بسم الله الرحمن الرحیم
اصول قانون هستی
1 ـ خداوند هستي را قانونمند خلق
كرده است و اين قوانين را بايد در كتب انبياء آورده باشد وآخرين آن كتب
يعني قرآن بايد قانون هستي را در خود داشته باشد از اينرو قرآن كتاب
تدوينيخداوند است و طبيعت كتاب تكوين است بنابراين ميان
قرآن و طبيعت ميتوان گفت رابطه، رابطه نظریه و عمل است. قانوني
هستی كه در طبيعت است در قرآن نيز همان
است.
2 ـ همچنين اجتماع بشري هم
بنابر بيان قبلي بايد قانونمند باشد از اينرو جامعه هم از قوانينتكويني و
تدويني فرمان ميبرد.
3 ـ و چون هم طبيعت و هم
جامعه به عنوان آيات خداوند (علامات خداوند) محسوب ميشوندبايد در اين
پديدهها و جامعهها آيات الهي را شناسايي كرد و آيات الهي چيزي جز قوانين
عام هستيكه همه موجودات در تكوين و حركت از آن فرمان ميبرند نيست و آن
قوانين نيز چيزي جز اصولپنجگانه
دين اسلام نيست.
4 ـ آيا ممكن است خداوند قرآن
را داده باشد اما محکمات شناخت و فهم
آن را نداده باشد يعنيفلسفه و منطقي كه بتوان بوسيله آن آيات قرآن را
تاویل كرد. در دست نباشد صد البته هرگز،
خداوندكليد فهم قرآن را نيز داده است و آن اصول پنجگانه دين و مله اسلام
حنیف است.
5 ـ بنابراين نبايد در شناخت
علمي از اصولي غير از اصول دين و مله
پيروي كردکه علم اصول فقه حق و حقوق است در
نتيجهكساني كه قرآن را با فلسفه و منطق ارسطوئي يا ماركسيستي يا صوفي
تفسير ميكنند و از آنبرداشت ميكنند اشتباهی بزرگ مرتكب ميشوند كه يا آگاهانه است يا
نه ولي در نتيجه كار فرقينميكند هم خود در زندگي هدايت نميشوند و هم
جامعه انساني را نميگذارند هدایت یابند
و از طرف ديگر چيزي را بنام
اسلام به خورد مردم ميدهند كه اجرام است به همين دليلاست كه ما قادر نشدهايم
و نميشويم مردم جامعه خود و جوامع ديگر را با ميل و رغبت جذب اسلامنماييم
بلكه مردم را از اسلام (يعني از اجرامی كه به خوردشان ميدهيم)فراري ميدهيم چرا
كه بافطرتشان سازگاري ندارد چون فطرت همان اصول پنجگانه دین و مله است قانون هستی و علم اصول فقه است
که عبارتند از (توحيد
ـ بعثت ـ امامت ـ عدالت ـ معاد)
حال كه به اين نتيجه رسيديم
به معرفي اسلامي ميپردازيم كه 14 قرن است به فراموشي سپردهشده و بر
پايه قوانين عام فطرت كه با ذات انسانها نيز سازگاري دارد
خداوند
فرمود: فطرة الله التي فطر الناس عليها
ذات خداوندي آنكه ذات مردم
نيز همان است (در درجه نازل)
يعني همان قانوني كه در وجود
خداوند به طور مطلق =سرمدی هست يعني در همه پديدهها بطور نسبي (مقدِّر)
خداوند قرار داده است. به همين
دليل همه پديدهها و مخلوقات نشانهاي از ذات خداوند ميباشند.
شرح کوتاهی بر علم
اصول حق و حقوق کتابی
اصل اول توحيد: خداوند واحد - الاحد (سرمد ی)است، هستي سرمدی
است، ، ثباتسرمدی است، و چون نمی توان
برای او - قدر تصور کرد ـ جزء
ندارد تركيب ندارد و در مخلوق حلول و اتحاد ندارد ـ
زمان و مكان برای او نمی توان تصور کرد ـ و چون (سرمدی )است زماني و
مكاني خالي از او نيست، درهمه جا هست و در نتیجه ، اثرناپذير است،
بنابراين هستي ازلي و ابدي دارد و مرگناپذيراست اما هر مخلوقي نشانهاي از
اوست، يعني هر موجودي در توحيد (مقدر ) نسبي و فعال خلق شده است، يعني هرموجودي، هستياش،
مجموعهاي از اجزاء است كه اين اجزاء به توحيد رسيدهاند و اگر قانون
توحيدرا از داخل آن بر داريم آن موجود ديگر وجود نخواهد داشت همان طوري كه
در مبداء خلقت نيز همهمخلوقات بر پايه توحيد خلق ميشوند مثلاً انسان آنگاه
كه اسپر از مرد و اوول از زن در رحم مادر بهتوحيد رسيدند، نطفه خلقت بچه
به وجود ميآيد حتي موجودات بيجان مثل اتم، كه ذرهاي است از سه
جزء الكترون، پروتون و نوترون، كه با هم به توحيد رسيدهاند و اگر توحيد
داخلي آنها را بهمبزنيم دنيايي را خراب ميكند توحید داخلی وقتی بهم می خود که جزء یا اجزائی
خود را در رابطه با خارج نسبت به
داخل مطلق کند بنابراين
توحيد – سنت هستي، حيات و حركت
موجود نسبی تا الی الله در قانون هستی است.
اصل دوم بعثت: خداوند باعث سرمدی است، نظمي در خود حاكم است كه منبعث ازخود
است به قول امروزيها يك نظم پویا دارد خود جوشسرمدی است، یعنی داراي نظامي منبعث ازواحد الاحد خود است. اما قانون بعثت مقدر =نسبي، را در ذات همه
پديدهها قرار داده است يعني هر موجودي كه خلق شده درداخل آن، نظامي
منبعث از توحيد اجزاء خود را دارد كه خدا آن را در او قرار داده است هيچموجودي
وجود ندارد مگر در داخلش نظامي داشته باشد كه منبعث از توحيد اجزايش ميباشد
مثلاًوجود ما، مجموعهاي است از اجزاء كه اين اجزاء با يك نظام منبعث از
توحيد اجزايش بوجود آمدهاست
از اينرو هيچ موجودي هستي ندارد مگر داخلش نظامي منبعث از توحيد اجزايش باشد.
بعثت - نظام هستی و حیات و حرکت در قانون هستی است
اصل سوم امامت: خداوند امام سرمدی است، و امام سرمدی همهمخلوقات است و چون سرمدی است و در همه جا هست و در درون هر موجوديبدون
ترکیب حضور دارد براي حاكميتداشتن احتياج به زور ندارد بنابراين
امامتش بر پايه دادن اختيارو انتخاب به
همه مخلوقات است. در نتيجه در داخل هر موجودي امامت نسبي را قرار داده
است تا آن موجود با اختيار و انتخاب
خود، خود رارهبري كند چرا كه هر موجود مجموعهاي از اجزااست و داراي نظام و
نظام بدون رهبري امكان ندارد.مثلاً در داخل وجود ما، همه اجزاي وجودمان در
رهبري بدن ما شركت ميكنند و يا در جامعه بايدهمه افراد جامعه در رهبري جامعه
شركت كنند در نتيجه امامت اصلي است عمومي و جهان شمول ورهبري جامعه از
آن خود جامعه است اما امامت خاص هم داریم و ان
انبیا و المرسلین کما محمد و ال محمد هستند امامی که رسول الله است و در حضور رسول الله هیچ کس حق ندارد بر
رسول الله تقدم جوید در غیاب معصوم امامت عام از آن شورای مردم است ، و كسي كه در جامعه حكومت ميكند، آن را به امانت از مردم گرفته است،
امامت - رهبری
هستی و حیات و حرکت است که امانت
الهی و امانت مردم است با حاکمیت شورای مردم با قانون هستی است
اصل چهارم عدالت: خداوند
عادل مطلق است و در تعادل مطلق است و قانون عدالت را نيز دردرون هر
موجودي به عنوان آيه (علامت) و قانون هستي قرار داده است هر موجودي كه
از عدل،خارج شود يعني از تعادل خارج شده و مرگ ميپذيرد خداوند مرگ ندارد
چون در تعادل مطلق استوظيفه امامت داخل هر موجود برقراري عدالت در درون
و بيرون خود است بنابراين عدالت، صراط مستقيم، نسبی (مقدر ) بودن و فعال
بودن و كمالجوئي است خروج از عدل
يعني حركت به سوي نابودي و مرگ است
عدالت قانون تکامل - هستي و حیات و حرکت جامعه و فرد باعمل به قانون هستی است
اصل پنجم معاد: خداوند عاید مطلق(سرمد ) است، يعني
براي خداوند ديروز، امروز، فردا يا به معني ديگرگذشته و حال و آينده يكي
است اما قانون معاد نسبي را در درون هر موجودي قرار داده است يعنيهر
موجودي كه خلق ميشود داراي مبدأ است و گذشته و حال و آيندهاي دارد و اگر
از پنج قانوناصول دين پيروي كند معادش در دنيا زندگي در آزادي و استقلال
و در آخرت بهشت برين خواهد بودو اگر موجود از پنج قانون اصول دين خارج شود
در دنيا اسارت و استبداد و در آخرت در جهنم خواهدبود. آخرت را ما امروز ميسازيم
اگر امروز در جامعهاي توحيدي ـ يعني برادري و خواهری و دوستي و محبت در نظام مستقل و برابری و در امامت ازادی و سازندگی و در عدالت ـ صراط كمالجوئي مستقيم حركت كنيم روزبروز در جامعهاي زندگي
خواهيم كرد كه به كمال مطلوب يعني بهشت،نزديكتر خواهيم شد و بهشت را در
اينجا خواهيم ساخت كسي كه در دنيا در جهنم خود ساخته زندگي كند حتماًآخرتش
نيز جهنم خواهد بود در جامعهاي كه اصول دين حاكم نباشد ، همه فسادها
وبدبختيها و ظلمها و تبعيضها و... خواهد بود پس اي برادران واي خواهران مسلمان
شیعه دست در دست هم بدهيم و با يك همبستگي بزرگ الگوئي به جهانعرضه
كنيم كه اي دنيا، اي مردم ببينيد اين است دين ما، اين است مذهب ما،
و درپايان اين مقدمه بايد بگوئيم هر جا شورا = انسان سالاری الهی حاکم باشد، آنجا در واقع اصول دین
حاکم شده است حتی بدون اینکه نامی از
دین برده شود
معاد = هدف های هستی و حیات و حرکت است در قانون هستی است که
با ایجاد جامعه جهانی بر پایه نمونه
حج که هیچ حاکمی غیر خدا نیست انسان خلیفه الله است و این بهشت دنیاست و
بهشت اخرت نتیجه ان است
شرح متوسط ازعلم اصول فقه حق و حقوق کتابی
علم اصول فقه حق و حقوق کتابی - بعنوان اصول دین
واحد همه انبیاء خدای واحد الاحد بعنوان فلسفه ومنطق
و قوانین هستی وموازین تفسیر ایات واحادیث و اجتهاد
در امرهای واقع جدیدواصول هدایت کننده عقل
درپنداروگفتاروکردار برای استقلال
و ازادی انسان وحاکمیت ولایت شورای
مردم از خانواده تا جامعه ملی و تا جامعه جهانی است
اصل پايه و قانون اول التوحيد: بر پايه ميزان حقيقت فقط الله هستي مطلق و
فعّال دارد در نتيجههستي مطلق و منفعل وجود ندارد از اين رو
اجتماع و ارتفاع آن دو محال است بدين قرار در جهانهيچ پديدهاي نيست كه
هستي مطلق و منفعل و يا هستي مطلق و فعّال داشته باشد بدين دليل استكه
همه پديدهها هستي مُقدَّر يعني نسبي و فعّال دارندو دارای اختیار و انتخاب هستند و همه پديدهها داراي اجزاء مشتركهستند.
اجزائي كه در همه پديدهها
وجود دارند و آنها هم نسبي و فعّال هستند و... يعني قابليت رابطه اثردهی و
اثرگیری دارند بنابراين ميتوانند با پديدههاي ديگر تركيب شوند. و
در مجموعهايحركت و پويايي يابند مثلاً مرد و زن تركيب (ازدواج) مي کنند و
در مجموعهاي به نام خانوادهحركت و پويايي مييابند بدينقرار، هر پديده
مجموعهاي در حركت از اجزاء است كه با هم تركيبميشوند و به يك هويت ميرسند
اجزاء هو هويه شونده كه خود
نيز مجموعه هستند هر يك با هويتخاص خود در مجموعة جديدي به يك هويت جديدي
ميرسند. در مثال خانواده مرد و زن هر يكهويت مخصوصي دارند ولي بعد از
تركيب (ازدواج) به هويت جديدي به نام خانواده ميرسند.بدينسان اجزاء
تركيب شونده به هنگام تركيب از مبداء توحيد حركت و پويايي مييابند
يعني هر كدامهويت يگانه و
مخصوص خود را دارند و در جريان تركيب هم با يكديگر بر پايه ميزان حق يعني مبداءاحدیت – در روابط موازنه توحیدی برقرار ميكنند
و نسبت به هم نسبي و فعّال ميشوند و از اينرو نسبت به همديگر نيرو(قدرت) ميدهند و ميگيرند
و با به اشتراك گذاشتن مشتركاتشان در جريان تفاعل با تقیه و تعاون باهمدیگر در جريان جذب با حفظ يكديگر
تركيب ميشوند و در مجموعهاي
باز به توحيد ميرسند
يعنيمجموعه حاصل از تركيب باز
هويت يگانه دارد و هر اندازه درجه توحيد اجزاء به وجود آورنده پديدهنسبت
به هم بيشتر باشد حركت پديده در هويت يگانه خود بيشتر ميشود از
اينرو هستي و حركتهمان توحيد است.
در مثال خانواده مرد هويت يگانه و مخصوصي
دارد و زن نيز هويت يگانه ومخصوصي دارد و در جريان تركيب (ازدواج ) هم با
يكديگر بر پايه ميزان حق يعني توحيد رابطهتوحيدي برقرار ميكنند يعني نسبت
به هم نسبي و فعّال ميشوند و از اينرو نسبت به همديگر نيرو(قدرت) ميدهند
و ميگيرند و با به اشتراك گذاشتن مشتركاتشان در جريان تفاعل با تقیه به تعاون ميرسندو در جريان جذب با حفظ يكديگر تركيب
ميشوند و در مجموعهاي به نام خانواده باز به توحيدميرسند يعني مجموعه
حاصل از تركيب (ازدواج) باز هويت يگانه دارد.
اما اجزاء در جريان تركيبنظر به
اينكه در چه نسبتهايي با يكديگر رابطه برقرار كنند يعني نظر به اينكه نظام
حركتشان چهباشد و همچنين محيطي كه مجموعه با آن رابطه برقرار و در نتيجه
برآيند نيروهاي محركه و رهبريآن كه بدين ترتيب به وجود ميآيد و نيز مسيري
كه مجموعه در آن حركت ميكند بسته به اينكهحركت مجموعه در چه مسيري
باشد در جهت حركت مجموعه اثر ميگذارند و مجموعه نسبت به اينتاثيرات به
سرانجامهاي متفاوتي ميرسد يعني نوع هويت يگانه پديده اين يا آن ميشود
و تاسرانجامي كه پديده در مجموعة نظام و
رهبري و مسير، حركتش در جهت توحيد باشد در هويتيگانه خود ثبات دارد
و در اين هويت حركت ميكند. در مثال خانواده اگر به لحاظ مجموعهاي كه زن
ومرد با يكديگر ميدهند نتوانند با محيط به عنوان يك مجموعه رابطه توحيدي
برقرار كنند و درمجموعه نظام و رهبري و مسير حركت در جهت توحيد حركت كنند
خانواده نه تنها در هويت يگانهخود ثبات نخواهد داشت بلكه محو خواهد شد.
بدين قرار، هر موقع پديدهاي
با پديده ديگري بر پايهميزان
باطل يعني مبداء شرك -در روابط موازنه تضاد ي برقرار كنند ودر روابط
نسبت به هم يكي مطلق و منفعل وديگري مطلق و فعّال باشند و از
اينرو بر عليه يكديگر اعمال تحریف نيرو (به
زور) كنند در اين رابطه پديده
مورد بحث ضعيف و پديده ديگر قوي باشد پديده مورد بحث زير سلطه و
پديده ديگر مسلط بر اوميشود از اينرو جريان فعل از
پديده مسلط با جريان انفعال زير سلطه همزمان ميشود
و در جریان تقابل با تعدی به همدیگر به تخاصم می رسند كه حاصل آنپيدايش جريانهاي دفع و حذف ميان آنها
است
و از اينرو نسبي و فعّال بودن
اجزاء به وجودآوردنده پديده مورد بحث در جزء و يا در مجموع هويت يگانه خويش
نسبت به يكديگر درجهاي ازبين ميرود و در نتيجه پديده مورد بحث در جزء و
يا در مجموع خود در رابطه با مجموع يا اجزايپديدة مسلط به همان درجه هويت
نسبتاً بيگانهاي پيدا ميكند و به كانون تراكم و تكاثر و انحصارنيرو براي
سلطه بر پديده مورد بحث بدل ميشود از اين به بعد جريان فعل از كانون
سلطه با جريانانفعال در اجزاء پديده مورد بحث همزمان ميشود و در نتيجه
اجزاء پديده مورد بحث گرفتار روابط تضاد و تحریف نیرو به
(زور) ميشوند كه حاصل آن به وجود آمدن جريانهاي تعدی و تخاصم و
دفع و حذف ميان آنها
است
وبدينقرار،
پديده مورد بحث دچار تعدد هويتهاي
چندگانه ميشود. مثلاً جامعه اوليه
داراي هويتيگانه بود و اگر دو يا چند هويت پيدا كرد و در جهت تعدد هويتها
(طبقات و تبعيضها و ظلمها و )حركت كرد علت تنها در خود و در درون جامعه نبود
بلكه علت مجموعهاي از عوامل خودي و بيگانهبود به ناچار در
شناخت آن اثر طبيعت و جامعههاي ديگر را نيز بايد به ميان آورد كه با
اجزاءجامعه مورد بررسي به نسبتهايي رابطه تضادبرقرار كردهاند
و از اينرو نظام و رهبري و مسير حركتجامعه اوليه از جهت توحيد بيگانه شده
و در نتيجه دچار تعدد هويتهاي چندگانه يعنيآفت توقف گرديده است.
توحيد: اصل پايه
و اصل الاصول و قانون عام هستی و حرکت با ثبات بر هويت يگانه نسبي است.
اصل و قانون دوم البعثه: بر پايه ميزان شريعت هر پديده در هويت
خود نظامي براي حركت دارداز اينرو اجزاء هر پديده در نسبتهايي با
هم رابطه برقرار ميكنند و با اين نسبتها ترتيبي رادر نظام خود براي حركت بهوجود ميآورند
زيرا حركت در مجموعه بدون نظامو ترتيب اجزاءآن ممكن نيست از اينرو جزء
بدون جمع و جمع بدونجزء وجود ندارد در نتيجه جمع مرتبط از اجزاء و
ذيحركت وجود دارد به ديگر بيان هر اندازه اجزاءپديده نسبت به هم نسبيتر
و فعالتر و هر اندازه تشخص فردي اجزاء كمتر و درجه شركتشان درهويت مجموعه
افزونتر باشد نشاندهنده برقراري نظام مستقل و برابری در روابط اجزاء پديده است
بدينقرار، اجزائي كه ميتواند
در يك نظام مستقل و برابری حركت كنند
نيروي محركهشان افزايشمييابد و هر اندازه نظام مجموعه مستقلتر و برابري آن افزونتر
باشد نيروي محركهاي كه مجموعهايجاد ميكند فزونتر و حركت پديده در هويت
خود بيشتر است مثلاً جامعه در فطرت خود توحيدياست و داراي يك نظام مستقل وبرابری
ميباشد ولي وقتي جماعات بشري از
ناحيه طبيعت و يكديگردر روابط تضاد (زور) قرار گرفتند از فطرت توحيدي
خود بيگانه و در نتيجه دچار نظامهاي ذلت وتبعیض گرديدند
پس جامعه هم مثل هر پديدهاي ديگر اگر به
فطرت خود باز آيد يعني از قوانينعمومي (اصول فطرت) پيروي كند جامعه توحيدي
ميشود و در نظام جامعه استقلال و برابری
جای استحمال و تبعیض را ميگيرد طي قرنها انديشهها به كار افتادهاند و هنوز
هم بكارند تا مگر نظامي برايبازيافت خويشتن خويش و باز آمدن به فطرت را
بيابند و اين جز با يك نظام فكري و عملي بعثتينميتواند باشد
و جامعه آدميان با حركت در آن
به فطرت خود باز ميآيند و مستقل و برابری
اجزاء ميشوند.همان طوري كه
پديده در درون خود روابطي دارد با پديدههاي ديگر نيز روابطي برقرار ميكند
كهمجموع اين روابط در نظام پديده اثر ميگذارند و معني اين بيان جز اين
نيست كه پديده را نميتواناز روابطش مجرد و از مكان و زمان خارج كرد و
تحقيق علمي و حكيمانه با شناخت تمامي روابط دروني و بيروني پديده ملازمه
دارد
و درست به دليل زيادي روابط و نظامهايي
كه پديده به عنوان خوديا اجزاء خود در آنها شركت ميكند براي شناخت علمي و
حكيمانه پديده بايد به نظام هويت نظر كردنظامي كه پديده را به طور نسبي
از پديدههاي ديگر متمايز مي كند و رهبري مجموعه و نيروهايمحركه متكي بدان
است از اينرو در تشخيص نظام پديده بايد به شناخت روابط تولید نیرو پديده وچگونگي ايجاد آن پي برد
چرا كه حركت محتاج نيرو است و
مسير حركت متكي به چند و چون نظامپديده است بدين ترتيب نظام پديده نه
تنها در مسير بلكه در جهت حركت نيز موثر است
زيرا هراندازه نظام مجموعه مستقلتر تر و برابری
اجزاء آن زيادتر باشد پديده نيروي محركه بيشتري ايجاد ميكند و باافزايش
نيروي محركه حركت پديده در جهت توحيد شتاب بيشتري ميگيرد و هر اندازه
حركت پديدهدر جهت توحيد بيشتر باشد هويت پديده بر دوامتر است مثلاً براي
اينكه جامعه به فطرت خود بازآيد بايد درجه توحيد اجزاء جامعه نسبت به هم
به صددرصد ميل كند از اينرو نظام روابطشان بايدمستقلتر و برابری اجزاء بیشتر باشد
تا بتوانند با تمرين و ممارست به توحيد نظر و عمل برسند و الگوي جامعهمتعالي توحيدي و
مصداق جامعه مستقل و مدينه برابری
شوند. جامعه مستقل ، و مدينه
برابري كه اهلآن جمله مولدان باشند و تفوق نبود ميان ايشان مگر به سببي كه مزيد تولید بود و ميان ايشان نهرئيسي بود و نه مرئوسي.
بعثت: اصل و
قانون عام هستی و حرکت در نظام مستقل و
برابری است.
اصل و قانون سوم الامامه: بر پايه ميزان طريقت هر
پديده در هويت خود رهبري دارد و آن نماديازشورای مجموعه
اجزاء پديده است كه اين يا آن برآيند را از نيروهاي محركه بوجود ميآورد و
پديده را بهپيش ميبرد پديده نيروهاي محركه را چه خود ايجاد كند و چه از
خارج بگيرد در هويت خود نماد رهبري اين نيروها است هر اندازه اجزاء پديده
و نيروهاي محركه و برآيندشان نسبت به هم نسبيتر وفعّالتر باشند رهبري
پديده ازادتر و
سازندگی آن با اجزاء مجموعه و اجزاء مجموعه با يكديگر زيادترميشود
در نتيجه حركت پديده در هويت
خود بيشتر ميگردد مثلاً جامعه وقتي بر فطرت خويشباشد برآيند نيروهاي محركهاش
در اين با آن كانون تراكم و تكاثر نمييابد از مجموعه خارج و خنثينميشود
موجب اسارت و تخریب اجزاء كه به نوبة
خود از اندازة توليد نيروهاي محركه ميكاهد،نميشود حركت جامعه با رهبري
توحيدي به پيش ميرود و رهبري جامعه سيطره خود را بر جامعهبه عنوان
برآيند نيروهاي دروني و بيروني جامعه از دست ميدهد مظهر توحيد و رهبري
كننده جامعهبه توحيد ميشود
از اينرو در تشخيص نيروهاي
محركه و برآيندشان و رهبري آن شناخت مجموعروابط پديده ضرور است. بنابراين
جداكردن درون و برون پديده كار محقق را به ابهام ميكشاند اگر دويا چند
پديده در يك يا چند جزء شريك باشند رابطه آن جزء با هر يك از پديدهها رابطه
دروني استو يا اگر يك يا چند جز از پديدهاي به عنوان نماينده در پديدههاي
ديگر شركت كنند اين اجزاء نسبتبه پديدههايي كه در آن عمل ميكنند بيروني
و نسبت به پديدهاي كه به نمايندگي از آن عمل ميكنددروني هستند
بنابراين شرط داخلی كردن
نيروهاي محركه مستقل و برابر ی كردن
نظام مجموعه استهر اندازه نظام پديده مستقلتر و برابري اجزاء آن بيشتر
رهبري نيروها ازادتر و سازندگی در مجموعهافزونتر در نتيجه طول حركت پديده
بيشتر است
بدينقرار، اگر در ايجاد نيروهاي محركه و
برآيندشانو رهبري آن همه اجزاء پديده شركت كنند محل عمل رهبري آن خود
مجموعه است در نتيجهرهبري آن ازاد و سازندگی آن با اجزاء مجموعه افزونتر و
تعلق رهبري نيروها به همه است از اينروشناسايي درست رهبري نيروهاي محركه
و برآيندشان شناخت محقق را از مسير حركت پديده بهيقين نزديكتر ميكند زيرا
مسيرهايي را كه پديده پيدا ميكند متكي به رهبري بر آيند نيروهايمحركه است
مثلاً رهبري اسیر و مخرب اجزاء جامعه يك رهبري از خود بيگانه است از
اينروهر اندازه اين رهبري بر ابعاد قدرتش افزوده گردد بر درجه سيطره آن
افزوده ميشود و جامعه ازخودش بيگانهتر و از فطرت خودش دورتر ميگردد از
اينروست كه بنابر مسير حركت كه رهبري تعيينميكند جامعه ممكن است به
توحيد نزديكتر يا از آن دورتر گردد
وقتي كه رهبري به مثابه جزئي
ازرهبري جهاني تضاد يعني سلطه عمل ميكند مسير حركت جامعه در جهت تشديد
اختلافات طبقاتيو سيطره خرافات و اساطير خواهد بود پرستش زور ـ پرستش شخصيت
ـ پرستش نژاد ـ پرستش مقامـ پرستش پول ـ پرستش شهرت و....
در اين صورت روابط اجتماعي
انسانها را از خود بيگانه ميسازد و جامعه كارگاه مطلق تراشيميشود.
بدينقرار، شناخت برآيند نيروهاي محركه به تشخيص رهبري اين نيروها از مسير و
جهتحركت مدد ميرساند اگر رهبري برآيند نيروها در جهت توحيد عمل كند پديده
در هر سرانجامي ازسرانجام قبل به رهبري ازاد و سازنده با اجزاء مجموعه نزديكتر خواهد شد و هر اندازه
رهبري پديدهازادتر و سازندگی آن با اجزاء و اجزاء با يكديگر زيادتر گردد حركت
پديده در هويت خود شتاببيشتري ميگيرد و در اين هويت به پيش ميرود.
امامت: اصل و قانون عام هستی و
حرکت در رهبري ازاد و سازندگی است
اصل و قانون چهارم العداله: بر پايه ميزان صراط هر پديده در
هويت خود مسيري دارد و با حركت در ان پديدهرادرطی تحولات در مسير كمالجوئي مستقيم قرارمي دهد بنابراين هر پديده در هويت خود در مسيرکمال
جوئی مستقيم است اجزاء پديده هم
در مسير كمال جوئی مستقيم هستند از
اينرو هر اندازه اجزاء پديده نسبت بههم نسبيتر و فعالتر باشند حركت پديده
هم در اجزاء خود و هم در مجموع خود به مسير كمالجويي مستقيم نزديكتر است
از اينرو مسير حركت هر پديده
حاصل مجموع رابطههايي است كه آنپديده در درون خود ميان اجزايش و نيز در
مجموع و يا در اجزاي خود با مجموع يا اجزاء متشكلهپديدههاي ديگر دارد اگر
اجزاء يك پديده نتوانند با يكديگر رابطه برقرار كنند و در يك نظام مستقل و
برابری حركت نمايند حركت پديده در مسير
كمالجوئي مستقيم نخواهد بود از اينرو هر اندازهنظام پديده مستقلتر و برابري
اجزاء آن افزوتر باشد حركت پديده به مسير كمال جوئي مستقيم نزديكتراست
اما رهبري پديده را نيز در
شناخت مسير حركت بايد بكار گرفت فاصل مسير حركت پديدههارهبريها است از
اينرو در مطالعه مسير حركت شناخت رهبري نيروهاي محركه ضرور است همرهبري
نيروهاي محركه در شناخت مسير حركت درآيند بكار ميآيد و هم اين در گذشته و
حال خودمحقق را در شناسايي جامع رهبر ونيروهاي محركه در اختيار او ياري ميدهد
بدينقرار، هر اندازهرهبري پديده ازادتر وسازندگی
آن با اجزاء مجموعه بيشتر باشد حركت
پديده به مسير كمالجوئي مستقيم نزديكتر خواهد شد .
مثلاً تحليلهاي بي گذشته و بدون
آينده عملي است كه براي كتمانحركت جامعه در مسير نقص جويي و كجروی به كار ميرود و همين تحليل ابتر است كه
مجال گمراه شدنمردم را فراهم ميآورد و از توجه مردم به امرهاي واقع
مستمر باز ميدارد و رنگ و لعابكاريها بهمعناي حركت جامعه در مسير كمال
جوئي مستقيم به خورد مردم داده ميشد در صورتيكه شناختامرهاي واقع مستمر
و حركت در مسير حل آنها حركت در مسير كمالجوئي مستقيم است بنابراين باتوجه به اينكه مسير مستقيم
بيش از يك مسير نيست اما تنها مسير حركت به كمال جوئی است
از اينروپديده وقتي در اين
مسير حركت ميكند در روابط دروني ميان اجزايش و همچنين در روابط بيرونياش با پديدههاي ديگر كمالجوئي
مستقيم ميكند در نتيجه پديده در هويت
يگانه خودحركت ميكند و اين هويت را به كمال ميرساند مثلاً جامعه وقتي در
مسير كمالجوئيمستقيم حركت ميكند كه نواقص آن از بين برود يا به حداقل
چشم پوشيدني برسد
اگر جامعه در حركت خودبه مسير
نقصجوئي و كجروی منحرف شد هر زمان نواقصش بيشتر ميشود و نيروها
همديگر را ناقصميكنند و اگر به موقع تصحيحي در مسيرش بوجود نيابد با انحراف
جهت به تضاد يعني به ازخودبيگانگي
ممكن است تا فناء برود از اينرو مسير كمالجوئي مستقيم - مسير حركت در جهت
توحيداست و هر اندازه حركت پديده به مسير كمالجوئي مستقيم در جهت توحيد
نزديكتر شود در هرسرانجامي از سرانجام قبل پديده به توحيد نزديكتر و در نتيجه
حركتش در هويت خود بيشتر و بهكمال يگانگي نزديكتر است و اگر درجه كمال
يگانگي پديده صددرصد شود حركت پديده در ابعاد وشتاب خود ميل به بينهايت
خواهد كرد
عدالت: اصل و قانون عام هستی
و حرکت در مسير كمالجوئي مستقيم است.
توضيح: بدينسان شناخت مسير در
جهت چهارمين مرحله در مشي شناخت جامع است اگرپديده را در مجموعه اجزاي آن
و در نظام روابط آن و در رهبري نيروهاي محركه و برآيند آن و در مسير آن
درجهت حركت را بشناسيم به شناخت جامع هويت آن نزديكيم مطالعه پديده به
عنوان مجموعهاي درحركت تا بدين جا يعني بر وفق اين چهار قانون عمومي
مطالعه عيني و پرداخته از دخالت ذهنياتاست..
اصل و قانون پنجم المعاد: براي فهم اين اصل مثالي ميآوريم.
گروهي كه اقدام به هدايت
جامعه به سوي جامعه كمال مطلوب اسلامی يعني جامعه توحيديميكند بر وفق
روش شناخت بر پايه اصول دين اسلام و مله حنیف به شناخت امراض و
انحرافاتجامعه مشغول ميشود و براي آن راه معالجه مسالمتآميز ميجويد از
اينرو...
1 ـ اجزايي از جامعه را كه از
جهت اصول دين و مله منحرف شده بايد جا و موقع و توان آن را دررابطه با
عناصر منحرفكننده (فكري و عملي) كه با اجزاء منحرف شده رابطه برقرار كرده
و بر سرتسرّي و سلطه قطعي بر جامعه تضاد (کتمان ، ترس، زندان، اعدام) در
جامعه بوجود آورده است رابشناسد.
2 ـ بايد روابط اجزاء مجموعهاي
را كه عناصر منحرف شده (فكري و عملي) با جامعه داده است رامعلوم كند يعني
نظام بر پايه شرك (مطلق تراشی و
مطلق گرائی ) كه سبب
ايجاد جامعهاي با محتواي اسارت و تخريبميشود را با نظام جامعهاي بر پايه
توحيد كه مبين نظامي با محتواي استقلال و برابری است رابشناسد.
3 ـ رهبري ازاد و سازنده با همه اجزاء جامعه را در مقاومت در مقابل
رهبري منحرف شده ومنحرفكننده به ذلت و در تبعيض اجزاء جامعه كه ايجاد
مشكلات و مسائل كرده است رابشناسد تا بتواند.
4 ـ مسير حركت جامعه را بشناسد
و بدون تعيين مسير حركت انحراف از مسيركمالجوئي مستقيم به مسير نقضجوئي
كجروی و نميتوان جهت حركت جامعه را
شناخت.
5 ـ اگر جهت حركت جامعه از
انحراف به تصحيح بود گروه هدايتكننده بر پايه اصول دين و ملهبايد
سرانجام كنوني جامعه را تشخيص دهد و با تصحيح انحرافات (فكري و عملي)
اسبابسرانجامهاي بعدي را تا باز آمدن جامعه به اسلام (در جهان بيني ـ
فلسفه و منطق ـ اجتهاد ـ فتوا و تأويل و تفسير آيات و احاديث) را فراهم
آورد اگر گروه پيش آهنگ از اصول دين و مله كه همهپديدهها در تكوين و
صيرورت خود از آن پيروي ميكنند پيروي نكند نه تنها مسير حركت بلكه جهتحركت
جامعه را نيز ممكن است در جهت هدف شرك (تناقض ـ تضاد ـ طبقات و...) تشديد
دهد وجامعه را به كام انحطاط و تحجر و قهقرائي بياندازد حتي اين غلط بودن
تشخيص مربوط به سرانجامكنوني يا سرانجاميهاي بعدي جامعه باشد.
بدينقرار،
بر پايه ميزان سبيل المعاد :هر پديده در هويت خود جهتي دارد و آن حركت و پويايي در جهت هدف احدیت است
در تركيب و در هر مجموعه نيز هدف حركت رسيدن به هويت جديد
يگانهتراست نه فقط همه پديدهها محصول ميل توحيد اجزاء متشكله خويشند بلكه
تمامي پديدهها ميلتوحيد خالص دارند و در جهت حركت خويش در
هر سرانجامي از سرانجام قبل به توحيد يعني هويت يگانهكمال مطلوب نزديكتر
ميشوند و از همين جا است كه بنابر (اصول عام دين و مله) همه پديدهها درتكاپوي رسيدن به توحيدند اين حركت
در جهت توحيد به هر اندازه كه باشد مجموعه باز نسبي وفعال است و باز ميل
تركيب و در نتيجه ميل حركت در جهت توحيد دارد و هر اندازه حركت پديده
دراين جهت با روابط
توحیدی بيشتر باشد نشاندهندة افزايش جريانهاي تقیه - و تعاون ـ وجذب ـ و حفظ ميان اجزاء
آن است.
اما اگر جامعه دچار شرك (مطلقهاي ذهني و عيني) شد در جهت
تعدد هويتهاي چندگانه متضاد و تعدی و
تخاصم كهدفعكننده يكديگرند به حذف همديگر مشغول
ميشوند و به جهنم مستمري قدم ميگذارند كه در آندوزخيان و عمله دوزخ در
آتش زورگوئي و زورپذيري ميسوزند و خواهند سوخت و حركت در اينجهت ميل به
از خود بيگانگي تمام است
بنابراين در مطالعه سرانجامهاي حركت بايد
به مطالعه اجزاءو نسبتهاي نظام روابطشان پرداخت چرا كه اگر پديده در جهت مستقل و برابر كردن نظام خود حركتكند هر سرانجامي به عنوان نتيجه
سرانجامهاي قبلي و فراهم آورنده سرانجامهاي بعدي از جملهنشاندهنده استقلال
و برابری در نظام پديده در آن سرانجام
است
و تا سرانجامي كه پديده به
نظام مستقل و برابری نرسد پديده و اجزاء
در پديده به توحيد نخواهد رسيد مثلاً اگر نظام اجتماعي در جهتتعدد هويتهاي
چندگانه حركت كند. جامعه در هر سرانجامي نه تنها به شرك(مطلق های ذهنی و عینی ) نزديكتر است بلكه درآن سرانجام ذلت و تبعیض در نظام در جهت از خود بيگانگي افزايش مييابد
و به همان نسبت امكانبرقراري نظام مستقل و برابری در جامعه
كاهش ميپذيرد
و همچنين سرانجامهاي گذشته و حال پديدهدر
رهبري برآيند نيروهاي محركه و رهبري اين برآيند در سرانجامهاي آيند پديده
اثر ميگذارد ازاينرو اين دو نميتوان از هم جدا كرد زيرا با شناخت آن
سرانجامها وضع رهبري برآيند نيروهايمحركه در آيندهاي كه خود ميسازد تشخيص
داده ميشود اگر رهبري پديده مورد مطالعه در جهتتوحيد عمل كند پديده در هر
سرانجامي از سرانجام قبل به رهبري ازاد و سازنده با اجزاء پديده درنتيجه به توحيد نزديكتر
خواهد شد.
مثلاً بايد شناسايي كرد كه
جامعه در چه سرانجامي و بر اثر چهعوامل مستمري از رهبري فطري به رهبري اسیرو مخرب با اجزاء جامعه يعني كانون تراكم وتكاثر نيرو و ابزار سلطه
بر جامعه منحرف شده است
مطالعه سرانجاميهايي كه اين
تغيير در آنسرانجام انجام گرفته در شناخت چگونگي رسيدن به رهبري فطري را
كه بايد در پيش گرفت تسهيلميكند
اما براي مطالعه سرانجامهاي
پديده شناخت نتايج حاصله از انحرافات مسير و جهت حركت نیز ضرور است
مثلاً مسير حركت جامعه ایران در جرياننهضت مصدق به جامعه ایران در مسير كمالجوئي مستقيم آن توان وشتاب و
سرعت را بخشيد كه جز عامل خارجي يعني آمريكا و كمكهاي آن و درآمدهاي داخلی
و واردات به شاه نميتوانست مسير حركت
آن را به مسير نقص جوئي و کجروی و در نتيجه جهت آنرابه از خود بيگانگي
بكشاند و جامعه ایران را به زير سلطه در آورد
بنابراين هر موقع پديدهاي با
پديدهديگري در روابط تضاد
ی (تحریف نیرو به
زور) قرار گيرد و از اينرو نظام پديده
مورد بحث دچار ذلت و تبعیض و درنتيجه
رهبري برآيند نيروهاي محركهاش اسیر و مخرب با اجزاء پديده شود بسته به درجه اينانحراف
مسيرش نقصجوييو كجروی و حتي جهت حركت
نيزتضاد يعني تعدد هويتهاي چندگانهميشود
با تغيير مسير و در نتيجه جهت پديده مورد بحث
در جريان تجزيه قرار ميگيرد و اجزاء ازمجموعه خود بيگانه شده در رابطه با
پدیده ديگر در جريان ادغام و تراكم و تكاثر در كانون سلطه قرارميگيرد و از
اين به بعد پديده مورد بحث با حركت در جهت تضاد يعني بيگانگي از هويت يگانه خودممكن است
تا انتها برود و هر اندازه حركت پديده در جهت تضاد بيشتر شود نشاندهنده افزايشجريانهاي تعدی-و تخاصم ـ و دفع ـ و حذف ميان اجزاء آن است
و اين حركت در جهت تضاد هرگز
خودبخود بهتصحيح در جهت توحيد نخواهد انجاميد بلكه در هر سرانجامي وضع وخامت
بارتر از سرانجام قبليميشود تا فناء يعني از خود بيگانگي تمام.
نكته در خور دقت اينكه كانون
سلطه نيز پس از مدتيظرفيتش براي تراكم و تكاثر نيرو تمام ميشود از اين به
بعد وقتي با پديده يا پديدههاي ديگر دررابطه تضاد (زور) قرار گيرد در موضع
انفعال در نتيجه زير سلطه خواهد بود و همان بر او خواهد شدكه بر پديده مورد
بحث قبلي شده بود و اين يك امر واقع مستمر است كه هر سلطه جويي زير سلطهخواهد
رفت
بدين دليل است كه قيام يعني
تصحيح جهت از تضاد به توحيد و بعثت يعني برقرارينظامي در جهت توحيد و امامت يعني
رهبري پديده در جهت توحيد و عدالت يعني رساندن مسير درجهت توحيد ضرورت
مستمر است و فقط حركت در جهت توحيد است كه پديده را به طور نسبي بهسرانجام
تضاد ناپذير ميرساند و در آن سرانجام است كه قيامتوحیدی - تضاد ناپذير همچون جهشي رخ ميدهداين جهش
در حقيقت يك قيام مستمري است كه ناظر و تماشاگر سرانجامهاي قبلي آن را
نميبيند ودر اين قيام است كه پديده به طور طام تضاد ناپذير خواهد شد در
معاد در آن قيام تضاد ناپذير استكه پديده به طور قطعي قائم بر
قوانين عام هستي خواهد شد
از اينرو هويت پديده ثابت و يگانه ونظامش مستقل
و برابری رهبري برآيند نيروهاي محركهاش
ازاد و سازنده و مسيرش مسير كمالجوئي مستقيم خواهد بود. در نتيجه سرانجام
پديده خودش يعني جهت حركت بقاء بر هويت درسرانجام كمال مطلوب خويش
است و در اين جهت حركت پديده در ابعاد و شتاب خود ميل بهبينهايت
خواهد كرد! اما تا آن سرانجام تضاد همواره ممكن است بدين دليل است كه
مبارزه با تضاد امر واقع مستمري است
و براي اينكه يك نيروي قيامگر
(يعني برپاكننده اصول عام) به وجود آيد بايدگروهي از انسانها باشند كه در
فكر و عمل تابع اصول عام باشند يعني بتوانند آينده را در موازينحاكم بر
روابط دروني و بيروني خود متجلي و حال كنند تا بتوانند به عنوان الگو
انسانها را به حركت درآورند اگر غير از اين كنند حداكثر تبدّلي كه ممكن است
در جامعه رخ دهد رفتن يك موازين غلط، وجايگزيني موازين غلط ديگر است كه
در محتوا همانند ولي در شكل متفاوتند
و علت تبديل تمامنيروهاي قيام گر به
طغیانگر يكي نداشتن اصول و موازين هدایت فكری و دیگری بر فرضداشتن متعهد نبودن بدان است از اينرو ابزارانحراف قرار دادن دين و مله اولين
قدم در تبديل نيرويقيامگر به نيروي طغیان گراست مرض و آفت همه قيامهاي
طول تاريخ بشري همين بوده و خواهد بودانحرافات صدر اسلام نيز چيزي جز دومي
نبود
بنابراين بايد ديد كه يك نيروي
اجتماعي در چهجهتي حركت ميكند نتيجه اينكه با شناخت جهت حركت ميتوان
سرانجامهاي پديده پي برد اتخاذهر جهتي در سرانجامي كه پديده پيدا ميكند
اثر تعيينكننده دارد و همانسان كه اين سرانجامها بهنوبه خود در جهت حركت
موثر واقع ميشود حركت در جهت شرك به از خودبيگانگي (و فناء) و حركتدر جهت احدیت
به سرانجام با خود يگانگي (وبقاء) يعني
به توحيد كمال مطلوب رسيدن ميانجامد.
معاد: اصل و قانون عام هستی و حرکت در
جهت بقاء در سرانجام كمال مطلوب است.
بسم الله الرحمن الرحیم
حقیقت لَّا شَرْقِيَّةٍ وَلَا غَرْبِيَّةٍ بر پایه
اصول سنت الله
عرفان بر حق و برابری در حقوق
انسان فقطبر پايه اصول دين و ملّه امكان دارد و در
نتيجه اصول پنج گانه دين و مله - فلسفه و منطق (تاويل ـتفسير ـ
اجتهاد و فتوا) است و از طرفي ديگر با توجه به اينكه استقلال و ازادی و کمال جوئی هدف انسان است لَّا شَرْقِيَّةٍ وَلَا غَرْبِيَّةٍ دراصول عقل
باید رعايت شود
سوره 24 این 35
اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ
وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاةٍ فِيهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِي زُجَاجَةٍ
الزُّجَاجَةُ كَأَنَّهَا كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ يُوقَدُ مِن شَجَرَةٍ مُّبَارَكَةٍ
زَيْتُونِةٍ لَّا
شَرْقِيَّةٍ وَلَا غَرْبِيَّةٍ يَكَادُ زَيْتُهَا يُضِيءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ
نُّورٌ عَلَى نُورٍ يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَن يَشَاء وَيَضْرِبُ اللَّهُ
الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ وَاللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ ﴿35﴾
خداوند نور آسمانها و زمین است
مثل نور او مانند بنیانی (سامانه ای) است که در اوست روشنائی دهند(واحد الاحد = الله وواحد التوحید یعنی مخلوقات ) –روشنائی
دهند در شیشه است(باعث الله و بعثت در مخلوقات ) – شیشه گویا اینکه او سیاره درخشانی است(امام
الله و امامت در مخلوفات ) – که سوخته می شود از درخت مبارک زیتونی (عادل
الله و عدالت درمخلوقات )که نیست شرقی ونیست غربی (عاید الله و معاددر مخلوقات )– نزدیک می شود که روغنش شعاع
افکند و اگر که مس نکرد اورا آتشی(وحی والهام نورالله
بر هستی و انسان )- نوری است بر نوری (عرفان نور مطلق = الله عرفان نورنسبی مخلوقات )– هدایت می کند خداوند برای نورش( قانون هستی= سنت الله ) کسی را که می خواهد - و می زند خداوندمثلهارا برای
مردم و خداوند به هر چیزی عالم است
1= نه - به فلسفه و منطق جدلی
مارکسیستی بی خدائی و اصول جهانبيني آن يعنی (تضاد ـ حركت و تغيير ـ تاثير
متقابل ـ تغييرات كمي به كيفي ـ نفينفي)
2= و نه غربي يعني نه به
فلسفه و منطق صوری ارسطوئی با خدای محدود و اصول جهانبيني آن يعني
(علت و معلول ـ قوه و فعل ـ ضرورت و
امكان - ـ جوهر وعرض ـ تصور و تصدیق- رابطه نسبت های چهار گانه -
تقسیم ثنائی - جدول نسبت های احکام -قیاسهای صوری وقیاس استثنائی)
3= ونیز نه غربی نه به تصوف همه
خدائی واصول جهانبيني آنيعني (تضاد
عقل با عشق – تضاد ایمان با شریعت – صلح کل - وحدت وجود و موجود –
فنا فی الله و بقاء بالله ) ميباشد
4=و آري به دين خالص الهي
يعني آري به اصولسنه الله که اصول
دین همه انبیاء بوده است که اسلام
به معنی خود کلمه یعنی سالم زندگی کردن با دیگران عمل به (توحيد ـ بعثت ـ امامت و عدالت و معاد) است
در پایان این قسمت یاد اوری می کنیم که میزان استنباط و اجتهاد در قران و امرهای واقع علم اصول فقه حق و حقوق انسان است که اصول سنه
الله می باشد وبنا بر دستور محمد و ال قیاس باطل و حرام است
1-كتاب تفسير سيوطى الدرالمنثور ج 2 ص 141
قال الله تعالى لِرسول الله فى المعراج _ ما آمَنَ بى
مَنْ فَسَّر برايه كلامي و ما عرفنى من شبّهنى بخلقى _ و ما على دينى من
استعمل القياس فى
دينى.
گفت خدا به رسولش در
معراج-ایمان نیاورد به من کسی که تفسیر کرد به رایش کلام مرا ونشناخت مرا کسی که
تشبیه کرد مرا به خلقم-ونیست بردین من کسی که بکار برد قیاس در دین من .)
2-وسائل الشیعه جلد 18 : صفحه 25
امام صادق (ع) میفرماید:
نهی رسول الله عن الحکم بالرأی و القیاس و قال
اول من قاس ابلیس و من حکم فی شی ء من دین الله برأیه فخرج من دین الله
رسول خدا (ص) از حکم کردن به
قیاس باز داشته و فرموده است: اول کسی که قیاس کرد شیطان بود و هر کس در چیزی از
دین خدا با رأی خود حکم کند، از دین خدا خارج شده است
3-حضرت امام صادق ( ع ) کلامى دارد
که مى فرماید :
وسائل الشیعه، شیخ حر عاملی، ج 19، ص 268،.
ان
الدین اذا قیست محق
اگر در دین قیاس بشود دین از بین مى رود
4 – ألوسائل، ج 18، ص 25
على علیه السلام مى فرماید : من نصب
نفسه للقیاس لم یزل دهره فى التباس
هر کس خودش را با قیاس آشنا سازد
همواره زندگی اش در اشتباه خواهد بود .
5 – إكمال الدين: 324 ب31 ج9.
على بن الحسین ( ع ) مى فرماید
إنَّ دين الله لا يُصاب بالعقول
الناقصة والآراء الباطلة والمقاييس
الفاسدة لا يُصابُ إلاّ
بالتسليم فمن سلَّم لنا سَلِمَ، ومن اقتدى بنا هُدِي، ومن كان يعمل بالقياس والرأي هلك
همانا دین خداوند صحیح نمی شود با عقل های ناقص و اراء باطل و
قیاس های فاسد تصحیح نمی شود مگر با تسلیم
(به معلمین اصول حق )پس کسی که تسلیم بر ما شد سالم
ماند و هر کس اقتدی به ما کرد هدایت یافته شد و هر کس به
قیاس و رای عمل کرد هلاک شد
6 - کتاب وسائلالشیعه (27 /46) در روایتی از امام
صادق (عليه السَّلام)
فَقَالَ لِأَبِي حَنِيفَةَ: اتَّقِ اللَّهَ وَ
لَا تَقِسْ فِي الدِّينِ بِرَأْيِكَ فَإِنَّ أَوَّلَ مَنْ قَاسَ إِبْلِيسُ.
امام صادق به ابو حنیفه گفت تقوا ی خدا را داشته باش و قیاس نکن به رای
خودت - پس همانا اولین کسی که
قیاس کرد
ابلیس بود
چگونه با مقیاس علم اصول فقه حق و حقوق کتابی
الهی ایات قران را تبیین
کنیم
1- اصل اول توحید = هر پدیده تکوینی راباید
مجموعه ای از اجزاء د ر نظر گرفت
که اجزا نسبت به همدیگر نسبی و فعال
هستند و در مجموعه ای شورائی همکاری می کنند و هویت پدیده را بوجودمی آورند
بنا بر این قدم اول شناخت پدیده
شناخت مجموعه روابط اجزا درونی
و بیرونی ان است از اینرو هر آیه تدوینی قرآن
هم مجموعه ای از کلمات است که نسبت بهم دیگر فعال هستند و همکاری می کنند و با آیات دیگری هم که در این موضوع هستند
رابطه دارند بنابر این هم در درون آیه و هم در بیرون آیه اصل توحید باید حاکم باشد
یعنی معنی ایه باید هم در درون و هم با آیات دیگر تضاد نداشته باشد
2-بعثت = نظام
خود جوش درون هر پدیده است از
اینرو نظام درونی هر آیه هم بیانگر توحید
اجزاء آن باید باشد و کلمات نباید همدیگر را تخریب کنند بلکه باید
سازدنده همدیگربوده باشند
3-
امامت = رهبری درونی و ذاتی هر پدیده است
از اینرو روابط درونی کلمات یک آیه
هم باید
هدایتگر همدیگر باشند برای رسیدن به یک مسیر قرار می گیرند
از اینرو
4-عدالت
= عدالت
همان تعادل درونی اجزاء پدیده
است که
هر جزئی در مکان خود نسبت به اطراف خود رابطه اکمال متقابل دارد بنابراین کلمات هم باید در جایگاه خود و در معنی خود قرار گیرند
تا آیه در یک مسیر تکاملی معنی یابد
5-
معاد = یعنی هدف نهائی که هر پدیده ای در هستی خود دارد و آن رسیدن به کمال مطلوب
است - از اینرو در یک آیه هم هدف نهائی
بدست دادن معنی توحیدی ایه
است که از مبداء توحید
شروع شده وبه هدف توحیدی
متعالیتر برسد- یعنی اگر این آیه
روابط دو انسان رابخواهد تبیین
کند رابطه - رابطه توحیدی باشد تا
مجموعه روابط بیانگر تقیه – تعاون – جاذبه – و حفظ -همدیگر
بوده و جامعه مفهوم توحیدی
که پر از محبت به همنوع است را حکم
می دهد و جامعه ای که با چنین قوانینی
سامان می گیرد جامعه توحیدی است
که با
چهار اصل دیگر که همگی موازین حق
و حقوق هستند در جامعه روابط بر پایه حق برقرار می شود
-جامعه در کلیت خود جامعه حقوقمدار می شو د و چون
علم اصول فقه بوجود آورنده ذات هر انسان است
پس حقوق انسان در ذات او است و حقوق ذاتی - دادنی و گرفتنی ویا تمرین کردنی نیست خود بخود هستی دارد و حقوق وضعی هم در قانون گذاری باید تابع حقوق ذاتی انسان باشد – و یادمان نرود این اصول بعنوان - علم اصول فقه در مغز انسا نها باید قرار گیرد نه در
دولت واگر در جامعه ای قانون اساسی بر پایه حقوق بشر قرانی
نوشته شود ان جامعه بخواهی نخواهی الهی است ومردم ان خلیفه الله
هستند و جامعه بدون سوء استفاد از نام یک
دین بر علیه ادیان دیگر بهشت
حقوق انسان و استقلال و آزادی و
کمال جوئی و کرامت انسانی می شود
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر