر پدیده ای در هستی خود دارد و آن رسیدن به کمال مطلوب است  - از اینرو در یک آیه هم  هدف نهائی  بدست دادن معنی توحیدی  ایه است  که از مبداء  توحید  شروع شده وبه  هدف  توحیدی  متعالیتر برسد-  یعنی  اگر این آیه   روابط دو انسان رابخواهد  تبیین کند  رابطه -  رابطه توحیدی باشد  تا  مجموعه  روابط   بیانگر    تقیه – تعاون   – جاذبه – و حفظ  -همدیگر  بوده و  جامعه مفهوم  توحیدی  که پر از محبت به همنوع است  را حکم می دهد و جامعه ای که با چنین قوانینی  سامان می گیرد  جامعه توحیدی است که  با  چهار اصل دیگر که همگی   موازین حق و حقوق  هستند  در جامعه روابط بر پایه حق برقرار می  شود   -جامعه در کلیت خود جامعه حقوقمدار می شو د  و چون  علم  اصول فقه  بوجود آورنده ذات  هر انسان است  پس حقوق انسان  در ذات او است  و حقوق ذاتی - دادنی و گرفتنی  ویا تمرین کردنی نیست   خود بخود هستی دارد  و حقوق وضعی هم  در قانون گذاری باید تابع حقوق ذاتی انسان   باشد – و یادمان نرود این اصول  بعنوان - علم اصول فقه  در مغز انسا نها باید قرار گیرد نه در دولت   واگر در جامعه ای قانون اساسی  بر پایه حقوق بشر   قرانی  نوشته شود  ان جامعه  بخواهی نخواهی الهی است ومردم ان خلیفه الله هستند و جامعه بدون سوء استفاد از نام  یک دین  بر علیه ادیان دیگر  بهشت  حقوق انسان و  استقلال و آزادی و کمال جوئی و کرامت انسانی می شود 

 

 
 افلاطون   است پس از فارابى بايد از ابن سينا - شهاب الدين سهروردى - ملاصدرا و ملاهادى سبزوارى و طباطبائى و مطهرى نام برد.اصول فلسفه و روش رئاليسم را مى توان چكيده اين سير تاريخى فلسفه يونانى در جهان اسلام دانست (نقل از تاريخ تمدن و فرهنگ تمام شد)
شرح: قبل از اينكه فلسفه يونانى به جهان اسلام وارد شود علماء مسلمانان به علمى مشغول بودند كه به آن علم كلام گفته مى شد اما بعد از ورود فلسفه يونانى اين علم در جهان اسلام تعطيل شد و جاى آن را فلسفه يونانى گرفت در مورد اين علم آقاى مطهرى چنين مى گويد
كتاب آشنائى با علوم اسلامى (بخش علم كلام) ص 9 –
يكى از علوم اسلامى ­- علم كلام است - علم كلام علمى است كه درباره عقايد اسلامى يعنى آنچه از نظر اسلام بايد بدان معتقد بود و ايمان داشت بحث مى كند به اين نحو كه آنها را توضيح مى دهد و درباره آنها استدلال مى كند و از آنها دفاع مى نمايد.
و در ص 16 آورده است , در تعريف علم كلام اسلامى كافى است كه بگوئيم علمى است كه درباره اصول دين اسلام بحث مى كند به اين نحو كه چه چيزى از اصول دين است و چگونه و با چه دليل اثبات مى شود و جواب شكوك و شبهات كه در مورد آن وارد مى شود چيست(نوشته مطهري تمام شد)
شرح: اگر بحث و بررسي در علم الكلام كه همان اصول دين اسلام است ادامه مى يافت. آنچه را كه ما امروز از اصول دين دست يافته ايم مسلمانان زودتر مى توانستند دست يابند اما متاسفانه وقتى كه فلسفه و منطق يونان آمد و جاى علم كلام را گرفت در واقع اسلام تحريف شد و از راه اصلى خود بيرون رفت و دچار بيراهه و سرگردانى شد تا اين كه امثال  شریعتی و بنی صدر دست به تبيين جهان بینی توحیدی  بعنوان حكمت گمشده اسلام شدند و آن را به جهان عرضه داشتند ولى كسانى هم قبل از آنها بودند كه در اين باره در گذشته اشاراتی کرده اند  بايد از آنها هم يادآورى كنيم تا به بررسى و بیان كتب انبياء وائمه برسیم
1.   كتاب بر قله هاى رفيع استدلال (طباطبائى)ص 9 –
 قرآن كريم قانون كلى عليت و معلوليت را انكار نكرده و هر حادثه اى از حوادث جهانى و هر پديده اى از پديده هاى هستى را بعلل و عوامل تناسب خودش نسبت مىدهد و هرگز از اتفاقى و معلولى بى علت قبول ندارد بدين ترتيب در جهان آفرينش همه چيز بهم ارتباط و آميزش علت و معلولى دارند.
ص 10 - قرآن كريم چنانكه فطرت انسانى نيز حكم مى كند زمام هستى جهان و اجزاء جهان را يكجا با اراده خداى يگانه نسبت داده و نظامى را كه در جهان آفرينش با قوانين كلى و عمومى خودش حكفرمائي مى نمايد وابسته به تديبر و اراده او مى گيرد.
ص 147 - در آيه كريمه كلمه آيات محكمات را با جمله ام الكتاب توصيف نموده و مدلول آن اين است كه آيات محكمات باُمهات مطالب كتاب مشتملند و مطالب بقيه آيات بر آنها متفرع و مرتب مى باشد و لازم بين اين آن است كه آيات متشابه از جهت مدلول و مراد بآيات محكمات برگردند يعنى استيضاح (توضيح) معنى آيات متشابه آنها را به سوى محكمات رد كنند و بمعونه محكمات مراد واقعى آنها را بيابند.ص 150 - از امام هشتم (رضا) منقول است كه فرمود (من رد متشابه القرآن الى محكمه هُدى الى صراط مستقيم) يعنى هر كس برگرداند متشابه قرآن را به محكمات هدايت كرده مى شود به راه مستقيم.(نوشته طباطبائى تمام شد)
شرح: آقای طباطبائى نوشته:
1.   قانون علت و معلولى بر جهان حاكم است.
2.   و آن قوانين كلى و عمومى خداست.
3.   و آن قوانين در قرآن به نام محكمات است كه اساس كتاب است.
4.   و حتى شناخت دقيق معانى قرآن هم با رد متشابهات به محكمات حاصل مىشود.
از اينرو محكمات قرآن همان قوانين كلی و عمومى خدا در هستى است و در واقع بايد گفت همان حكمت گمشده اى است كه ما به دنبالش مىگرديم با اين كه استاد طباطبائى نتوانسته است اصول آن را تبيين كند اما به وجود چنين قانونى اشاره كرده است.
 ( كتاب الوامع العارفين ص 21 در احوال صدر المتالهين نوشته محمد خواجو)
حكمت عبارت است از شناخت خداوند و شئون او علم به او كه برترين علم و برترين معلوم مىباشد . (سخن ملاصدرا تمام شد)
شرح: در واقع شناخت خدا و شئون او كه همه هستى را در برمى گيرد كار حكمت است در نتيجه حكمت مهمترين چيز در زندگى انسان است و اگر كسى به حكمتى كه بشود با اصول آن خدا و هستى را بشناسائى در آورد دست يابد در واقع به گم شده خود دست يافته است چنان كه در حديث آمده ( الحكمه ضاله المومن _ حكمت گمشده مومن است). هر انسانى براى خود يك دسته اصول فكرى و عملى دارد كه ميزان شناخت اوست اما براى اين كه انسان بتواند همواره در زندگى خود در حال رشد و پيشرفت باشد بايد نسبت به اصول خود شرايط زير را رعايت كند.
1.    برداشت از اصول به طور نسبى مورد قبول بايد باشد:
·       تا وقتى كه نقض نشوند.
·       تكميل شدنى باشند.
·       نقد پذير باشند.
·       منسجم باشند.
·       قابل كاربرد باشند.
2.    اصول بايد بر پايه تحقيق و شناخت تجربى و اجتهادى انتخاب شوند.
3.    اصول بايد اثبات پذير باشند و گر نه دير يا زود از بين خواهد رفت.
4-   اصول مورد قبول علاوه بر خدا و هستى - تاريخ - جامعه و انسان را نيز بايد تبيين كند و انسان را به کمال مطلوبش برساند  در غیر این صورت دیر یا زود  جهل وسفاهت بودن آن اشکار خواهد شد .
ما هم معتقديم كه حكمت اول ز انبيا برخاست اما با قول ملاصدرا موافق نيستيم بتمامه آنجا كه گفته است : حكما و فلاسفه اسلامى معتقدند كه حكمت وديعه انبياء است و نخستين معلم حكمت پيامبران بودند - تا اينجاى مطلب موافق هستيم اما در بقيه آن كه آيه اى از سوره بقره را آورده ( و علم آدم الاسماء كلها - و ياد داد آدم را نامها را همگى) و فرموده است كه شاهد صحت اين مطلب است زيرا اسم هر چيزى حاكى از مقام ذات و حقيقت اوست و خدا بدين ترتيب علم به حقيقت و هويت هر چيزى را به آدم آموخت - اين آيه و تفسيرى كه براى آن آورده است صحيح نيست زيرا آدم اسم ها را در بهشت ياد گرفت ولى يادگرفتن اسم ها مانع از آن نشد كه آدم در بهشت اشتباه نكند و رانده نشود گفتيم كه حكمت انسان را به دورترين کمال مطلوبش مى رساند و بهشت دورترين مطلوب است اگر آدم در بهشت حكمت داشت از بهشت رانده نم ىشد و آن اشتباه را نمى كرد پس سئوال اين است آدم از كى و در كجا حكمت را از خدا آموخت بايد گفت وقتى كه آدم از بهشت رانده شد و رابطه مستقيم گفتگو با خدا را از دست داد نياز به وسيله اى داشت تا او را دوباره به بهشت برگرداند اينجا بود كه خداوند - حكمت را به آدم وحى كرد و در همانجا بود كه آدم پيامبر شد در صورتى كه در بهشت آدم پيامبر نبود و طبق گفته شيخ محمود شبسترى حكمت اول زانبياء برخاست. آدم در خارج از بهشت نبى شد و حكمت را از خداوند دريافت كرد و حكمت وديعه الهى است .
سوره بقره آيه:فتعلقى آدم من ربه كلمات  (و دريافت كرد آدم از پروردگارش كلماتى را )و اين كلمات همان حكمت بود.
در اين جا مطالبى از ملاصدرا مى آوريم كه از كتاب لوامع العارفين في احوال صدر المتالهين شيرازى نوشته محمد خواجو نقل مى كنيم. ص 142
- فلسفه اعلى : شايد امروز كمتر كسى اين فلسفه را باور داشته باشد اما به نظر ما وجود چنين حكمت اعلائى با توجه به اصول همين فلسفه رايج و مقبول (ارسطوئى) ضرورى است هر چند از دست يابى به قوانين آن ناتوان باشيم حكمت اعلى همانگونه كه قضاياى غيرتجربى را كشف مى كند توان كشف لِمى قضاياى تجربى را نيز دارد اين حكمت اصول و ضوابطى دارد جز آنچه فعلا در فلسفه است. (سخنان ملاصدرا از كتاب لوامع تمام شد)
شرح: بنابراين بيان ملاصدرا پيش بينى كرده بود كه حكمت اعلائى بايد باشد كه قادر به كشف قضاياى تجربی و غير تجربى را هر دو با هم دارد و آن حكمت اعلى همان حكمتى است كه از انبياء برخاسته است و اصول تمام اديان بوده و در تمام كتب دينی به صورتى بيان شده است و در پيامبر خاتم اين حكمت در كمال خود بيان شد و اين حكمت را محمد (ص) در آل خود به وصايت و به وراثت گذاشت و از اينرو آل محمد ولى و امام و خليفه رسول الله (ص) در ادامه رسالتش بودند و به درستى اصول حكمت را براي مردم بيان كردند
استاد محمد تقى جعفرى در كتاب شناخت ص 528 مطلب جالبى دارد و مىفرمايد:  (دانشمندان اسلامى طبيعت را كتاب تكوين و قرآن را كتاب تدوين ناميده اند هيچ يك از اين دو كتاب محتواى واقعى خود را بدون مطالعه واقعى ديگرى نشان نمىدهد).

در كتاب لوامع العارفين ص 200 مبحثى دارد به نام شناختی از كتاب مفاتيح الغيب

 (ملاصدرا) محمد خواجو چنين مىنويسد.
 كتاب حاضر موسوم به مفاتيح الغيب در بين كتب وى (ملاصدرا) از جنبه تلخيص و نظم و جامعيت در صدر تاليفات وى قرار دارد گزينش اين نام آن است كه كتاب در صدد ارائه ابزارهائى است كه غيب وجود قرآن را مى گشايد در نظر ملاصدرا الدين و بسيارى از عرفاء و فلاسفه قرآن بتمام معنى با هستى  هماهنگى دارد زيرا از مبدا هستى واصل واقعيت و متن اعيان صدور يافته پس ابزارى كه غيب قرآن را مى گشايد در همان حال غيب وجود را نيز گشوده است مفاتيح غيب قرآن مفاتيح غيب وجود است
و چندى از نظرات ملاصدرا را از مفاتيح الغيب در زير مىآوريم.
1.   عقل و شرع متطابقند اصول حاكم در عقل همان اصول حاكم در شريعت است قواعد نظرى در هر دو يكسان است و قوانين عقلى و وجدان تجرد همان قوانين شريعت انورند.
شرح:اصول حكمت همان قوانين فطرت عقل است و هم اصول دین است .
2.   قرآن و وجود با يكديگر مساوق اند زيرا قرآن ناشى از اسم جمعى و احدى خداست و به دليل مظهريتش نسبت به اسم جمعى - جمع اسماء ربوبى را منعكس مىكند .
شرح:بنابراين اصول محكمات قرآن همان قوانين وجود است.
3.   وجود بسان قرآن حروفى دارد كه مفاتيح غيب اند از تركيب آنها كلمات ساخته شده و از كلمات آيات و از آيات سوره به وجود مى آيد و سرانجام از سوره كتاب مبين هستى در دو وجه فرقانى و قرآنى محقق مىگردد وجهه فرقانى كتاب مبين عالم كبير با جمع تفاصيل اش مى باشد وجهه قرآنى و جمعى آن حقيقت انسان كامل ربانى است.
شرح:بنابراين قوانين عالم كبير همان قوانين حاكم در وجود انسان (عالم صغير) است به همين دليل عالم در تماميت خود يك پديده و يك آيه خداست و انسان هم موجودى است كه عالم كبير منطوى در وى است و آن بواسطه قوانين يگانه آن دو است و انسان خود كاملترين آيه خداست.
4.صدور كثرت از وحدت از جمله مباحث ارزنده و دشوار است محققين هر گروه راهى برگزيده اند ملاصدر راه ديگرى برگزيد در نظر وى موجود عقلى يك واحد ذو مراتب است اين موجود واحد ذو مراتب با وحدت خود استناد ذاتى به حقيقت وجود واجب (الله) دارد و با كثرت مراتبى خود زمينه ساز صدور كثرت از حقيقت الوجود است.
كتاب شواهد و ربوبيه ترجمه دكتر جواد مصلح - صدر المتالهين شيرازى آورده ص 219 _ خداى متعال در آيه شريفه سوره قمر آيه 50:
  و ما امرنا اِلا واحده             و امر ما جز يگانه نيست
اگر از واحد حقيقى يعنى ذات واجب الوجود موجودى جز او (الله) بالذات صادر گردد هر آينه در ذات او كثرتى بالذات و واقعى وجود خواهد داشت (سخن ملاصدرا تمام شد )
شرح:بنابراين مخلوق اول موجودى خواهد بود كه مقدر (نسبى) و فعال خواهد بود يعنى بر پايه توحيد نسبى همه موجودات خلق شده اند
و در ص 359 همان كتاب آورده است.
نفس انسانى در خور آن است كه به درجه و مقامى نايل گردد كه جميع موجودات عالم همگى اجزاى ذات وى باشند و قوت و قدرت وى سارى در كليه موجودات باشد. امام علی (ع) هم فرموده
     اتزعم انك جر صغير                        و فيك انطوى العالم الكبير
     آيا مى پندارى همانا تو جرم كوچكى هستى   و در تو پيچيده شده عالم بزرگتر
     و انت الكتاب المبين الذي           با حرفه تظهر المضمر
        و تو كتاب مبين هستى كه          با حروفش ظاهر مىشود باطن     
شرح:انسان كاملترين موجود مخلوق خداوند است و او خليفه خدا بر روى زمين است و براى شناخت خداوند كافى است كه انسان كتاب مبين وجود خودش را مطالعه كند همه چيز در خود وجود انسان خلاصه شده است .
  از اينرو امام علی (ع) فرمود: من عرفه نفسه فقد عرفه ربه  (هر كسى شناخت خودش را پس بدرستيكه شناخت پروردگارش را)
در نتيجه حكمتى كه گم كرده ايم در ذات وجود خودمان است و نيز در ذات هر موجودى كه خداوند خلق كرده است و اگر خودمان و موجودات جهان را مطالعه كنيم اصول پنج گانه حكمت را در آنها خواهيم ديد و آن شرايطى را كه براى يك حكمت برشمرديم خواهد داشت از اينرو شاعر سروده
            و فى كل شيء له آيه                   تدلُ على انه واحد
و در هر چيزى براى خدا نشانه اى است      راهنمايى مى كند بر اينكه او يگانه است
اذا المرء كانت له فكره                           ففى كل شىء له عبره
و اگر براى انسان باشد انديشه اى             پس در هر چيزى براى اوست عبرتى (براى شناخت)
      بايد نشانه هاى خدا را در هر چيزى ديد و آن قوانين حكمت است كه حاكم بر هستى هر چيزى مى باشد و اگر انسان با انديشه به امور نگاه كند در هر چيزى براى شناختن امور عبرت وجود دارد و آن همان اصول حكمت است كه بر كل جهان حاكم است. و نزديكترين چيز براى مطالعه وجود خود انسان است به همين دليل شعراء فارسى زبان هم در اين مورد شعرها سروده اند .
     دل گفت مرا علم لدنی هوس است         تعليم كن اگر ترا دسترس است
     گفتم الف گفت ديگر؟ گفتم هيچ          در خانه اگر كس هست يك حرف بس است
شرح:آن يك حرف كلمه توحيد است كه بر همه چيز حاكم است و اصل اول از اصول حكمت مى باشد اگر همين يك اصل را درست بشناسيم و بدان در همه زمينه ها عمل كنيم ديگر بس است و نيز
     خلاصه همه هستى روزگار                       كه هستند آيات پروردگار
     گر به ظااهر عالم اصغر توئى                       دان به معنى عالم اكبر توئى
و همان طور كه در بالا آمد - يك حرف كافى است اگر فهميده شود و آن توحيد است شاعر سروده
         توئى تو نسخه نقش الهى                بجو از خويش هر چيزى كه خواهى
     ز هر چه از جهان زير و بالاست             مثالش در تن و جان تو پيداست
     تو آن جمعى كه عين وحدت آمد              تو آن وحدت كه عين كثرت آمد
     من تو برتر از جان و تن آمد                  كه اين هر دو ز اجزاى من آمد
قوانين حاكم بر وجود انسان - همان اصول حكمت است يعنى توحيد - بعثت - امامت - عدالت - معاد - حكمتى است كه انبياء براى انسان آورده اند و هر پيامبرى در زمان خود به زبان قومش آنها را بيان كرده است و اصل الاصول آن توحيد است كه همه انبياء براى بيان آن آمده بودند بنابراين اگر گفته شده كه علم حكمت زانبياء برخاست - كلام باطلى نيست ولى متاسفانه انسان ها تعليمات انبياء را تحريف كردند و هنوز كه هنوز است توحيد عملى را نمى شناسند - و هر آنچه كه هم از توحيد سخن به ميان مى آورند مقصودشان توحيد نظرى يعنى فقط يگانگى خداوند است در صورتى كه آن را هم بدرستى قادر به بيان نيستند چرا كه عقل محتاج اصول حكمت است كه در امورى كه تفكر مى كند حكمت به عنوان اصول راهنما -   فكر را راهنمائى كند تا انسان دچار انحراف نشود - معنى دقيق حكمت يعنى داورى كردن است و اصول حكمت اين داورى را مى كند و به انسان امكان مى دهد كه ميان حق و باطل بتواند داورى كند و از حق پيروى و از باطل دورى كند كار حكمت همين است . اما با همه اين  احوال انسان براى يادگيرى علم حكمت محتاج است و انبياء و اوصياء - همان استادان بودند كه آمدند تا حكمت را به انسانها تعليم بدهند با اينكه اين استادان و معلمان حكمت را براى انسانها بيان كردند ولى هنوز انسانها بدرستى به حكمتى كه پيامبران و اوصياء تعليم داده بودند دسترسى كامل ندارند و انسانها سرگشته و حيران شده اند حكمت را بايد از معلمان آنها يعنى انبياء و اوصياء تعليم گرفت اگر انسان طالب شناخت حق و باطل باشد
شاه نعمت الله ولى سروده است:
     چون طالب ره شدى به تدبير                   درياب نخست صحبت پير
     پيرى كه نه در فروع ماند                      پيرى كه اصول دين بداند
اصول دين همان حكمت گمشده ماست كه بايد در پى شناخت آن باشيم اصولى كه همه انبياء آن را بيان كرده اند
و پيامبر خاتم محمد (ص) در آل خود آن را به وديعت نهاد تا مسلمانان از انها   بياموزند ولى بعضی از علماء  مسلمانان که نام خودشان را هم  اصول گرا  گذاشته اند  بجاى آن كه  علم حكمت  (اصول راهنمای حق )را ازانبیاء و مخصوصا از محمد و آل محمد بگيرند  از  ارسطو گفتند  و ارسطو را معلم  اول نام نهادند  انحراف بعضی از روحانیون ایران  امثال   ..... پیروی آنها از ارسطو است  این  روحانیون  غرب زده هستند که ایران را دچار  مشکلات  و اسلام  را تحریف  کرده است قران باید به اصولی که محمد و ال محمد تعلیم داده اند  تاویل و تبیین کرد در اینده این اصول  بیان خواهد شد
  
 پیروزی از آن  شیعه ای است که قران را کتاب حق و حقوق انسان می داند











هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر